صفحه نخست
تماس با من
آرشیو
درباره من
متولد مرداد 69 هستم. اسم دختر خورشید از اونجایی می یاد که این علامت برجم هست. خرافاتی نیستم، به فال چندان اعتقاد ندارم. ولی پیش می یاد دیگه...اسمِ خب. روزنامه نگارم (یا دوست دارم باشم) کما بیش کار می کنم. بعد از گذر از دوران وبلاگ باز کردن و هی بستن، اینجا جاییه که هستم. جایی که دوست دارم.
پیوندهای روزانه
قابل توجه ساکنین مجرد !
برای مادرم- بلوط
حسین درخشان- کیبرد آزاد
جهنم روزنامه نگاران- و حسین درخشان هم
چو عضوی به درد آورد روزگار- برای حسین درخشان
دوستان
نوشته های پیشین
سه شنبه، 28 مهرماه 1388
ا
توی صفحه ی عکسای فیس بوک حسین درخشانم. یکجا با تی شرت مشکی وایساده جلوی یه مجسمه و زیرش نوشته رُم...یه جا یه گلدون بزرگ رو بغل کرده و داره توی یه خیابون رو به دوربین می یاد جلو. زیرش نوشته پاریس...عکس دیگه ش توی مهمونیه با چند نفر دیگه که وایسادن جلوی یه میز و دارن قهقه می زنن...عکس بعدی توی مترو نشسته با یه تی شرت آبی کمرنگ که روش نوشته I LOVE TEHRAN و جای لاو رو قلب قرمز کشیده...
ا
از وقتی حسین درخشان برگشت ایران و سه هفته بعدش بازداشت شد، یکسال می گذره. توی این مدت هیچ تماسی نگرفته. خبرهای تازه رسیده می گن توی شرایط خیلی بد روحی و روانی هست که حتی به جاسوسی برای اسراییل اعتراف کرده...گفته می شه کاملا تعادل خودش رو از دست داده و قراره حکم اعدام براش صادر بشه.
ا
من همش دارم توی این عکس ها می گردم، اون خیابون ها و شکل ها و رنگ ها و آدمی که یک وقتی برای خودش راحت و ساده می رفته قدم می زده...شاید غمگین بوده...شاید خوشحال بود...شاید می رفته یه دوست رو ببینه یا تنها می رفت...
آخه یکسال خیلیه...از هر طرف نگاه کنی، خیلیه...خیلی برای اینکه نتونی توی یه خیابونی که دوست داری قدم بزنی...که نتونی رنگای بیرون رو ببینی...که یک وقتی که دلت خواست، به یه دوستی زنگ بزنی...خیلیه برای حبس...برای شکنجه...برای بی خبری...برای یک انسانِ در بند...
ا
پیازداغش رو زیاد نمی کنم. حسین درخشان رو خب همه که می شناختن...به یک نفر مخالف رحم نمی کرد...وکیل مدافع جمـ.ـهوری ا.سلامی هم شده بود، اینه که خب موافقی هم نداشت ! جز به خیال خودش لابد همین هایی که اگر برگرده هواش رو دارن که گرفتنش و دربندش کردن...اصلا درخشان آدمی نبود که بشه براش مرثیه سرایی کرد. نه اون، خاصیت وبلاگ همینه اصلا. که وقتی همه ی حرف ها و فکرها و کارهات رو توش می نویسی، یک وقتی اگر نبودی، می شه رفت خوند و فهمید که کی بودی اصلا؟ چقدر حرف حساب زدی؟ چقدر مفت؟ چقدر منطقی بودی؟ چقدر انعطاف پذیر...چقدر متهم کننده...
ولی من این رو برای حسین درخشان می نویسم. ما وبلاگنویس ها که اتحادیه و صنف نداریم...خودمون باید پشت هم رو بگیریم، هوای هم رو داشته باشیم...حسین درخشان طرفدار نداشت. (جای طرفداری هم نداشت) به خاطر مخالفت، ازش با سکوت نگذریم...نذاریم سکوتمون بشه ابزار سرکوب...بنویسیم برای یک انسان...یک وبلاگنویس دربند...برای جای خالی درخشان...
ا