<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
   <channel>
      <title>دختر خورشید</title>
      <link>http://www.2khtarekhorshid.net/</link>
      <description></description>
      <language>en</language>
      <copyright>Copyright 1389</copyright>
      <lastBuildDate>۴ شنبه, 06 مردادماه 1389 17:08:41 +0330</lastBuildDate>
      <generator>http://www.sixapart.com/movabletype/</generator>
      <docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

            <item>
         <title>بیست سالگی</title>
         <description><![CDATA[<p><font color="#ffffff">ا</font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">نمی دونم من اینجوری ام یا کلا اینجوریه که احساس می کنم آدم توی روز تولدش باید افسرده باشه حتما. نه برای اینکه اتفاق بدی داره می افته. منظورم یک افسردگی فلسفیه...البته بعضی وقت ها اتفاق هایی هم می افته که دست به دستِ اون ژسته می ده و رسما آدم افسرده می شه. ولی من منظورم حالا این نیست.</font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">بله، این ها یعنی دیروز تولد من بوده. همینجوری بیست سال زندگی کردم ! واقعا خیلیه ها. به اندازه ی این خیلی هم سعی کردم ژست افسرده بگیرم و مثلا به زندگی فکر کنم. و البته به نتایجی هم رسیدم.</font></p>
<p align="justify"><font color="#ffffff" face="Tahoma">ا</font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">...حالا فکر کردید می خوام نتایجم رو بگم؟ نه. یک چیز دیگه می خوام بگم.</font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">من قبل از دیروز یک تصمیمی گرفته بودم که شاید حالا فرصت عملی کردنش باشه. من وقتی این وبلاگ رو زدم می خواستم شجاع باشم. سعی کنم خودم باشم. و هیچ وقت خودم رو به خاطر هیچ کس سانسور نکنم. فکر می کنم اینکارو کردم. هر وقت اینجا نوشتم هیچ وقت به کسایی که اینجا رو می خونن (بعضی از عزیزترین کسانم) فکر نکردم و اینجوری خیلی چیزها نوشتم و گفتم که شاید هیچ وقت فکرش رو نمی کردم جراتشون رو داشته باشم...این وسط بعضی ها هم رنجوندم لابد...</font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">با اینحال الان مدت هاست که اینطوری نیست...به محضی که این صفحه ی کوچیک سفید رو باز می کنم برای نوشتن، همه ی چهره ها جلوی چشمام هستن...حالا فکر می کنم نوشتنم شده به در گفتن و دیوار شنیدن...شده خودنمایی...بعضی وقت ها به واسطه ی زندگی خودم، از زندگی کسانی نوشتم که ناحق بوده. بعضی وقت ها حرف هایی از خودم زدم که پر از بقیه بوده. جدا کردن اینکه زندگی من کدومه و من چقدر حق گفتن از چی رو دارم خیلی سخته. </font><font face="Tahoma">ما هرچه قدر هم شجاع، هرچه قدر هم رک و نترس، خودخواه یا هرچیزی که بشه اسمش رو گذاشت، بعضی وقت ها یک جای خصوصی می خوایم برای خودمون و خودمون...که بشه نوشت و گفت و به فکر چشم ها و گوش های آشنا نبود. </font></p>
<p align="justify"><font color="#ffffff" face="Tahoma">ا</font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">من سه سالی هست که اینجوری نوشتن رو شروع کردم. حالا خسته م. اگر زودتر از این ها اینکارو نکردم برای این بوده که نخواستم بشم ادامه ی گذشته ای که همیشه همه چیز رو ول می کنه. ولی حالا واقعا خسته م. دلم یک جای تنها می خواد بدون چشم های آشنا. نمی خوام همه بدونن چی می گم و از کی حرف می زنم و کجا بودم.&nbsp;و دیگه نمی تونم نگران این باشم که از کی ها نوشتم و چقدر اشتباه کردم.&nbsp;می خوام حریم خصوصیم رو برگردونم. و عوض ثابت کردن خودم توی وبلاگم، توی زندگیم خودم باشم. و جای نوشتن، حرف هام رو بزنم و نترسم از کاری که می کنم.</font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">این به معنی هرگز ننوشتن اینجا نیست. من اگر خبری بخوام بنویسم، مقاله ای یا بحثی چیزی بکنم، حتما همینجا می نویسم. ولی دیگه شخصی نوشته ای نخواهد بود. </font></p>
<p align="justify"><font color="#ffffff" face="Tahoma">ا</font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">مرسی از کسایی که تولدم رو تبریک گفتن. همین و تمام.</font></p>
<p align="justify"><font color="#ffffff" face="Tahoma">ا</font></p>]]></description>
         <link>http://www.2khtarekhorshid.net/1389/05/post_167.html</link>
         <guid>http://www.2khtarekhorshid.net/1389/05/post_167.html</guid>
        
        
         <pubDate>۴ شنبه, 06 مردادماه 1389 17:08:41 +0330</pubDate>
      </item>
      
   </channel>
</rss>
