صفحه نخست
تماس با من
آرشیو
درباره من
متولد مرداد 69 هستم. اسم دختر خورشید از اونجایی می یاد که این علامت برجم هست. خرافاتی نیستم، به فال چندان اعتقاد ندارم. ولی پیش می یاد دیگه...اسمِ خب. روزنامه نگارم (یا دوست دارم باشم) کما بیش کار می کنم. بعد از گذر از دوران وبلاگ باز کردن و هی بستن، اینجا جاییه که هستم. جایی که دوست دارم.
پیوندهای روزانه
عکس برنده ی مسابقه ی وردپرس فوتو
این چشم های هیز !
قابل توجه ساکنین مجرد !
برای مادرم- بلوط
حسین درخشان- کیبرد آزاد
دوستان
نوشته های پیشین
یکشنبه، 25 بهمنماه 1388
ا
دیشب باز هم خواب دیدم.
اینبار آزاد شده بود. صبحش بهش مرخصی داده بودن. با چندتا مامور بودش. خوب بود و خندان و با شیطنت همیشگی توی چشم هاش. تا وقت رفتن تنها گیرش نیاوردم. حالش رو پرسیدم گفت به جز بازجویی های طولانی مدت، خوب. با مامورها رفتن. مستِ همین دیدار چند دقیقه ای بودم و دست هام نمی رفتن به نوشتن خبر...که دوباره برگشت...
تنها این بار. گفت آزاد شد...بغلش که کردم، خواب نبود انگار...از نزدیکیش بود یا عطرش که همه ی دلتنگی این روزها پرید...همه ی این روزها رو گفتم براش...از آمد و رفت های مادرش و جواب های سربالای دادسرا و وکیل هایی که عوض کردیم...همه رو گوش می داد. مثل همیشه که همش من حرف می زدم...همین وکیلِ آخری بودم که اصلا راضی نیستم ازش و گفتم خدا رو شکر که لازم نشد به استفاده ازش...داشتم می پرسیدم چکار می کردیم بهتر بود...که پریدم از خواب...
اتوی خوابم یادم هست همش یاد خدا بودم...فکر کردم چقدر زود برگردوند به ما...رحمت داشت خدای خوابم...
ا
چشم هام که باز شد، همه چیز پریده بود...الان 11 روزه که نیست و همه ی خبرها هم تنها حالش خوبه ست...بد بیدار شدم...خدا هم نبود دیگه...
ا
نوشته شده توسط بهاره
لینک ثابت