صفحه نخست
تماس با من
آرشیو
درباره من
متولد مرداد 69 هستم. اسم دختر خورشید از اونجایی می یاد که این علامت برجم هست. خرافاتی نیستم، به فال چندان اعتقاد ندارم. ولی پیش می یاد دیگه...اسمِ خب. روزنامه نگارم (یا دوست دارم باشم) کما بیش کار می کنم. بعد از گذر از دوران وبلاگ باز کردن و هی بستن، اینجا جاییه که هستم. جایی که دوست دارم.
پیوندهای روزانه
قابل توجه ساکنین مجرد !
برای مادرم- بلوط
حسین درخشان- کیبرد آزاد
جهنم روزنامه نگاران- و حسین درخشان هم
چو عضوی به درد آورد روزگار- برای حسین درخشان
دوستان
نوشته های پیشین
جمعه، 29 خردادماه 1388
ا
الان خیلی بده اگر من ترسیده باشم...؟ دلم تنگ شده باشه...و فقط صدای مطمئن تو رو بخوام...و دست هات رو از این فاصله ی دور...
ا
احساس می کنم جنگ شده...همه جا خبر کشته شدن و درگیری...بیرون هم که هر قدم مثل حکومت نظامی می مونه...خونه هم امن نیست دیگه...بعد توی این گیر و دار، من یکجا و تو هم توی اون تهران شلوغ...نگرانم، می ترسم از هر قدمی که برمی دارم...از هر حرفی که می زنم...هر کلمه ای که می نویسم...و دلتنگم برای تو...حالا توی این شرایط، باز هم جایز نیست اگر فراموش کنم که بین ما از خیلی وقت پیش تموم شده بود...؟
ا
تمام امیدها به امروز بود و خطبه ی نماز جمعه...که اون هم آب پاکی رو ریخت روی دست ملت...حالا همه ی این ها یکطرف، دلتنگی برای تو یک طرف...می ترسم...و هیچ جای امنی نیست انگار برای پناه بردن...نه حتی صدای تو...
ا
نوشته شده توسط بهاره
لینک ثابت