ا
نفیسه رو اولین بار دور و بر چهار، پنج ماه پیش دیدم.
یکماهی بعد از اولین باری که تلفنی حرف زدیم.
مسئول کمیته شهرها بود.تلفنش رو دوست به دوست پیدا کردم.زنگ زدم و معرفیم کرد به بچه های شهری که بودم و اینجوری شد که کمپینی شدم...
یکماه بعدش، برای سفری رفته بودم تهران.با نفیسه قرار گذاشتیم تا سی دی کارگاه آموزشی رو ازش بگیرم.حول و حوش 5 قرار داشتیم.شبش هم جایی مهمون بودیم.به مادرم گفتم می رم که یکی از دوستام رو ببینم و ممکنه کارم طول بکشه و خودم می رم پیششون و اونا منتظر من نباشن.
خودم رو حاضر کرده بودم برای یه پیاده روی طولانی، گشت و گذار و شاید کمی هم کافه نشینی و گپ زنی و خلاصه داشتم با خودم حساب می کردم اگر تفریحمون زیادی طول کشید چجوری عذرخواهی کنم و بگم که من جایی مهمونم و باید برم که بی ادبی نباشه...
تو همین حساب کتابا بودم که نفیسه رو دیدم.کنار یه پراید سفید وایساده بود و راننده که معلوم بود با هم هستن توی ماشین انگار منتظر بود.
همین شد که فهمیدم عجله داره و اصلا قرار نیست به جز رد و بدل کردن سی دی، جایی بریم یا بگردیم.چند دقیقه ای هم دیر رسیده بودم و به شدت معذب شده بودم که چقدر هم معطلش کردم...یا عجله دست دادیم و روبوسی و سی دی رو گرفتم...و تند تند مثل بچه ای که دست شویی داشته باشه و روی پاش بند نباشه این پا اون پا می کردم که سریع تر تمومش کنیم و اون دیرش نشه...مجموعا شاید ده کلمه حرف زدیم...سلام...خوشبختم...چطوری...سی دی...انقلاب از کدوم طرف می ره...و هنوز جواب نداده بود من اون سمت خیابون بودم !
شب توی مهمونی بود که یادم اومد منم یه امانتی باید بهش می دادم اما از بس عجله ای شد اصلا فراموش کردم...
دفعه ی بعد همین یک ماه پیش بود.
چندنفر از اعضای کمپین رو دعوت کرده بودیم بیان پیش ما.نفیسه هم بود.
با بچه ها رفته بودیم بگردیم و شهر رو بهشون نشون بدیم.یه جایی که نشسته بودیم برای چایی خوردن، بحث اون دیدار اولمون شد.گفتم که اینقدر عجله ای شد که یادم رفت امانتی رو هم بدم.گفت تو چرا اینقدر عجله داشتی؟ من با دوستم اومده بودم، بهش گفته بودم صبر کنه تا تو بیای و اگه کاری نداشتی، اون بره و ما هم بریم بگردیم !
روز اول ناهار رو بیرون خوردیم و شبش هم خونه ی یکی از بچه ها بودیم.اون فضا، اون جمع، بحث های جدی، حتی شوخی ها،...همه چیز طور عجیبی دلچسب بود...هرکسی تفکر خودش رو داشت و کمتر دو نفری بودن که با هم، هم عقیده باشن.و به قول یکی از بچه ها، فقط کمپین می تونه اینقدر تفکرات مختلف رو رو یکجا جمع کنه...
برای من که مدت زیادی نیست کمپینی شدم، کمتر بقیه رو می شناختم و کمتر توی جمع هاشون بودم، یه شب نشینی اونقدر صمیمی، بعد از مدت ها هم مثل یه خاطره ی دلنشین می مونه...
روز بعدش هم یه کارگاه کوچیکی بین خودمون گذاشتیم برای نوشتن برای سایت.
نفیسه کارگاه رو می گردوند.از اهمیت نوشتن می گفت...حتی چیزهای ساده...بعد، از نوشتن خلاق...اینکه چجوری همون یادداشت ساده جذاب بشه...فضا سازی...توصیف...رنگ دادن...از این اصول نوشتن...
شمرده حرف می زد و بعضی کلمه ها رو می کشید...ته لهجه ی اصفهانی داشت...و من نصف حواسم به حرف های کارگاه بود و نصف دیگه ش به آهنگ کلمات نفیسه...
کارگاه تموم شد و اون ها هم رفتن.
و حالا من برای نفیسه می نویسم.بدون فضا سازی، بدون توصیف و فقط خیلی ساده...مثل مشق شب...
نفیسه آزاد رو روز جمعه ی 11 بهمن، با دو نفر دیگه از اعضای کمپین، توی منطقه ی کوهستانی توچال، وقت جمع کردن امضا بازداشت کردن.عصر همون روز هم به بازداشتگاه وزرا منتقل شدن.
اتهام هم همون اتهام همیشگی...اقدام علیه امنیت ملی...!
یک نفر رنگ بده به این یادداشت لطفا...فضا سازی کنه کسی...
اخبار همون اخبار تکراری بازداشت های مکرر...چقدر مگه می شه جالب بود و جذاب نوشت...چند بار مگه می شه اصلا همش از همین ها نوشت...؟
یاد حرف های نفیسه می افتم...می گفت روزی قانون گذارها ترغیب به تغییر این قوانین تبعیض آمیز می شن، که بیشتر از نصف جامعه خواستارش باشن...و این اتفاق می افته، چون این نیاز، نیاز جامعه ست...