<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
   <channel>
      <title>دختر خورشید</title>
      <link>http://www.2khtarekhorshid.com/</link>
      <description></description>
      <language>en</language>
      <copyright>Copyright 1387</copyright>
      <lastBuildDate>۱ شنبه, 16 تیرماه 1387 11:31:30 +0330</lastBuildDate>
      <generator>http://www.sixapart.com/movabletype/</generator>
      <docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

            <item>
         <title>پی نوشت !</title>
         <description><![CDATA[<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify">&nbsp;</p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">این مدته بعد از تعطیلی مدرسه، فقط بیکار گشتم و چرخیدم.کلی فیلم دیدم.دوباره پیگیر سریال های تلویزیونی شدم.بر عکس برای کار و بار و رادیو حسابی تنبل شدم...دیدی یه کاری رو هی عقب می ندازی، هی بعدا بعدا می کنی، بعد خود به خود حس انجام دادنش می ره و کسل می شی...اونجوری شدم.حالا خوب می شم البته ! برگشتم دیگه.</font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify">&nbsp;</p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">دارم می رم مسافرت.و نزدیک یک ماهی هم طول می کشه.یه ده روز وسطش هم ترکیه خواهم بود دوباره ! </font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">من یکبار توی زندگیم گفتم <a href="http://www.2khtarekhorshid.com/2008/04/post_2.html">از جایی خوشم نمی یاد</a>، حالا هی می رم، هی می رم ! اصلا نمی دونین شما چقدر من از انگلیس متنفرم !! از اون لندن با هوای همیشه گرفته ش...اون شهر دیگه که رفتم کجا بود...شفیلد ! شهر قدیمی دلگیر مزخرف !! (حالا ببینیم جور می شه باز اونورا هم بریم !)</font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">این یک ماه، از دسترسی به اینترنتم هم مطمئن نیستم.به هرحال امیدوارم یه سواخ سنبه ای پیدا کنم.نمی شه که یکماه به هرحال کاملا قطع !</font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify">&nbsp;</p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">پی نوشت 1: دیدید اون توضیحات کنار وبلاگ عوض شده؟ یادم نیست یکبار درباره ی چی حرف زده بودم...یک چیزی هم درباره ی خبرنگاری گفته بودم...یکی کامنت گذاشته بود که &quot; منم بچه بودم خیلی توهم خبرنگاری داشتم&quot; ! خلاصه این عقده شده بود که من اینو توضیح بدم که مال من یه ریزه از توهم واقعی تره.البته فقط همون یه ریزه !</font></p>
<p align="justify">&nbsp;</p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">پی نوشت 2: درباره ی پست قبل، من واقعا دوست داشتم نظرات خواننده های دیگه رو هم می دونستم.برای همین هم اصلا بیانش کردم.و گرنه در حالت عادی که کامنتدونی اینجا بازه و این یعنی آزاد برای هر کسی اگه بخواد نظر بده.</font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">اما خب یک وقتی هست خود آدم بیشتر مایل به شنیدن نظرات بقیه هست.درباره ی پست قبل، متاسفم که این اتفاق نیفتاد.این یعنی همه ی خواننده های دیگه ای که به اینجا سر می زنن رو اصلا نمی شه اندازه یک جو معرفت کوچیک روشون حساب باز کرد.اینکه اصلا اگر خواننده ی جایی هستیم، مسئولیتی درباره ی اون وبلاگ داریم یا نه، بحث دیگه ایه احتمالا که من نمی خوام واردش شم.اما فکر می کنم اگه به جایی سر می زنیم و خواننده ثابتش هستیم، اونوقت اشکال نداره اگه گاهی که ازمون می خوان خودی هم نشون بدیم...این مثل یه رابطه دوستی می مونه بین یه نویسنده وبلاگ و خواننده هاش.اینکه می شه روی کمکشون حساب باز کرد.</font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">همچین انتظاری هم نمی داشتم، اگر گاهی برای یک شوخی یا حتی جدی درباره ی اینکه بگم <a href="http://www.2khtarekhorshid.com/2008/04/post_10.html">چقد دلم دوست پسر می خواد</a> !،یکدفعه کامنت ها و ایمیل های ناشناس از کسایی که <em>مدت هاست اینجا رو می خونن&nbsp;</em>!&nbsp;به دستم نمی رسید.ولی به نظر روی این قشر فقط در همین حد می شه حساب باز کرد.اینجور موقع ها هم همه منتظر فرصتی بودن که خودشون بگن، حالا اتفاقی با وقتی که خودم گفتم اگه کسی به من نظر داره بیاد بگه ! یکی شده.با همه شون هم بی نهایت شبیه هم هستیم.تازه بعضی هاشون هم از&nbsp;اولین نوشته م&nbsp;رو تا آخریش رو خوندن و حتی بعضی هاش رو با تاریخ و زمان نوشته حفظن ! </font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">بنابراین به این دسته از خوانندگان که هیچ وقت نمی شه روشون حسابی باز کرد، و فقط در چنین مواردیه که اگه خواننده ی ثابت هم نباشن، اما یکهو با دیدن&nbsp;یه حرف&nbsp;ساده ی اینجوری&nbsp;سریعا (با عرض پوزشش) سیخ می کنن، و به هول و ولا می افتن که سریع ایمیل بزنن و خودشون رو معرفی کنن که انگار کاپ طلای سرعت می خواد بهشون تعلق بگیره، باید بگم که اگه&nbsp;می شد برای یه وبلاگ سد زد، حتما اینکارو می کردم که این عده پشت دیوار بمونن.برای اینکه احیانا اینجا رو می خونین، واقعا متاسفم.ترجیح می دادم اینکارو نکنید.و در اخر اگه اهمیتی می دین، اندازه ی جرز لای دیوار برام ارزش ندارین.</font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">کلا هم کاری از دستم بر نمی یاد.می تونین اینجا رو بخونین یا نه.فقط اگه دست من بود، عمرا این قدرت انتخاب رو نداشتین !</font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">می گم که برای اینکه اینجا کامنت بذارید یا نه، وظیفه ای ندارید.اما وقتی خوب می دونین که فقط خواننده ی کدوم ها باقی بمونین و کی ها اظهار وجود کنین، اونوقت همینقدر که می بینین ازتون بدم می یاد.</font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify">&nbsp;</p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>]]></description>
         <link>http://www.2khtarekhorshid.com/2008/07/post_22.html</link>
         <guid>http://www.2khtarekhorshid.com/2008/07/post_22.html</guid>
        
        
         <pubDate>۱ شنبه, 16 تیرماه 1387 11:31:30 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>چی می خونی؟</title>
         <description><![CDATA[<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify">&nbsp;</p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">امروز داشتم آپ می کردم که دوستی آنلاین شد.وسط آپ و حرف زدن، بحثی پیش اومد&nbsp;که حواسم رو داد به چت و از آپم منصرف شدم.</font><font face="Tahoma">حالا تصمیم گرفتم بیام و&nbsp;اینجا عنوانش کنم.</font></p>
<p align="justify">&nbsp;</p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">دوستم می گفت برای خوندن وبلاگی، به تعداد کامنت ها و بازدیدش دقت می کنه.</font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">من می گفتم اشتباست.تعداد کامنت ها که هیچ وقت ملاک محسوب نمی شن.وبلاگای مشهور زیادی هستن که کامنت های کمی می گیرن.هیچ کس اما در شهرتشون شک نمی کنه.این به دلیل موضوعیه که عنوان می کنن شاید که خواننده ها میل زیادی برای بحث درباره ش ندارن، یا سرعت آپ که فرصت نمی ده به همه برای کامنت دادن یا هر دلیل دیگه ای.از نمونه هاش هم وبلاگ <a href="http://zananeha.com">زنانه ها</a> و <a href="http://osyan.net">عصیان</a>.</font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">اما درباره ی تعداد بازدید کننده ها، به نظر من این ملاک انتخاب یک وبلاگ برای خوندن نیست.شما یا از وبلاگی خوشتون می یاد یا نمی یاد.اینکه بقیه چی فکر می کنن نمی تونه روی سلیقه ی آدم تاثیر بذاره.نمی گم وبلاگ خوبه پر خواننده کمه.که زیاد هم هست.اما وبلاگ خوب، کم خواننده هم زیاده.وبلاگ هایی که اونقدر شناخته شده نیستن.این دلیل بد بودن نوشته های اون ها نمی شه.</font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">من برای خودم دو دسته وبلاگ وجود داره.دسته ی اول که از دوستا هستن و بهشون سر می زنم برای اینکه از حالشون باخبر بشم و گپی بزنیم توی وبلاگشون...دسته ی دوم که عاشق نوشته هاشون هستم.بهشون سر می زنم چون از خوندن نوشته ها لذت می برم.و البته دسته ی سومی هم&nbsp;هست که تلفیقی از این هاست.یعنی دوستانی که از خوندن نوشته هاشون واقعا لذت می برم.</font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">اما اینکه این وبلاگ ها چقدر بازدید کننده دارن، هیچوقت برام مهم نیست.به نظر من آمار یه وبلاگ یه امر کاملا شخصی و مربوط به نویسنده وبلاگه.بعضی ها اصولا اهمیتی به شناخته شدن وبلاگشون نمی دن.حسی می نویسن...و اصلا مهم نیست براشون کسی بهشون سر بزنه یا نه...و گاهی اونقدر حس نوشته هاشون زیباست که اگه اتفاقی پیداشون کنی مثل باز شدن در شانس به روت می مونه.</font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">خیلی وقت پیش ها هم مطلبی خوندم توی وبلاگی.گفته بود بعضی ها هرچقدر داد بزنن که اعتماد به نفس دارن، اون مخفی بودن آمار وبلاگشون داد می زنه که اعتماد به نفس ندارن.اگر یادم باشه <a href="http://naazlii.blogspot.com/">نازلی</a> بود...</font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">من مخالفم.برای ما چه اهمیتی داره که این وبلاگی که سر می زنیم روزی بیست بازدید داره، یا پنجاه تا، یا صد تا...؟! یا اصلا مدت هاست که از انگشت های یه دست بالاتر نمی ره...تو اگه خوشت می یاد از اونجا باز هم سر می زنی.سیستم امارگیری برای نویسنده ست اگر بخواد باخبر بشه از کسایی که سر می زنن به نوشته هاش.هرچند تشخیص آمار نسبی یه وبلاگ خیلی هم سخت نیست...وبلاگخون که باشی، وبلاگ های شناخته شده تر رو می شناسی...تبادل لینک ها رو می بینی...هرچند هیچکدوم از این ها به نظر من نمی تونه معیار مناسبی برای انتخاب وبلاگ خوب باشه.وبلاگخون که باشی، سلیقه ی خودت رو توی وبگردی ها پیدا می کنی...اونوقت صرفا دنباله روی یه عده نمی شی.شاید بشه نتیجه گرفت که یه وبلاگ پر بازدید، اونقدر خوب هست که ارزش اینکه خواننده ش بشی رو داشته باشه، اما این حکم نه همیشگیه نه قطعی.به راحتی خلافش پیدا می شه.</font></p>
<p align="justify">&nbsp;</p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">انکار نمی کنم، برای شخص من، بازدید مهمه.اما نوشتنم تحت تاثیر خواننده ها نیست.و به عنوان یک وبلاگ نویس، خواننده هایی رو که اینجا می یان به خاطر نوشته هام، به کسایی که احیانا به خاطر بازدید یا هر دلیلی از این دست می یان ترجیح می دم.حتی یک وقت هایی خواننده هایی هستن که از اون اول ها با آدمن...که هنوز کسی نمی شناستت...و این ها باهاتن و حتی گاهی رابطه ای شکل می گیره از دوستی...این خواننده ها برای آدم ارزش دارن...نه اینکه اگه دنبال جمع اومدی باید برگردی.اما مهمه که بعدا هنوز تحت تاثیر همونی که مثلا طرف مشهوره...یا اینکه واقعا خوشت اومده و موندی...</font></p>
<p align="justify">&nbsp;</p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">همه چیز هم حول خواننده ها نیست.برای نویسنده هم مهمه.خواننده های مشترک با وبلاگ های دوستان، خواننده های شخصی که می دونی فقط مال خودتن، خواننده های کامنت بده و نده. </font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">درباره ی خودم، به واسطه ی چند تبادل لینک شناخته شده تر، نه که خیلی مشهور باشم دیگه ! اما می دونم حد متوسطی از بازدید ها رو دارم.هرچند کامنت دهنده ها معمولا همون دوست های صمیمی تر هستن.کمتر خواننده های دیگه شده کامنت بذارن. بعضی از کامنت نده ها رو می شناسم.دوستانی هستن که مرتب سر می زنن.ارتباط ایمیلی و چتی هم داریم.اما کامنت به ندرت و خیلی کم...</font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">شناخت اون بقیه، جالبه گاهی...دوست داری کامنتی ازشون ببینی...هرچند اون ارتباطی که با بقیه هست با این ها نیست...خودم به عنوان خواننده، مدت ها هم که وبلاگی رو بخونم، اگه ارتباطی با هم نداشته باشیم، معمولا شروعش هم سخته...به خاطر مدت ها تعقیب نوشته هاش خوب می شناسیش...احساس صمیمیت می کنی...اما نمی تونی راحت کامنت بذاری...مثل غریبه هایی...به عنوان نویسنده هم که بهش نگاه می کنم سخته...نمی تونم صمیمیت بی جا رو از کسی که نمی شناسم قبول کنم...گیرم که مدت هاست من رو می خونه...اصلا از کجا معلوم...؟! </font></p>
<p align="justify">&nbsp;</p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">بحث چیز دیگه ای بود که به اینجا رسید.درباره ی معیار انتخاب وبلاگی برای خوندن بود.حالا این بار درباره ی این بحث مایلم نظر خواننده های اینجا رو بدونم.و بنابراین خواهش می کنم نظرتون رو کامنت بذارید.</font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">لازم به گفتن نیست که در صورت رد شدن درخواستم، این دو خط آخر رو حذف می کنم ! قرارمون که رو ضایع شدن من نیست ؟!! دوست باشیم دیگه ! </font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify">&nbsp;</p>]]></description>
         <link>http://www.2khtarekhorshid.com/2008/07/post_21.html</link>
         <guid>http://www.2khtarekhorshid.com/2008/07/post_21.html</guid>
        
        
         <pubDate>۳ شنبه, 11 تیرماه 1387 16:49:54 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>Game over !</title>
         <description><![CDATA[<p align="justify">&nbsp;</p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">12 سال درس خوندم، اون اول ها خیلی زیاد، خیلی با علاقه، وسطها متعادل تر، و آخر ها افتضاح ! </font><font face="Tahoma">و حالا امروز، بعد از کنکور زبان، تموم شد.</font></p>
<p align="justify">&nbsp;</p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">من نمی دونم چه احساسی دارم؟! به اینکه سال بعد دانشجو می شم یا نه، اینجا ادامه می دم یا خارج، فکر نمی کنم.فقط به این احساس تموم شدن همه چیز فکر می کنم...</font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">عجیبه...مثل اینکه توی دل آدم خالی بشه...حداقل تا اومدن کارنامه ها که هیچ کس نمی دونه می ره دانشگاه، یا دوباره برای سال بعد شروع می کنه، این فاصله ی زمانی یکماهه، تعطیلی و رکود همه چیزه...هیچ درسی نیست برای خوندن...و نه هیچ تکلیفی برای انجام دادن...همه چیز تعطیله...12 سال، هرسال مثل یک عادت منتظر شروع دوباره ی مدرسه هستی...مثل اینکه&nbsp;یک کار مهمی رو تموم کردی...نه که تموم کرده باشی...انگار از تو گرفتن...گذاشتن روی دوش دختر پسر های کوچیک 7 ساله...انگار نه که خودت بخوای، بی رحمانه کنارت می ذارن تا جدیدترها رو وارد کنن...</font></p>
<p align="justify">&nbsp;</p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">و این کنکور...این غول بزرگ بی شاخ و دم که انگار هر لحظه از این 12 سال منتظرش هستی...اول ها نمی دونی...اهمیتی نداره...داغی هنوز...تازه الفبا یاد گرفتی...کِی به فکر این حرف ها هستی...بزرگتر که می شی، اونم باهات بزرگتر و بزرگتر می شه...تا می بینی یک وقتی همه ی دغدغه ت همینه...که یا هی بهش فکر می کنی و ناخن هات رو می جوی و موهات دسته دسته می ریزه...یا یکجورهای هی سعی می کنی از زیرش فرار کنی...می زنی به بی خیالی اینکه درس برات مهم نیست...یا برنامه ریزی می کنی برای ادامه درس خوندن اونور آب...بالاخره یکجورهایی درگیرش هستی...و یک وقتی که به خودت می یای که روی صندلی نشستی، منتظر توزیع سوالات آزمون سراسری...مثل آخرین نبرد هری پاتر و ولدمورت توی کتاب هفتم...ولدمورتی که چندسال با یک سایه ی تاریک وحشتناک بالای سر مردم حکومت کرده&nbsp;و حتی بعد نیمه نابود شدنش، کسی جرئت به زبون آوردن اسمش رو نداره...جادوگری که بعد هر رویارویی هری باهاش توی کتاب های قبلی کلی هیجان و نگرانی به آدم می ده، یک وقتی توی کتاب هفت می بینی چطور با مسخرگی تمام همه چیز تموم می شه...کنکور همینه...بعد از کلی کلاس رفتن و هزار جور آزمون آزمایشی شرکت کردن، وقتی که برگ سوالات رو جلوت می ذارن، فرقش توی همون نوشته ی &quot;آزمون سراسری&quot; ه روی دفترچه ست...به اضافه ی اینکه زمان واقعا سریع می گذره...خسته می شی ها...گردنت درد می گیره از این همه پایین افتادن...گرمت می شه...کمر شلوارت حتی اگه تنگ باشه برای چندساعت نشستن حسابی اذیتت می کنه...ولی فکر نمی کنی زمان زیادیه که اونجا نشستی...چون هربار که به ساعتت نگاه می کنی فقط کمبود وقت یادت می افته...</font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">و بعد از همه ی این ها فکر می کنی <strong>کنکور</strong> دادم...! و اونوقته که تازه احساس می کنی چقدر مسخره تموم شد...درست مثل کتاب آخر هری پاتر...</font></p>
<p align="justify">&nbsp;</p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">رویایی با این حقیقت کنکور، تموم شدن دوره ی 12 ساله ی مدرسه رفتن...و حالا یکماه تعطیلی کامل، فارغ از هر نگرانی درسی، نگرانی آشنای همیشگی...مثل یک حس ناشناخته می مونه...شاید یک شادی غم انگیز...یک چیزی که می خواستی، اما نه به این قیمت انگار...مدرسه شاید یک کلاس دلگیر بود...با یک معلم جدی...و درس های خسته کننده...با فقط آروزی تموم شدن زودترش...یک چیزی باید وجود می داشته اما...چیزی که مثل یک نسیم مطبوع توی همین کلاس دلگیر می وزید...که حتی باعث می شد بعد از این همه سال درس خوندن، وقتی برمی گردی و به گذشته نگاه می کنی، مدرسه، با رنگین ترین و شادترین تصویر توی ذهنت نقش ببنده...</font></p>
<p align="justify">&nbsp;</p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">لزوما نباید حتی عاشق مدرسه می بودی...مدرسه رفتن عادت بود فقط...و ترک عادت، موجب مرض...</font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">دلتنگم...فردا که بیدار بشم شاید...با اولین آفتاب روز جدید...شروع تعطیلی تمام و کمال...فرصتی خواهم داشت برای تجزیه و تحلیل این فصل جدید زندگی...</font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">&nbsp;امشب فقط...احساس می کنم یک کار مهمی تموم شده...یک عادت همیشگی زندگی بهم خورده...خیلی هم بد نیست شاید...فرصتیه برای تجربه های جدید...</font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">تا فردا...</font></p>
<p align="justify">&nbsp;</p>]]></description>
         <link>http://www.2khtarekhorshid.com/2008/06/game_over.html</link>
         <guid>http://www.2khtarekhorshid.com/2008/06/game_over.html</guid>
        
        
         <pubDate>جمعه, 07 تیرماه 1387 21:06:55 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>Viva Dial Up Connection !</title>
         <description><![CDATA[<p align="justify">&nbsp;</p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">برگشتم.</font></p>
<p align="justify">&nbsp;</p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">سرعت اینترنت خونه وحشتناک پایین اومده.چندشب پیش، دقیقا نیم ساعت منتظر باز شدن جی میلم بودم.هیچ جایی رو بدون دردسر باز نمی کنه و اینه که منم قید اینترنت خونه رو زدم.</font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">چندوقت یه بار می یام کافی نت.و هرچند قبلا کلی غر به جون اینترنت ADSL اینجا می زدم، و&nbsp;Dial up&nbsp;خونه رو حلوا حلوا می کردم، الان اصلا چشم ندارم کامپیوتر خونه رو ببینم ! نه واسه اینترنتش هم فقط.همیشه قاطی می کنه.سرعتش پایین می یاد...وهی باید ببریش دکتر فرمت بشه.</font></p>
<p align="justify">&nbsp;</p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">خلاصه اینم وضعیت منه.برای همین مثلا آپ بعدی ممکنه تا آخرت به تاخیر بیفته ! یا سر زدن به بقیه...گلگی نداریم دیگه.</font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">یک عالمه چیز روی هم تلنبار شده که می خوام بنویسم، اما فعلا نه وقتش رو دارم، نه یکجورهایی با این وضعیت، حسش رو.الان هرچند کافی نت رو به خونه ترجیح می دم، اما خب باز اونقدر راحت نیستی واسه نوشتن...</font></p>
<p align="justify">&nbsp;</p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">فقط این رو حتما بگم، که از یه نفر به شدت عصبانی ام.بد نیست اگه آدم بی هوا توی یه جایی قرار می گیره که بالاتر از لیاقتشه، سعی کنه حداقل طوری رفتار کنه که خیلی توی چشم نزنه.نه اینکه راه بری و دستور بدی و بچه بازی در بیاری.بدم می یاد طرف بیست و پنج سالشه مثلا، عین بچه های دو ساله رفتار می کنه.</font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">و از یک چیز دیگه هم خیلی بدم می یاد.این آدم بزرگا، همین 25 ساله ها و این دور و برا، خوب هم رو درک می کنن.هرچقدر لوس باشن یا بچه بازی در آرن، هوای هم رو دارن.خیلی هم به نظرشون طبیعیه و از مسخره ترین رفتارهای احمقانه ی همدیگه به راحتی می گذرن یا شاید اصلا نمی فهمن.</font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">بعد تو اگه سنت کمتر از همه باشه، مدام توی چشمی.گوری بابای همه شون.اندازه ی من که سهله، نصف نصف نصف من هم شعور ندارن بعضی ها، بعد دلشون خوشه قد کشیدن، سنشون بالا رفته، فک می کنن عقلشون هم زیاد شده.بعد اصولا چون خودشون توی همین سن هم اینقدر بچه گانه رفتار می کنن، هی تعجب می کنن از رفتار به جای یه کوچیکتر.نیست مثلا سن من که بودن تنها دلخوشی شون آبنبات چوبی بوده، اینه درک نمی کنن کم سن تر ها اگه چیزهای دیگه ای هم می فهمن استثنایی نیستن، خودشون عقب مونده بودن.</font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">خیلی از خودم تعریف کردم؟ همه ی بقیه هم بی عقل و بی شعور جا زدم؟ همینه که هست ! چاردیواری اختیاری.برن وبلاگ بزنن دفاع کنن !</font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">یه حس ناخوشایندیه مجبور باشی با یه عده بزرگتر از خودت کنار بیای...نه همیشه ها.این سن من، و اون سن اون ها.چندسال دیگه بهتر می بود حتما...</font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">همینجا گفته باشم <em>این</em> یه بار دیگه بخواد به من چیز یاد بده پا می شم می رم می زنمش ! دهه !</font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify">&nbsp;</p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">زت زیاد !</font></p>
<p align="justify">&nbsp;</p>]]></description>
         <link>http://www.2khtarekhorshid.com/2008/06/viva_dial_up_connection.html</link>
         <guid>http://www.2khtarekhorshid.com/2008/06/viva_dial_up_connection.html</guid>
        
        
         <pubDate>شنبه, 01 تیرماه 1387 10:48:19 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>بی خبری و خوش خبری...! زکی !</title>
         <description><![CDATA[<p>&nbsp;</p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">دیشب خواب دیدم یکی از عموهام فوت کرده بود.بین مسیر خونه ی مادربزرگم و قبرستان شاید، می گشتم دنبال مرده شور برای مصاحبه...! رفتم حیاط پشتی خونه ی مادربزرگم و پدرم رو دیدم با یکی دوتا از عموهای دیگه که خوب خاطرم نیستن، که داشتن پارچه ی بزرگ مشکی رو کف حیاط می شستن...چیزی مثل کفن انگار که بعدا جنازه رو روش باید می ذاشتن...چهره ی بقیه یادم نیست.فقط قیافه ی پدرم واضح بود با یک عالمه غم و اندوه...طوری که فکر می کردم این یکی رو دووم نمی یاره...فضا مثل مرگ عموییم بود که قبل از عید فوت کرد...توی خواب از پشت دیوار که پدرم رو دیدم نا خوداگاه گریه م گرفت...و بلافاصله پلک هام باز شد...اصلا اهل تعبیر خواب نیستم و خود جبرییل هم به خوابم بیاد که تو اولین پیغمبر زن شدی محاله جدی بگیرم ! ولی نمی دونم از دلتنگی بود...از اینکه الان دور هستم از خونواده م...یا از چی...که سریع به خودم گفتم خواب زن برعکسه ! و بی برو برگرد یعنی طول عمر برای عموم ! بعدش اما بین حالتی که می خواستم چشم هام رو ببندم یا بیدار شم، نگرانی عجیبی اومد سراغم...حس اینکه همین الان اتفاق بدی برای پدرم می افته و توی این لحظه ی خاص من نباید توی رختخوابم دراز کشیده باشم...</font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font>&nbsp;</p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">بعدش که بیدار شدم فرصتی برای تماس نبود. و گیرم هم نمی یاد تا سر شب، همین وقت ها.درگیری طول روز تقریبا صبح رو از یادم برده...که یکدفعه یادم می یاد به خونه زنگ بزنم...نگرانیه کمرنگ تر از اونی شده&nbsp;که بهش فکر کنم دیگه...تلفن خونه که جواب نمی ده، موبایل پدرم رو می گیرم...اعتقادی ندارم به این اتفاقات و الهامات و ... ولی بین بوق اول و دوم تا سوم هم اونقدر فاصله کش می یاد که لحظه شماری کنم برای الوی اون طرف خط...که جواب نمی ده و تماس قطع می شه...</font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">زنگ می زنم به موبایل مادرم.بعد چندتا بوق یه الوی نا مفهموم می یاد...و بعد قطع می شه...دوباره می گیرم و دوباره همون...منتظر می شم بهم زنگ بزنن که نمی زنن...</font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font>&nbsp;</p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">از خیر زنگ زدن با موبایلم می گذرم، با تلفن اتاقم زنگ می زنم به متصدی هتل و می پرسم که چطور به خارج از کشور زنگ بزنم؟ می گه عدد 912 رو بگیرم و بعد شماره تلفنم. 912 رو که می گیرم صدای زنی به ترکی مدام جمله ای رو تکرار می کنه...دوباره می گیرم و اینبار سعی می کنم به زنه گوش ندم...موفق که نمی شم دوباره به متصدی زنگ می زنم. شماره رو به خودش می دم، که نمی تونه بگیره.باز می گه 912 و بعد تلفن خودم.ازش می پرسم شاید باید کد رو بدون صفر بزنم؟ می گه دو صفر و بعد 9 و بعد شماره تلفنم.این رو هم امتحان می کنم و چند فرمول جدید رو هم از ترکیب دومی و 912 اولی...که دوباره متصدی گوشی رو بر می داره ! این دفعه هم اعصابم خورد می شه که بلد نیستن آدم رو راهنمایی کنن، هم دیگه خجالت می کشم بابت هزار بار پرسیدن یه سوال تکراری ! بدون حرف گوشی رو می ذارم.</font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font>&nbsp;</p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">موبایل <a href="http://doras.blogfa.com/post-17.aspx">برادره</a> هم که کلا قیدش رو زدم.اون رو که اصلا نمی شه گرفت. چند روز پیش هم برگشته دانشگاه بین اعتصاب کننده ها...مثل اینکه یه عده رو بردن بیمارستان...و به بقیه هم اجازه ی ورود و خروج نمی دن دیگه...نگرانی سلامتی و این هاش یک طرف، نگرانی توبیخ و اخراج و ممنوع التحصیلی از طرف دیگه...اون هم برادر من که هنوز گزینش صد در صد قبولش نکرده...و تمام و کمال هم شامل این ها که منتظر بهانه ن ازشون، هست...</font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">براش آف هم گذاشتم، از روز اول اما دسترسی به اینترنت نداشته اونجا...</font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font>&nbsp;</p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">می شه یک نفر هم به من بگه اونجا چه خبره ؟!&nbsp;چجوری تماس بگیرم باهاتون دیگه...</font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font>&nbsp;</p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">پی نوشت : کلیه دوستانی که درباره ی پست قبل ایمیل زدید، آف گذاشتید، یا در گفتگوی آنلاین تهدید به بهتر شدنم ! کردید، مرسی. نمی دونم بگم چطور بود...حس خوبی بود ولی...با بستن کامنت دونی هم اصلا انتظارش رو نداشتم...یکجوری این معرفت آف گذاشتن یا به خصوص زحمت ایمیل زدن ( برای من که زحمته!) حسابی غافلگیرم کرد...مرسی.</font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font>&nbsp;</p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">از اینجا به بعد به دسته ی بالایی مربوط نمی شه : </font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">من اینجا با اسم واقعی خودم می نویسم.برای همین هم پیدا کردنم خیلی کار ساده ایه.جدا از این، بعضی دوست های آشناتر هم ادرس اینجا رو دارن.با همه ی این ها خیلی سعی می کنم دچار خودسانسوری نشم.</font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">برای همین برای آشناتر ها به خصوص : برای تعیین مرز خصوصی نوشته هایی که قابل اظهار نظر نیستن، و نوشته های شخصی دیگه از احساسات یا اتفاقات اطراف که ممکنه گاهی منتظر همدردی یا نظری هم از دوست ها باشم، روی تشخیص خودتون حساب کردم.برای همین درباره ی هر کلمه ی نوشته شده ی اینجا مایل نیستم حرف بزنم یا توی شوخی و جدی درباره ش بشنوم.</font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">مثالش هم اینه که وقتی من یک پست نوشتم که حالم فلان قدر بده و کلی دلتنگ هستم و دنیا به درد نمی خوره و الان اگه خودکشی نکنم کی بکنم و ...اون وسط یه سیگاری هم کشیدم، اولا سعی کنید وقتی کامنتدونی بسته ست نظر ندید.دوما اگه می خواید ادای دسته ی بالا رو در بیارین، می تونین از حال ادم توی اون لحظه بپرسین، جای اینکه بگین&nbsp;اِ سیگارم می کشی؟!!</font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">سوءتفاهم نشه برای دوستانی که مخصوصا مخاطب قرار گرفتن. فقط توضیحی برای این بود که دیگه از این صحبت ها نداشته باشیم. و این هم یه مثال بودش فقط.اما مسلما تنها مورد نیست.</font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify">&nbsp;</p>]]></description>
         <link>http://www.2khtarekhorshid.com/2008/06/post_20.html</link>
         <guid>http://www.2khtarekhorshid.com/2008/06/post_20.html</guid>
        
        
         <pubDate>۳ شنبه, 21 خردادماه 1387 22:57:42 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>سکوت، تنهایی، تاریکی، غم، و کمی تو...</title>
         <description><![CDATA[<p>&nbsp;</p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">زن و مردی اینجا هستن میانسال.عکاس و تهیه کننده ی رادیو.همکار هستن تقریبا. با هم تدریس می کنن.به یه عده کارآموز&nbsp; تازه کار...</font></p>
<p align="justify">&nbsp;</p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">باید اینجا باشی تا ببینی جطور &quot;دوست داشتن&quot; لای هر حرف و نگاهشون به طرف هم پرتاب می شه و باز برمی گرده و باز می ره به طرف دیگری...</font></p>
<p align="justify">&nbsp;</p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">عشق رو اگه می خوای پیدا کنی امروز بین زوج های تازه ازدواج کرده نیست...دختر پسرهای جوون...یا زن و شوهرهای چندساله...اینجاست فقط...بین این زن و مرد میانسال...بین لحظه هایی که مرد حرف می زنه و زن با دوربینش چلیک چلیک عکس می گیره ازش...و وقت هایی که زن درس می ده و مرد سراپا گوشه انگار...</font></p>
<p align="justify">&nbsp;</p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">دلم برات خیلی تنگ شده...به اندازه ی همه لحظه هایی که نداشتیم...همه ی دوست داشتنی که نبود...همه ی نفرتی که ازت پیدا کردم یک وقت...با حرف زدن هم خوب نمی شه...یا ایمیل زدن...یا حتی دیدنت از دور یا نزدیک...باید به اندازه ی یک آغوش بزرگ به من وقت بدی...و یک فنجون قهوه...پشت یه میز کوچیک دو نفره توی یه کافه ی تاریک...اندازه ی یه لحظه که فقط مال من باشی و بعدها هروقت دلتنگت شدم یادم بیاد و شاید شادتر بشم یا غمگین تر...</font></p>
<p align="justify">&nbsp;</p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">برادرم دیروز <a href="http://hoseinnorouzi.com/post-339.aspx">این</a> لینک لعنتی رو فرستاد...و حالا که این ها رو می نویسم موسیقیش توی گوشمه...و یک جاسیگاری نیمه پر کنارم روی میز...پرده رو کشیدم...نور زرد لامپ کوچیک هست فقط با سفیدی صفحه ی لب تاب...</font></p>
<p align="justify">&nbsp;</p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">دلم شلوغی و فراموشی و عادت کردن نمی خواد...دلم سکوت، تنهایی، یه اتاق تاریک و تا ابد غمگین بودن می خواد...ویک کمی تو، که یادم بیارم بعضی وقت ها...</font></p>
<p align="justify">&nbsp;</p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">اینجا از فعلا تا معلوم نیست بسته ست.</font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">امکان کامنت وجود نداره.</font></p>
<p align="justify">&nbsp;</p>]]></description>
         <link>http://www.2khtarekhorshid.com/2008/06/post_19.html</link>
         <guid>http://www.2khtarekhorshid.com/2008/06/post_19.html</guid>
        
        
         <pubDate>شنبه, 18 خردادماه 1387 14:53:00 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>مرجان قرمز</title>
         <description><![CDATA[<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify">&nbsp;</p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">هواپیما که از تهران بلند شد چنگ زدم به گردنبدم...مرجان قرمزی که به یاد تو خریدم...تا مدت ها بعدش هم ازم جدا نمی شد...از کی یک دفعه کنار گذاشتمش...؟ چی شد دوباره گردنم انداختم...؟ که حالا اینطور وقت بلند شدن هواپیما راه نفسم رو بگیره...میندازمش ته کیفم...نفسم سخت بالا می یاد...زنجیز نازک الله رو هم در می آرم...به جز یه لایه ی نازک چشم هام بیشتر تر نمی شن...</font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify">&nbsp;</p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">استانبول همه چیز خوبه...هوا کمی سرده هنوز و من لباس گرمی همرام نیست.جاهای بیشتری رفتم این بار...بازار بزرگ...بازار ادویه...سلطان احمد...ایاصوفیه بدون اینکه داخل بشیم البته...مسیر گذرمون بود...جزیره هم رفتیم.با کشتی ! بار اولی بود که سوار می شدم.تقریبا مطمئن بودم دریا زده می شم ! نشدم ولی.همه چیز خوب بود...بستنی خوردم...غذای ترکی...امشب هم تنها رفتم پیتزا هات...توی رستوران نه چندان شلوغ چندتا خانواده ی ایرانی بود...وقت کافی دارم برای خرید...یا چندنفر همسفر بودم.به نظر واقعا بچه های خوبی هستن...گوشه ی یکی از ناخون هام پرید...همه رو از ته گرفتم...انگشت هام آب رفتن انگار...با پسری توی چت آشنا شدم.بعد کلی دروغ به هم بافتن، شماره ی هتل رو به اسم خوابگاه می دم.زنگ می زنه و نصفه شبی کمی مزخرفات بار هم می کنیم...تو فکرم براش آف بذارم که همه چی رو فراموش کنه و برای من از حد یه شب بیشتر نبوده که آفش می رسه که متصدی هتل اسمم رو بهش گفته...لازم شد به توضیح و عذرخواهی...به متصدی هتل هم گفتم هیچ تلفنی رو دیگه وصل نکنه مگر از طرف خونواده م.اینجا توی اتاقم کمی آلبالو ترش دارم که از ایران آوردم.امروز هم یه بسته چیپس و پفک خریدم برای شب های پای نت...اینترنت پرسرعت دارم...کتاب های درسی رو چیدم توی کمد.لاشون رو باز نکردم و مطمئن نیستم که بکنم...لوازم آرایشی رو گذاشتم کنار...به جز دو روز اول، برای کرم زدن هم تنبل شدم...</font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify">&nbsp;</p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">&nbsp;همه چیز خوب بود...نباید یکدفعه می خواستم که از حالت باخبر بشم...خراب کردم همه ی این مدت بی خبری رو...زود بود برای اینکه دوباره بهم بریزم...مرجان قرمز رو&nbsp;آویزون کردم به گوشه ی لب تاب.سایه ش روی منوی سمت راست صفحه ایه که توش می نویسم...با این گردنبد من برات ذکر گفتم...مثل تسبیح...شب ها که نماز می خوندم...هر نمازی رو دوبار...یکبار برای خودم...یکبار برای تو...</font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify">&nbsp;</p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">حرف مدت ها پیشه...بعدها که همون ایمان تازه ظهور کرده رو هم از دست دادم...به خاطر خودت بود باز...همه چیز به خاطر تو بود...درس ها...خوندن و نخوندن...برداشتن ابروها...اولین آرایش ها...رژیم های سخت ! پرخوری های الان...همه ی زندگی...بدون دلیلت نمی شه هیچ کاری کرد...</font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify">&nbsp;</p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">دوستت که داشتم، پر بودم از غرور...زندگی عجیب سرور انگیز بود...مثل لمس همه ی تجربه های ناشناخته...طوری که هرگز یادت نیاد قبل از این آشنایی زندگی چطور بود؟ اصلا وجود داشت...؟ انگار خود تولد بود...اولین تولد...</font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify">&nbsp;</p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">اوضاع رو به راهه...به جز همین چیزها...فردا هم باید زود بلند شم...خوبیه ماآدم ها اینه عادت می کنیم...به حرفه البته این خوبی...شیره ی آدم رو می کشه تا عادت بده...آخرش ولی باز هم خوبه...همه چیز که به حال عادی برگشت باز هم فرصت زندگی دوباره هست و تولد های دیگه و تجربه های جدید...دوست داشتن تنها چاهیه که آدم چندبار درش می افته...خدا به بقیه ش رحم کنه...</font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify">&nbsp;</p>]]></description>
         <link>http://www.2khtarekhorshid.com/2008/06/post_18.html</link>
         <guid>http://www.2khtarekhorshid.com/2008/06/post_18.html</guid>
        
        
         <pubDate>۵ شنبه, 16 خردادماه 1387 00:54:35 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>آنچه گذشت</title>
         <description><![CDATA[<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">1.تلفن خونه قطع شده بود.تقریبا یک روز در میان کافی نت بودم. هی بگو خونه dial up اِ، کافی نت adsl، من می گم هیچ جا خونه نمی شه...چند روزه انگار زندانی بودم.</font></p>
<p align="justify">&nbsp;</p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">2.رفتم آرایشگاه.بعد از اینکه یکماه به ابروهام دست نزدم تا کاملا پر بشه.می خواستم مدلش رو تغییر بدم.می ریم آرایشگاهی که مامان می شناسه.سرم رو تکیه می دم به صندلی، زنه می یاد بالای سرم.تمام مدت درباره ی اینکه چطور ابروهای دخترا رو&nbsp;مرتب می کنه که زنونه نشه حرف می زنه و موچینش رو باز و بسته می کنه.تموم که می شه آینه رو می ده دستم.دو ردیف کامل نازک تر شده.هم بد نشده، هم حرص می خورم.این رو دیگه هرچقدر بذارم مثل اولش پر نمی شه...این ها رو به آرایشگر خودم می دادم معجزه می کرد...چقدر خرم.بعد یکماه، درست وقتی می خوام مدلمو تغییر بدم یادم می افته آرایشگاهمو عوض کنم...کی می دونه یکماه دست نزدن به ابرو، با اون موهای اضافی که بالا و پایین روی پلک در می یان چقدر مقاومت می خواد ؟! حالا من نمی دونم زنونه ها رو چطور درست می کنه !؟</font></p>
<p align="justify">&nbsp;</p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">3.فردا امتحان ادبیات دارم.و دیگه پایان 12 سال امتحان دادن...بعدا باید درباره&nbsp;ش بنویسم.وقتی تموم شد...فعلا برم بخونم !</font></p>
<p align="justify">&nbsp;</p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">4. فال قهوه گرفتم. گفت<em> قبلا کسی رو دوست داشتی...حالا نمی دونم، عشقی برات نیفتاده...اما این عشق نافرجام بوده...یا بهش نرسیدی یا گذاشته رفته... </em>زد تو خال.یعنی همه ی اینا رو رو هوا می گن؟</font></p>
<p align="justify">&nbsp;</p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">5. دو هفته ای می رم ترکیه.نمی دونم اونجا دسترسیم به اینترنت چطور خواهد بود.دسترسی هم که داشته باشم، نمی دونم حس آپ کردن خواهم داشت یا نه.می گم که من باید پای کامپیوتر خودم باشم...</font></p>
<p align="justify">&nbsp;</p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">نگران هم هستم...چیزی مثل همیشه نیست...انگار هم می دونم، هم خودم رو می زنم به نفهمی...منتظر معجزه م...؟ نگرانم...می ترسم زود دلتنگ بشم...چیزی مثل همیشه نیست آخه...دو هفته خیلی زیاده...</font></p>
<p align="justify">&nbsp;</p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">6.با پسری از&nbsp;دوست ها&nbsp;میونه م شکراب شده.از سفر ترکیه ی قبلی.چیزی گفت، چیزی گفتم، و بعد دیگه این آدم اون آدم قبلی نیست برام...</font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">قرار بود این هفته برنامه ای درست کنم.ایمیلی می پرسه اگر نمی رسم، اون بره سراغش.دیر می بینم.دیر جواب می دم.می ره و برنامه رو می سازه.امروز بهش زنگ می زنم که اگه اون می خواد بره، من دیگه نمی رم.می گه جواب ندادم&nbsp;و برنامه رو ساخته.هم بهم بر می خوره، هم دلخور می شم، هم عصبانی.می خوام بهش بگم جای دزدیدن برنامه های بقیه فکر خودش رو به کار بندازه. و باید بدونه که من بیست و چهارساعته پای نت نیستم تا ایمیل هام رو جواب بدم، کار ضروری اگه داره باید زنگ بزنه.ولی فقط مودبانه و شاید کمی دوستانه، خداحافظی می کنم.</font></p>
<p align="justify">&nbsp;</p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">7. خسته م. خوابم می یاد. درس دارم. و یک عالمه می خوام بنویسم...انگار اندازه ی همه ی این روزهایی که به اجبار نتونستم...ولی فعلا می رم سراغ این امتحان آخر. و بعدش دلی از عزای دوستان هم در بیارم که این مدت جسته گریخته بهشون سر زدم.ولی اول درس، بعدا وبگردی ! حالا اگه همین رو نیفتادم !! تا من باشم ادای درسخون ها رو در نیارم ! </font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">واقعا می رم درس بخونم.فقط اگه خوابم نبره ! چشمام به زور بازن...</font></p>
<p align="justify">&nbsp;</p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">راستی فالگیره گفت هفت برام عدد شانسه. ( برای کی نیست؟! همه می گن هفت خوش یمنه)</font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify">&nbsp;</p>]]></description>
         <link>http://www.2khtarekhorshid.com/2008/05/post_17.html</link>
         <guid>http://www.2khtarekhorshid.com/2008/05/post_17.html</guid>
        
        
         <pubDate>۴ شنبه, 08 خردادماه 1387 19:21:37 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>فیزیک در آستانه ی اعدام...! </title>
         <description><![CDATA[<p align="justify">&nbsp;</p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">پنج دقیقه به دهه.نیم ساعت دیگه امتحان فیزیک دارم...</font></p>
<p align="justify">&nbsp;</p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">دیروز به چند نفر زنگ زدم.اول خاله هه...گفتم این می تونه کمک کنه...درباره ی <a href="http://saveakram.blogspot.com">زن سی ساله ی محکوم به اعدام</a>.اول خجالت می کشم...هیچ وقت که به فامیل ها زنگ نمی زنم من...بعد یکم احوالپرسی گفتم زنی هست که به اعدام محکوم شده...به جرم کشتن شوهرش که 54 سال از خودش بزرگتر بوده...کمی از گذشته ش می گم...از شوهر اولش که وقتی سیزده سالش بوده عقدش می کنن...از بچه ش که چهارسال نمی بیندش...حس اینکه حرف مهمی دارم با حس خجالت قاطی شده...خاله م برای اینجور فعالیت ها مضایقه نمی کنه...شماره حساب رو می پرسه بهش می دم...می گم کسی رو هم اگه می شناسه از همکارها و دوست هاش که بتونن کمک کنن بهشون خبر بده...مهمه که افراد بیشتر باخبر بشن...تشکر می کنه که بهش خبر دادم...</font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">خداحافظی که می کنیم فکر می کنم بد هم پیش نرفت...می خوام به دایی و عمو هم زنگ بزنم و بعد برم سر درسم.فیزیکی که هیچی ازش بلد نیستم...</font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">به دایی که زنگ می زنم نتیجه ی چندانی نمی ده...توی خیابون بود، گفت شب زنگ می زنه شماره حساب رو بگیره.زنگ نمی زنه یا فراموش می کنه...فراموش می کنه...خیلی در بند این ها نیست...من هم دیگه روم&nbsp;نمی شه زنگ بزنم...</font></p>
<p align="justify">&nbsp;</p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">ماجرا به خودی خود اهمیتش واضح هست...زنی سی ساله که داره اعدام می شه...کمک برای برگردوندن زندگی به یک زنه...روی بر گردوندن ازش اما به فاصله ی یک چشم بر هم زدنه...کافیه یک لحظه چشم هات رو روی هم بذاری...کاملا بی تفاوت می شی...مثل همه ی مرگ ها و اعدام ها...برای اینکه غافل نشی باید هر لحظه به خودت یادآوری کنی که کسی داره می میره...چند روز دیگه فرصت هست...؟</font></p>
<p align="justify">&nbsp;</p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">به زن عموم زنگ می زنم...نمی دونم چجوری برم سر اصل مطلب...خبر رو تعریف می کنم...می گم مهمه که افراد بیشتری باخبر بشن...اگر مایل باشید کمک کنید...شماره حساب رو می پرسه...تشکر می کنم و خداحافظی...بعد از تلفن احساس می کنم آب شدم توی زمین...کسی داره می میره...خجالت برای چیه...؟</font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">تا شب هم فیزیک رو شروع نمی کنم.زنگ می زنم به یکی از خانم های آشنا.استقبال می کنه...این یکی مثل خالمه...می گه به دوست هاش خبر می ده و سعی می کنه حتما کمکی جمع کنن همه...</font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">تلفن ها که تموم می شه فیزیک رو باز می کنم...خوندن فایده ای نداره...من هیچی از این موج های مغتاطیسی و مدل اتمی بور و طیف های جذبی خطی نمی فهمم...ساعت 12 شب دیگه می ذارمش برای فردا...</font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">صبح 7 بلند می شم...کمی با دفتر و جزوه ور می رم...برگه ای حاضر کردم برای تقلب...خیلی کوچیک...و ستون ستون توش با خط ریز می نویسی و بعد تاش می کنی اندازه ی یک لوله ی نیم سانتی...فایده ای نداره اما...نه حس تقلب هست نه ذره ای خوندن...</font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">یک ربع دیگه به امتحان مونده...هیچ چیز نخوندم...با پنج نمره هم می شد سر و تهش رو هم آورد...پنج نمره هم میان ترم و پاس می شد...از همین هم مطمئن نیستم...صبح تلفن خانم دیگه ای رو یادداشت می کنم که از مدرسه برم ببینمش...برای اون هم تعریف کنم ماجرا ی زن رو...بعد از ظهر هم که می رم کلاس قراره به معلم عربیم بگم...و بعدش هم معلم زبان...نمی دونم کمک می کنن یا نه...فقط می خوام افراد بیشتری باخبر بشن...</font></p>
<p align="justify">&nbsp;</p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">به زن فکر می کنم...تلاش فقط برای زندگی دوباره...به دخترش که همسن منه...و امروز شاید امتحان فیزیک داره یا چیز دیگه ای...</font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">بی تفاوت شدن فاصله ی یک چشم به هم زدنه اگه در بطن ماجرا نباشی...پشت درهای زندان نیای و نری...دنبال رضایت خانواده ی مقتول نبوده باشی...اگر دخترش رو حتی یکبار ندیده باشی...اگر نزدیک نباشی، باید مدام به خودت یادآوری کنی که زنی داره می میره...چقدر وقت باقی مونده...؟ ده دقیقه به امتحان مونده...</font></p>
<p align="justify">&nbsp;</p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">دلم می خواست مثل وقت هایی که از خونه می زدم بیرون و به جای مدرسه توی خیابون ها می گشتم یا می رفتم کافی نت بزنم از خونه بیرون...چند امتحان دیگه هست...شیمی و فیزیک گذشتن...بقیه درس هایی که نیستن که براشون عذا بگیرم...می خوام به خودم بگم جبران می شه...می دونم اگه یک هفته هم مهلت می داشتم، اگر همین الان امتحان لغو می شد...فرقی به حال من نمی کرد...هیچ چیز بلد نیستم...وقت لازم ندارم...نتیجه همینه که امروز بگیرم...</font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">دیگه خیلی دیره...مادرم اگه الان خونه بود کلی دعوا کرده بود که دیرم شده...بعدش می رم پیش اون خانوم آشنا...و ظهر پیش دوتا معلم هام...</font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">این فرمول نظریه ی انیشتین چی بود... انرژی مساویه تعداد الکترون ها در ثابت پلانک در سه در ده به توان هشت بر لاندا...این کجا استفاده می شد...؟</font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">5 دقیقه به امتحان...</font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify">&nbsp;</p>]]></description>
         <link>http://www.2khtarekhorshid.com/2008/05/post_16.html</link>
         <guid>http://www.2khtarekhorshid.com/2008/05/post_16.html</guid>
        
        
         <pubDate>۲ شنبه, 23 اردیبهشتماه 1387 09:50:56 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>خواب های وبلاگی !</title>
         <description><![CDATA[<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify">&nbsp;</p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">چند شب پیش خواب جالبی دیدم ! درباره ی <a href="http://sharagim.net">شراگیم </a>! قسم می خورم نه شام سنگینی خورده بودم نه قبل از خواب بهش فکر می کردم ! (این آخری رو البته مطمئن نیستم!)</font></p>
<p align="justify">&nbsp;</p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">خواب دیدم شراگیم توی کلبه ی چوبی زندگی می کرد...که شکل یه مستطیل دراز بود...من و مرد دیگه ای بیرون کلبه جر و بحث می کردیم...من سعی می کردم مانع بشم که مرد چندبار با تفنگش به طرف در کلبه شلیک کرد...و بعد هر دو دوییدیم داخل کلبه...شراگیم طرف دیگه ی کلبه توی تختخوابش بود و با سر و صدا بیدار شده بود و همونجا توی تختش نشسته بود...به طرف در که شلیک شده بود، تیرها به دیوار رو به رو خورده بود و کمی خون دیوار پاشیده شده بود روی سینه ی شراگیم...(خون دیوار چون آدم دیگه ای که توی کلبه نبود...اون خونم نمی دونم دیگه از کجا در اومده بود!) من سریع رفتم پیشش و درحالیکه فکر می کردم حالش به خاطر خون های رو سینه ش خیلی وخیمه (از نظر روحی!) مدام به مرد می گفتم دیدی اشتباه کردی و اونجا نبود !! البته منظورم این نبود که اشتباه شلیک کرد و باید تخت رو نشونه می گرفت، توی خوابم اگه شراگیم اون لحظه ی پشت در می بود، یعنی داشته نماز می خونده ( بخدا نمی دونم چرا اینجوری بود این خواب ! ) و این بد بوده و بنابراین اگه کشته می شد حقش می بود ! و درواقع من به مرد می گفتم دیدی نماز نمی خوند و بیخودی بهش شک داشتی ! و هر از چندگاهی هم یادآوری می کردم که ممکن بود کشته بشه ! ( درحالیکه اگه کشته شده بود یعنی داشته نماز می خونده که باید کشته می شده ! نمی دونم چرا اینجوری هم می گفتم...دیگه توی اون شرایط بحرانی! حالا یه چیزی هم گفتم!) </font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">از اینجا به بعدش رو واقعا متاسفم که دیدم...ولی دست خودم نبود به هرحال...هرچند چشمام بسته بود ! می شه گفت ندیدم! اما این اتفاق افتاد که :</font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">شراگیم رو بردم حمام...! هیچ خواب مثبت +18 ای هم نبود.فقط&nbsp;به خاطر اون&nbsp;چند قطره خونی که&nbsp;روی سینه ش پاشیده بود نمی دونم من اینطوری فکر می کردم یا کلا نمی تونست که خودش حموم کنه و برای همین به کمک نیاز داشت ! البته احتمالا همینطوری بوده وگرنه من داشتم می رفتم تو حموم، اون که زبون داشت بگه نیا خودم می تونم ! خلاصه من درحال کیسه کشیدن شراگیم!&nbsp; بودم و درباره ی اون اتفاق تیراندازی هم صحبت می کردم...شری هم همون حالتی که توی تختش نشسته بود توی وان هم نشسته بود و فقط به رو به رو نگاه می کرد...و از اول خواب یک کلمه هم صحبت نکرده بود...اصلا هم شبیه&nbsp;شراگیم نبود ها !! یعنی مثل&nbsp;دوتا عکس کوچولویی که من ازش توی 360 دیدم...!&nbsp;قد و&nbsp;قواره همون بود البته...کمی ته ریش داشت...ولی خب&nbsp;توی&nbsp;خوابم شراگیم بود ! </font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">اینقدر هم فضا ساده بود آدم رو یاد <em>داگ ویل</em> مینداخت ! یعنی مثل اینکه با گچ مرزها مشخص شده بودن...حموم فقط وانی بود که شراگیم توش بود و صحنه ای که من می دیدم بالاتنه مون بود در حدی که من دست هام رو تکون می دادم و شراگیم از قسمت شونه ها به بالا...</font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify">&nbsp;</p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">بعدش تلفش زنگ زد...مرد شکارچی (همونی که شلیک کرد) گوشی رو برداشت و گفت با من کار داره...مجسمه ی شراگیم روی صندلی نشسته بود و برای اولین بار در خواب من کمی به سمت چپ چرخیده بود ! گوشی رو گرفتم و سلام کردم...دختر اون طرف هم سلام کرد و احوالپرسی صمیمانه...جواب دادم و حالش رو پرسیدم...بعدش ازش پرسیدم که من نشناختمش...با تعجب از اون طرف گوشی مثل اینکه به مادرش گفت من رو نشناخته...! بهم گفت دخترداییتم...(من اصلا دختر دایی ندارم) داشتم فکر می کردم این بچه ایه که دایی و زن داییم بعد از بیست سال منتظرش هستن...! (دایی و زن داییم بعد از بیست سال یا همون حدودا&nbsp;دنبال دکتر و درمان هستن برای بچه دار شدن)&nbsp;بهش گفتم خب همسن منی؟! گفت آره ! گفتم خب امتحانات چطوره؟!! و در همین حال داشتم چشم و ابرو به شراگیم تحویل می دادم ! ( یعنی فکر نکنید تموم شد ! هنوز حضور داشت ما خونه ی اون بودیم ها مثل اینکه!) و درگیر و دار همین تلفن مشکوک که اسم دختره هم مهسا عزیزی ! بود ( اگه کسی می شناسه بگه چون فامیل دایی من که این نیست...شاید دختر دایی یکی دیگه بوده خط رو خط افتاده) شراگیم لب هاش هم جنبید و البته حرف نزد...اما یک لبخند تحویل من داد که این صحنه ی لبخند رو صندلی واضح تر از همه ی قسمت ها جلوی چشمامه الان ! :))</font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">دیگه من ساعت شیش صبح بود که بلند شدم شیمی بخونم ! که امروز ده و نیم امتحان داشتم.نمی شه گفت عالی بود...اما بد هم نبود ! بستگی مستقیم به نمره ی میان ترمی داره که امتحانش رو ندادم البته ! ولی خب خودم دلم روشنه...شما هم دعا کنید...انشاالله که پاس می شه !</font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify">&nbsp;</p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">حالا تعبیر این نماز و خون و شراگیم&nbsp;و دختردایی من و البته، ربطشون به هم ! رو هر کسی</font><font face="Tahoma">&nbsp;بتونه پیدا کنه، به تعداد دلخواه دامین و کلی مگابایت فضای خالی همراه با آموزش وبلاگ نویسی و تضمین لینک در همین وبلاگ و سعی در واسطه ی لینک در وبلاگ شراگیم ! ( دیگه اونجا که دست من نیست!) تعلق می گیره.</font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify">&nbsp;</p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">آهان در ضمن یادآور بشم من واقعا به این پسر نظر ندارم ! نمی دونم چرا اینجوری شد...! خیلی هم پایه م اگه خانوم شین کلاسی بذاره نفر اول برم ثبت نام که چگونه اگر در دام عشق پسری افتادیم، دامی بس وسیع تر پهن کنیم که با پای خودش بکشانیمش آن تو و ور دل هم خوش باشیم و عاشق ! پسرای من که فرار می کنن ! چسب چوب بریزم کفه دام مگه که گیر کنن ! و گرنه هرجوری شده در می رن ! :))</font></p>
<p align="justify">&nbsp;</p>]]></description>
         <link>http://www.2khtarekhorshid.com/2008/05/post_15.html</link>
         <guid>http://www.2khtarekhorshid.com/2008/05/post_15.html</guid>
        
        
         <pubDate>شنبه, 21 اردیبهشتماه 1387 13:15:48 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>گوشت، گوشت، هرگز ! گیاهخواری آری ! </title>
         <description><![CDATA[<p align="justify"><font face="Tahoma"></font>&nbsp;</p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">مامان نیستش.دیشب با بابا شام رفتیم بیرون.از اونجایی که من مدتیه گیاهخوار شدم، این بیرون رفتن ها عمدتا به پیتزای سبزیجات خلاصه می شه و در واقع انتخاب دیگه ای وجود نداره.جایی که دیشب رفتیم اولین باری بود که می خواستیم بریم.اول گاز رو که به پیتزا زدم فهمیدم بدون سس نمی شه تحملش کرد ! چون من با پیتزا سس نمی خورم.ولی این واقعا غیر قابل تحمل بود.توی چهارمین تیکه ی پیتزا بودم که چشمم افتاد به یه تیکه کالباس صورتی کوچیک...چندبار که بررسیش کردم و مطمئن شدم کالباسه اول فکر کردم با پدرم اشتباهی پیتزاها رو برداشتیم ! ولی مال پدرم که مخلوطی از گوشت های مختلف بود از دور هم مشخص بود ! رفتم از یکی از دخترای فروشنده ی پشت صندوق سوال کردم که پیتزای سبزیجاتشون گوشت داخلشه؟! گفت نه. گفتم ولی توی پیتزای من یه تیکه کالباس بوده.گفت کالباس که گوشت نیست ! گفتم پس از زمین رشد می کنه؟!! گوشت حیوونه دیگه ! دختره معلوم بود بهش گفته بودن احترام مشتری رو رعایت کنه ! چون با همون لحن آرومش گفت منظور گوشت قرمز و چرخ کرده و ایناست...من رو اگه کارد می زدی دیگه خونم در نمی اومد.پدرم می گفت بریم جای دیگه غذا بخوریم؟! گفتم نه.نوشابه و سیب زمینی هم موند...رفتم دست شویی...کلی آب غرغره کردم...و به شدت جلوی خودم رو گرفته بودم که اشکم در نیاد...به خود می گفتم الان پنج ماهه لب به گوشت نزدم...بعد حالا با این تفسیر کالباس که گوشت نیست، چند تیکه کالباس خوردم توی این پیتزا ؟! برگشتم سر میز.از توی کیفم یه آدامس برداشتم.پدرم رفت سر آشپز رو آورد.سر آشپزه گفته بود حتما اشتباه شده...تیکه ی کالباس رو بهش نشون دادم.گفت باید توی پنیر پیتزا افتاده باشه&nbsp;و حتما همون یه تیکه بوده...یه قاش دیگه رو کامل باز کردم خبری از کالباس نبود...سر آشپز از بابت توضیح فروشنده ها عذر خواهی کرد و&nbsp;گفت به هرحال اونا خبر ندارن.یعنی واقعا چون کالباس توش بوده فکر کردن مدلش اینجوریه !&nbsp;چون هم پیتزاش خیلی شل بود و همش ازش می افتاد&nbsp;من تقریبا هر چی رو می خوردم می دیدم، اگه کالباس دیگه ای بود هم حتما دیده بودم.خلاصه خیالم راحت شد که کالباسی نخوردم تقریبا حالم خوب شد ! </font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font>&nbsp;</p>
<p align="justify">&nbsp;</p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">توی راه برگشت به پدرم می گفتم اگر واقعا کالباس توش بود و من اشتباهی خورده بودم و اینجا خارج بود، من می تونستم شکایت کنم ! و فکر می کنم واقعا هم می شد.مثلا یک نفر ده ساله گیاهخواره، بعد به خاطر اشتباه یه آشپز، ناخواسته گوشت می خوره...این حتما یه خسارت چند میلیارد دلاری می گیره ! ولی واقعا اون لحظه که فکر کردم کالباس خوردم لحظه ای بود که خدا نصیب هیچ بنده ی گناهکاریش هم نکنه ! من مطمئن نیستم چقدر خسارت حالم رو خوب می کرد ! ولی هرچی بهم می دادن حتما یه بخشیش می رفت پای جراحی و در آوردن اون تیکه کالباس ها از درون جوارحم ! و کلی هم خرج درمان ضربه ی روحی که خورده بودم !</font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font>&nbsp;</p>
<p align="justify">&nbsp;</p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">در واقع بعد از مدتی که آدم گیاهخواری می کنه، دیگه ناخواسته طرف گوشت نمی ره.یعنی هرچقدر اون غذا لذیذ باشه یا شکلش گول زننده، شما خود به خود جذبش نمی شید.یک جورهایی حس هم نوعی با حیوانات پیدا می کنید ! ( توهین نشه ! ادامه داره=&gt;) که یعنی یکجورهایی تحمل خوردن گوشتشون رو نخواهید داشت دیگه.</font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font>&nbsp;</p>
<p align="justify">&nbsp;</p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">اینجا فقط اگر گیاهخوار باشید خیلی حق انتخاب ندارید.به خصوص غذاهای بیرون و رستوران ها که مگه برنج خالی بخورید ! پیتزا هم که هیچ وقت تنوع نداره.همیشه یک نوع پیتزای سبزیجات بیشتر نیست.اما در کل شما فکر می کنید با اینکار به حیات وحش کمک کردید ! و الان کلی حیوون خوشبخت و خوشحال هستن که در جنگل ها با هم دیگه زندگی می کنن ! (مثل این کارتونا!) و اینطوری انگار طبیعت رو به زمین برگردوندید و چون در اقلیت بسیار کم اجتماع هم قرار دارید یکجورهایی دنیا به شما مدیونه بابت اینکه گوشت نمی خورید ! مثل اینکه نه تنها از حیات وحش زمین محافظت می کنید، در حق انسان های دیگه هم فداکاری کردید ! البته این انسان های گوشت خوار خیلی اینطور فکر نمی کنن و تا جایی هم که بتونن به شما توصیه ی پزشکی&nbsp;و غیر پزشکی می کنن که گوشت رو حتما مصرف کنید.ته دلشون هم شاید خوشحال می شن که شما نمی خورید خودشون بیشتر بخورن ! اما شما باید بدونید در نهایت حق با شماست ! و این انسان ها هر چقدر در خوردن گوشت پافشاری کنن، وظیفه ی شما به عنوان یک گیاهخوار ارزشمند تر و مسئولیت شما بیشتر می گردد ! </font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">چون هرچند عادات غذایی هر کسی، یه چیز شخصیه، اما گیاهخواری یک بعدش به کل دنیا مربوط می شه.و حیوانات و انسان ها و طبیعت و زمینی که شما با گیاهخواری تحت تاثیر قرار می دید ! باید ما گیاهخوارها اول انجمن صنفی تشکیل بدیم و بعد در خواست یک روز جهانی گیاهخواری رو برای ثبت در تقویم بدیم.</font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font>&nbsp;</p>
<p align="justify">&nbsp;</p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">من که شخصا این گوشتخواری برام یه عادت ناپسندی شده.و حتما بچه هام هم گیاهخوار بار می یارم.این هم شامل زورگویی و تحکیم عقاید به کودکان نیست، بلکه به نظر من آداب رفتاری و اجتماعی سالمه.یعنی ما گوشت همدیگه رو نمی خوریم، پس جون حیوون های دیگه هم نمی گیریم.البته قبلش هم یه شوهر گیاهخوار می کنم ! فکر کن خودت گوشت نمی خوری بعد بشینی گوشت یه جوونور رو تیکه تیکه کنی واسه غذای آقا ! اولا که غلط کرده ! دوما خوردنش که انسانی تره تا این پاره پاره کردنش !! </font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify">&nbsp;</p>]]></description>
         <link>http://www.2khtarekhorshid.com/2008/05/post_14.html</link>
         <guid>http://www.2khtarekhorshid.com/2008/05/post_14.html</guid>
        
        
         <pubDate>۱ شنبه, 15 اردیبهشتماه 1387 08:26:17 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>روز معلم</title>
         <description><![CDATA[<p align="justify">&nbsp;</p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">این پست جهت اعلام همبستگی با فرزاد کمانگر معلم محکوم به اعدام هست.که مثل اینکه امروز باید اسم وبلاگ ها رو تغییر می دادیم، من خواستم که توی یه پست اعلام کنم.لولگوش هم که خواستم بذارم پایین این ستون سمت چپ، رفت اون بالا ! به هرحال خوب شد البته.چون بیشتر دیده می شه حالا.</font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font>&nbsp;</p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font>&nbsp;<font face="Tahoma">دفتر خاطراتم رو ورق می زنم...دفتری که معلم ها و آشناها و دوست ها برام توش خاطره نوشتن...</font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">کلاس اول و دوم که مسلما عقلم به این کارها نمی رسیده...برای همین از اون ها چیزی نیست.خانم سالاری معلم کلاس اولم و خانم هریوندی معلم کلاس دوم. زاهدان بودیم اون سال ها.خانم سالاری رو خوب یادم نیست...نباید با من بد بوده باشه.معلم ها من رو دوست داشتن همیشه.حداقل تا همین چندسال پیش که اینطور گند بزنم به همه ی درس ها ! اما یادم هست خیلی می گفت کوفت ! من اون سال ها کل دفتر و کتاب هام رو نوشته بودم کوفت ! نمی دونم این چه تاثیری بود که من از این معلم گرفتم به هرحال سال های بعد وقتی می خواستم به کسی نشون بدم کتاب های اول ابتداییم رو به سختی پاک می کردم اون فحش ها رو...آخرش هم جاش موند.به ما می گفتن باید الفبای فارسی رو که آخر کتاب بود حفظ کنیم.روز اول سال بعد ازمون می پرسن.من حفظ کردم.ازمون نپرسیدن.به هرحال هنوز هم الفبای فارسی رو حفظم بابتش هم خیلی خوشحالم.همه حفظ نیستن.</font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">خانم هریوندی رو همون سال اول که دیدم ازش خوشم نیومد...چهره ی این هم خوب خاطرم نیست...کک مکی بود شاید...با خال های ریز...کلاس دوم که رفتم، اولین روز کافی بود تا عاشقش بشم.معلم خوب من بود.بعدها مسیرمون هم یکی بود.گاهی با هم بر می گشتیم خونه...بعد از امتحانات ثلث دوم رفتیم کرمان.یادم نیست معلم پایانی اون سال رو...</font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">خانم اکرم زاده رو یادم هست.معلم کلاس سوم.این یکی بداخلاق بود...من رو دوست داشت ها.با بقیه ی درس نخون ها دعوا می کرد.همیشه هم به من می گفت درسخون ! البته من زرنگ بودم دوران ابتدایی! ولی درس نمی خوندم.بلد بودم معمولا ! همون موقع ها بود که درس ها ساده بود و من یاد می گرفتم...هیچ وقت دیگه نفهمیدم درس رو باید خوند.این عادت موند تا دبیرستان و پیش دانشگاهی...و حالا داره نشون می ده آثارش رو ! </font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">معلم کلاس چهارمم فرشته بود.خانم ستاری.چون ازش یه عکس دارم خوب چهره ش رو یادمه.یکبار هم من رو با ماشینش رسوند خونه مون که بابتش کلی به بقیه بچه ها پز دادم !</font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">کلاس پنج برگشتیم زاهدان باز.خانم سالاری رو بی نهایت دوست داشتم (نه همون معلم کلاس اول).به ما الفبا رو با شعر یاد داد که هنوز ریتمش یادمه.وسط های سال عوض شد.رفت به یه مدرسه ی غیرانتفاعی و معلم اون مدرسه اومد کلاس ما.چندتا از شاگردای معلم جدید باهاش اومدن.کلاس عملا شده بود دو دسته.قدیمی ها که متنفر بودیم از معلم جدید، و جدیدی ها که خودشون رو برای ما می گرفتن ! ما می گفتیم معلم جدید سوال ها رو به شاگردها ی خودش می ده ! اون ها پشت سر معلم قدیم ما حرف می زدن و اینکه چقدر بچه هایی که موندن از دستش عاصی ان ! اون موقع ها من زنگ می زنم به خانم سالاری، یک ساعت و نیم تلفنی حرف می زدیم! (فکر کن بچه ی 8 ساله! واقعا این معلم فرشته بود.تصور نمی کنم خودم اینقدر یه بچه ی نیم وجبی رو تحویل بگیرم) شایعه های معلم جدید رو براش تعریف می کردم و اون هم همه رو رد می کرد.</font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">&nbsp;متاسفانه هرچند از هر دوی این دبیرها توی دفترم نوشتن برام، اما نمی تونم خاطره ی معلم دوم رو پیدا کنم...یعنی مطمئن نیستم خودش بوده باشه...من مدرسه ها رو ننوشتم و تاریخ نزدم...فکر می کنم خانم میرکاظمی بود.</font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">بعدها من و چندتا از شاگردای دیگه می رفتیم خونه شون تا باهامون خصوصی کار کنه برای نمونه و تیزهوشان.همون سال هم راهنمایی نمونه قبول شدم.بعدها دیگه جو قدیم و جدید از بین رفت.معلم خوبی بود.مهربان بود.بابت اون کلاس های خصوصی حاضر نمی شد پول بگیره.</font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font>&nbsp;</p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">راهنمایی یک دفعه هجوم معلم ها بود ! برای همین هرچند بعضی ها یادم هستن به چهره یا درسشون اما اسم ها خوب یادم نیست.توی این دفتر هم یک عالمه خاطره از معلم و ناظم دارم با اسم کوچیک و فامیل اما نمی دونم کی معلم چی بوده اصلا ! سه سال راهنمایی هم بین سه شهر گشت.</font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">دوران دبیرستان تنها دوره ای بود که هر سه سال رو یکجا درس خوندم.هم سه سال مداوم بود هم یک دوره ی کامل دبیرستان...برای همین باید باشه هنوز که از جلوی دبیرستانم می گذرم به تابلوش نگاه می کنم...دلم تنگ می شه براش بعضی وقت ها...حیاط بزرگش...کلاس های شلوغ...نیمکت ها...دبیرستانم رو برای همه ی این ها دوست داشتم.</font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">از اولین معلم مردم هم نام ببرم پس.آقای ورشوکار.دبیر ریاضی سال اول دبیرستانمون بود.و تقریبا همه عاشقش بودیم ! و می شه گفت این اولین باری بود که من فهمیدم از مردهای میان سال خوشم می یاد ! برای روز معلم چند نفری پول جمع کردیم و براش ربع سکه خریدیم.یه دختر همسن و هم اسم من هم داشت.برای همین من بابت اسمم خیلی خوشحال بودم.چون فکر می کردم روی دخترش گذاشته یعنی دوست داره دیگه...!</font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">دومین معلم مردم که عاشقش شدم، آقای بنکداری بود.دبیر ریاضی بود این هم.کلاس های تابستونی بیرون از مدرسه.این یکی واقعا مرد رویاهای من بود.تقریبا 45 سالی داشت.قدش بلند بود، موهای جو گندمی...و یک کم هم شکم داشت.خیلی هم شوخ بود.من ساکت ترین و درواقع بی خاصیت ترین شاگرد اون کلاس بودم ! همیشه فقط به عشق خودش سر کلاس می رفتم.یک شب خوابش رو دیدم...اینقدر عجیب&nbsp;&nbsp;بود که تا مدت ها بعدش&nbsp;به سختی می&nbsp;تونستم&nbsp;احساسم رو سر کلاسش کنترل کنم و یکدفعه نرم و محکم بغلش کنم! </font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">هنوز آموزشگاه که می رم برای کلاس زبان، می بینمش.و قلبم خفیف تر از قبل یه پت پتی می کنه !</font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font>&nbsp;</p>
<font face="Tahoma">
<p align="justify"><font face="Tahoma">دلم نمی یاد این آخری از دبیر هندسه م ننویسم.سال اول.و سال دوم هم دبیر آمار بود.اسمش رو الان یادم رفته لعنتی...این زن هم عشق من بود.خونسرد، آروم.توی شلوغی و سر و صدا طوری با آرامش درس می داد فکر می کردی ناشنواست ! خیلی زن نازنینی بود.</font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font>&nbsp;</p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">روز معلم به همه ی معلم های خوب تبریک.این هم شغل سختیه ها...من دبیرستان که بودم همیشه فکر می کردم معلم ها چقدر شجاعن ! برای اینکه تقریبا همه مسخره می شدن ! من و دوستانم که اهل این حرف ها نبودیم.ما شیطنت های مودبانه می کردیم...در می رفتیم...کلاس ها رو کنسل می کردیم...وسایل ممنوعه مدرسه می بردیم...معلم ها رو مسخره نمی کردیم اما ! این ها کار بچه ها پر رو بود.راهنمایی ادم هنوز بچه تر از اونه که به ذهنش برسه به معلم می شه خندید ! همین پارسال، سال سوم، دختری داشتیم ادای همه رو در می آورد ! خدای مسخره بازی بود این دختر...چقدر می خندیدیم...سوای همه ی این خندیدن ها هم البته، جای معلم های خوب همیشه در قلب ما هست ! </font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">تبریک مخصوص این روز هم، به فرزاد کمانگر و همه ی معلم های رنج کشیده و در بند.</font></p>
</font>&nbsp;]]></description>
         <link>http://www.2khtarekhorshid.com/2008/05/post_13.html</link>
         <guid>http://www.2khtarekhorshid.com/2008/05/post_13.html</guid>
        
        
         <pubDate>۵ شنبه, 12 اردیبهشتماه 1387 17:49:03 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>...</title>
         <description><![CDATA[<p>&nbsp; </p>
<p>&nbsp;</p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><span lang="FA" style="FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA">من اینجا توی اتاقم هستم...پشت کامپیوتر، روی صندلی پلاستیکی سفید...کنار پرده ی قرمز و نارنجیم...سعی می کنم فکر نکنم که تو کجا هستی...حالا نباید تنها باشی...آه خدای من...بهش فکر نمی کنم...فردا روز شلوغی می شه...باید چند جزوه کپی بگیرم...پوست لبم خشک شده...یه تیکه ی روی لب پایینی رو اینقدر کندم که برآمده شده...بهش که دست می زنم می سوزه...الان خونه هستید؟...شاید بیرونید...حتما با هم شام خوردید...ظهر باید برم کلاس...بعدش قراره یکی از دوست هام رو ببینم...حتما کلی طول کشیده شام خوردنتون...حرف هم زدین؟...من و تو که بیرون رفته بودیم، تو یک پیتزای بزرگ سفارش دادی...یادت هست؟...چقدرش در سکوت گذشت؟...چقدرش من تلفنی حرف زدم؟...تلفنم که زنگ زد خوشحال شدم که از زیر نیاز حرف زدن با تو در می رم...شما چی خوردید؟...تو خیلی شوخی...حتما کلی هم خندیدین...ما هم خندیدیم...یک کمی...اون قسمت لبم رو که دست می زنم زیر انگشتم برآمدگیش رو حس می کنم...یه تیکه پوست اضافی داره...می سوزه...نمی تونم بکنمش...توی خیابون که قدم می زدین دست هم رو گرفتین؟...حتما گرفتین...اونطوری که انگشت هاتون حلقه شده توی دست هم و با کمی فاصله راه می رفتید...من دست تو رو نگرفتم...این تیکه پوست اضافی خیلی اذیت می کنه...فردا باید زود بلند شم...وقتی قدم می زنید دستش رو حلقه می کنه دور بازوت؟...مثل من که بازوت رو گرفتم چسبیدم بهت...کمی بعد دستت رو کشیدی...از دست اون نمی کشی...حتما بهش نگاه می کنی که چسبیده بهت...از همون فاصله ای که من بودم...از اون نگاه های جذابت...اون ها که چشم هات با خنده برق می زد...باید جزوه های کپی شده رو ببرم مدرسه...بعد از ظهر دوستم می یاد برای کتابش...من که نیستم یادم باشه به مامان بگم بهش بده...به این یکی فکر نمی کنم...نه...نمی پرسم...خیلی خب لعنتی...بگو بغلش هم کردی؟...دست هات رو بندازی دور کمرش...فشارش بدی به خودت...جای دست هات رو احساس می کنم روی کمرم...لبم می سوزه...زبون می زنم به قسمت برآمده لبم...طعم تیکه پوست اضافی فرق داره با لبم...همونطور که بغلش کردی اون هم دست هاش رو حلقه کرده دور گردنت...قدش کوتاه تر از منه نه؟...حتما بیشتر خم شدی...توی آغوشت که بودم می خواستم زمان می ایستاد...می تونستم در لحظه بمیرم...توی آغوش تو...بین فشار دست هات...از مدرسه که برگشتم باید از آرایشگاه هم وقت بگیرم...دیر وقته...فردا خواب نمونم...تو هم حالا می خوابی؟...رفت یا اونجاست هنوز؟...پوست اضافی لبم رو بین ناخون هام گرفتم...کوتاه تر از اونه که کنده بشه...عجله ندارین برای خداحافظی...می دونم...نیازی به پرسیدن نیست...مثل وقت هایی که عجله داشتی برای خداحافظی از من...شب آخر یادت هست؟...شب یلدا بود...من موندم پیش تو...می گفتی برو...دوست داری وقتی با هم هستید؟...من دوست داشتم وقتی با تو بودم...پشتت بهم بود...همون سکوت سنگین همیشگی...من فکر می کردم شب یلدا با تو هستم...این تنها یلدای خاطره انگیزم می شه...تلفن رو برداشتی زنگ زدی به اون...من هدفون رو گذاشتم توی گوشم...چندبار اون آهنگ مسخره رو شنیدم با صدای کف زدن ها و سوت ها؟...تو شوخی می کردی...صدای خنده هاش از اون دور می اومد...آهان دارم می کنمش این تیکه پوست اضافی رو...جای ناخنم روی لبم می سوزه...من دهنم خشک شده بود...می خواستم چیزی بگم...پشتت به من بود...لم داده بودی روی صندلی...با سیم گوشی بازی می کردی...من می دونستم اگر چیزی بگم صدای من رو می شنوه...حتما می فهمه تنها نیستی...بهت می گه من اونجا چیکار می کنم...دهنم خشک شده بود...انگار هیچ صدایی در کل وجودم نیست...می رم آب بخورم...بر که می گردم هنوز حرف می زنین...دیگه نمی دونم کی تموم شد...من آماده شده بودم برای رفتن...من چرا بغض کردم...آخه توی لعنتی نمی فهمیدی من چند سال...چند ماه...چند شب برای دیدن تو بی تابی کردم...این شب آخر بود...حالا که این همه گذشته...همون شب که بغض نکردم...شب بعدش هم...رفتم کنار اون رودخونه ی بزرگ شهرتون...نیم پاکت سیگار کشیدم...یک تیکه ی کوچیکش رو کندم فکر کنم...لبم می سوزه...رسیدم هتل با کفش و لباس افتادم روی تخت...همه ی بدنم کرخت شده بود انگار...سنگینی و خستگی نمی دونم از مستی بود یا چیز دیگه...بیهوش شدم...روز بعدش که با لب های سیاه شده از سیگار دیشب بلند شدم، تازه فهمیدم انگار...تا یک هفته هر لحظه بغضم می شکست...اونجاست حتما هنوز...با اون موهای بلند مشکیش...من ناخواسته موهام رو کوتاه کردم...قبل از دیدار بود...می دونم...موهام بلند هم که می بود...موهای قهوه ای طلایی مواجم...تو باز موهای اون رو دوست داشتی...موهای لخت مشکی...دیر وقته دیگه...به من بگو رفته یا اونجاست هنوز؟...اون که بره، صبح یا همین امشب، تو بهش فکر می کنی؟...فکر می کنی...وقتی دراز کشیدی توی تختت...هیچکس نیست...لحظه های خصوصی زندگیت...بهش فکر می کنی...آخ...یک دفعه انگار سوزن فرو کنی به لبم...کندم تیکه پوست اضافی رو...رد یک قطره خون خیس روی ناخنم می مونه...من هم گاهی به تو فکر می کنم...دروغه که برام مهم نیست دیگه...هنوز بهت فکر می کنم...دیروقته...باید بخوابم...از لبم خون می یاد... </span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><span dir="ltr" style="FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"><o:p>&nbsp;</o:p></span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><span dir="ltr" style="FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"><o:p>دوشنبه 9 خرداد - 40/11 شب</o:p></span></p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><span dir="ltr" style="FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA"><o:p></o:p></span>&nbsp;</p>
<p class="MsoNormal" dir="rtl" style="TEXT-JUSTIFY: kashida; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%">&nbsp;</p>]]></description>
         <link>http://www.2khtarekhorshid.com/2008/04/post_12.html</link>
         <guid>http://www.2khtarekhorshid.com/2008/04/post_12.html</guid>
        
        
         <pubDate>۴ شنبه, 11 اردیبهشتماه 1387 09:59:42 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>زمزمه ی رفتن...</title>
         <description><![CDATA[<p align="justify"><font face="Tahoma"></font>&nbsp;</p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">دو هفته ی دیگه امتحانا شروع می شه.خواهش می کنم کل وبلاگستان، جمیع دوستان، کاربران اینترنت، در این راه مرا یاری نمایند و خود و دوستانشان از تشر زدن برای درس خواندن ما دریغ ننمایند ! </font><font face="Tahoma">کنکور دیگه منحل شد.(کنکوری های عزیز نفس حبس شده در سینه تون رو آزاد کنید.منظورم برای خودم بود.) حالا اولویتم گذروندن پیش دانشگاهی با معدل بالاست.و بعدش، تابستون، از ایران می رم.</font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">شادی این رفتن مطلقا مربوط به زندگی خارج از کشور، جایی در اروپا یا آمریکا نیست...همین آسیا خواهم بود...همین کشور همسایه...فقط دور می شم از اینجا...که تک تک لحظه هاش رو عاشق بودم...یادم می یاد یک وقتی به یاد تو از همه ی این&nbsp;خیابون ها&nbsp;گذشتم...حالا گذر از همین کوچه ی سرازیری بن بست هم تا رسیدن به&nbsp;خونه و بعد بالارفتن از پله های حیاط دیگه سخت شده...هرگز اینجا نبودی...همه ی اینجا بوی خاطرات تو رو می ده...بوی تک تک لحظاتی که به یادت بودم...هوای اینجا دیگه سنگینه برای نفس کشیدن...</font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">می خوام برم که از جای دیگه ای شروع کنم...آستانه ی هجده سالگی، مثل یک تولد دوباره...اون شعر سهراب چی بود که به این حال و هوا می خورد...</font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify">&nbsp;</p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">قایقی خواهم ساخت</font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; خواهم انداخت به آب</font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; دور خواهم شد از این خاک غریب</font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; که در آن هیچکسی نیست که در بیشه ی عشق</font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp; &nbsp;قهرمانان را بیدار کند ...</font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font>&nbsp;</p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font>&nbsp;</p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">* دیروز صبا بهم زنگ زد.اون دوست دیوونه ی دوست داشتنیم.صداش رو نشناختم...پرسیدم چی شده؟ گفت جواد سکته کرده...یک ریز گریه می کرد...متعجب از این همه غم و شوک صبا برای سکته ی شوهر خواهرش، پرسیدم حالشون خوبه؟ گفت مرد...</font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">دختری رو تصور کن که با یک دنیا امید و آرزو می ره تا زندگی مشترکش رو شروع کنه...یکسال بعد بیوه می شه...</font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">خواهر صبا خیلی جوونه.پارسال بعد از رد کردن کلی خواستگار با جواد ازدواج کرده بود...عمر این زندگی به یکسال نکشید...بمیرم برای اون همه خاطره ای که حالا این دختر داره...برای آرزوهایی که یک دفعه ناپدید شدن...برای اون لحظه ای که بی تاب حال شوهرش پشت در اتاق بیمارستان خبر مرگش رو شنید...</font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">غم بزرگی بود...از دیروز نمی دونم چطور سرپام...</font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font>&nbsp;</p>]]></description>
         <link>http://www.2khtarekhorshid.com/2008/04/post_11.html</link>
         <guid>http://www.2khtarekhorshid.com/2008/04/post_11.html</guid>
        
        
         <pubDate>۲ شنبه, 09 اردیبهشتماه 1387 11:32:59 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>آب درمانی</title>
         <description><![CDATA[<p align="justify"><font face="Tahoma"></font>&nbsp;</p>
<p align="justify">&nbsp;</p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">چهارشنبه دوستم اس ام اس زده پایه ی آب درمان هستی؟ می گم بیشتر پایه ی چیپس و بستنی هستم.گیر می ده شروع کنیم، می گم تازه آخر هفته س ! بذار از شنبه ! دیشب آخر شب که یادم می افته امروز شروع آب درمانیه دو تا کلوچه با شیر می خورم که هوس نکنم فردا ! یکم دیرتر یه ساندویچ فلافل با سس تند می خورم که کلا فلافل خیلی دوس دارم، بعدا وسوسه نشه بشکنم رژیم رو.</font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">صبح که بلند می شم آب می خورم و دوتا قرص ویتامین (که هیچوقت توی دوره های آب درمانی نمی خوردم ها.هی میخواستم یه چیزی بخورم!) می رم مدرسه و به تعارف چاکچاک (یه نوع چیپس) دوستم با مناعت طبع جواب رد می دم.ظهر که می رسم خونه بازم یکم دیگه آب می خورم و بعد می بینم یکم از فلافل دیشب مونده.گفتم که ضعف دارم نسبت به این یه قلم (و هزاران قلم دیگه البته که&nbsp;اینجا جاش نیست!).بعدش هم می گیرم می خوابم.بلند که می شم پدرم تازه اومده، با اون هم ناهار می خورم ! و یک پیاله ماست با&nbsp;بربری هم! </font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">عصر نصفه نیمه مشغول درسم، کمی پای کامپیوتر که پدر و مادرم می خوان برن بیرون، سفارش بستنی می دم.می خرن و میارن و بعد می رن.وقتی بر می گردن یه بستنی دیگه خریدن.توی یخچال؟! شوخی می کنید! می خورمش.</font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">دوستم اس ام اس می ده چیزی که نخوردی؟ می ترسم اعتراف کنم روحیه&nbsp;ی اونم تضعیف بشه.می گم نه !</font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font>&nbsp;</p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">کلا می دونی من خودم خدای رژیم و تغذیه درمانی هستم.بهترین استقامت هم در این راه دارم.همین دوستم که بهش خیانت کردم امروز، شاهده ! من یک هفته آب درمانی می کنم بدون ذره ای سستی.می شه یک ماه کلا برنج و نون رو کنار می ذارم یا طوری به مدت طولانی وعده های غذاییم رو بهم می ریزم که کمتر از نیم کالری در هفته مصرف کنم ! یعنی که من یک پا دکتر هستم خودم و اصلا هم اعتقادی به این رژیم های دکترها ندارم.من نمی تونم یه نصف کف دست نون بخورم، دو قاشق چایخوری برنج ! می تونم اما اصلا نخورم.زمستون پارسال هم یکی از همین نمونه رژیم ها رو گرفتم که عالی بود ها...متاسفم واقعا که ولش کردم.ولی به هرحال الان حسش نیست...به هرحال قراره هیچی نخوری رو هوا که نمی شه...باید یه آمادگی ذهنی، روحی، قلبی داشته باشی ! و من الان توی اون حال و هوا نیستم.هرچند به زودی یک رژیم درست و حسابی خواهم گرفت دوباره.</font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">فقط اینکه الان نمی شه دوست عزیزم...اگه روی من برای همراهیت حساب کردی واقعا متاسفم&nbsp;! فعلا بهتر از این نمی تونم ! و در ضمن کلا آدم بیخودی برای کارهای گروهی، از روزنامه دیواری درست کردن تا درس خوندن و رژیم گرفتن هستم.تک روی رو عشق است ! من ذاتا در کارهای چند نفره نمی گنجم ! really sorry !</font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font>&nbsp;</p>
<p align="justify">&nbsp;</p>
<p align="justify">&nbsp;</p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">** اگر عاشق من هستید، اگر مدت هاست نوشته های مرا دنبال می کنید، اگر عشق پنهان مرا در سینه نهان دارید، اگر قدرت بیان کردن آن را ندارید، اگر فکر می کنید الان با چه واکنشی رو به رو می شوید، همین حالا دست به کار بشوید ! یک ایمیل به من بزنید.می توانید در مسنجر آف بگذارید (فقط اگر در اد لیستم هستید.وگرنه اد نکنید که رد می شود.)، شماره ی من را اگر دارید اس ام اس بزنید.شما حتما جواب مثبت می گیرید ! من حوصله م سر رفته می فهمید؟ از این عاشقای دل سوخته هم می دونم ندارم.اما چند نفر هستن فکر می کنن اند مرامن ! ( حالا نیستن ها!) هی هم این دست اون دست می کنن.خب خوشت می یاد از یکی بهش بگو.پس فردا من شوهر کردم عقده نشه بمونه رو دلت ! بعد هم فکر می کنن آخر عاشقی ان !&nbsp;ولی جرات ندارن بگن.جونم به لبم رسید دیگه.عمو مرده ی من که نیستی.یه دوستی ساده می خوای، خب منم می خوام ! عشق آسمونی که قرار نیست طلب کنی ! الهی تا وقتی خواستی بگی، یکی دیگه زودتر گفته باشه که بهت نه بگم توی ذوقت بخوره ! </font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">کلا اگر هم آدم باحال و بی ضرری هستید ولی مخاطب این پاراگراف بالایی نبودید (مخاطبان خاص داشت) حالا یه امتحانی بکنید !&nbsp;</font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma">بنگاه دوست یابی خورشید ! </font></p>
<p align="justify"><font face="Tahoma"></font>&nbsp;</p>
<p align="justify">&nbsp;</p>]]></description>
         <link>http://www.2khtarekhorshid.com/2008/04/post_10.html</link>
         <guid>http://www.2khtarekhorshid.com/2008/04/post_10.html</guid>
        
        
         <pubDate>شنبه, 07 اردیبهشتماه 1387 21:07:19 +0330</pubDate>
      </item>
      
   </channel>
</rss>
