صفحه نخست
تماس با من
آرشیو
درباره من
متولد مرداد 69 هستم. اسم دختر خورشید از اونجایی می یاد که این علامت برجم هست. خرافاتی نیستم، به فال چندان اعتقاد ندارم. ولی پیش می یاد دیگه...اسمِ خب. روزنامه نگارم (یا دوست دارم باشم) کما بیش کار می کنم. بعد از گذر از دوران وبلاگ باز کردن و هی بستن، اینجا جاییه که هستم. جایی که دوست دارم.
پیوندهای روزانه
قابل توجه ساکنین مجرد !
برای مادرم- بلوط
حسین درخشان- کیبرد آزاد
جهنم روزنامه نگاران- و حسین درخشان هم
چو عضوی به درد آورد روزگار- برای حسین درخشان
دوستان
نوشته های پیشین
دوشنبه، 30 دیماه 1387
قرار یه مصاحبه دارم امروز...درباره ی جراحی زیبایی تنا.سلی در زنان ! جالب می شه...کارها همه رو به راهن...و همه چیز مرتب سرجای خودشه... من ولی...انگار فرو رفتم توی یه بی حسی...انگار نا نداشته باشم از جام پاشم حتی...مغزم بی حسه...بدنم بی حسه...از چند شب پبش، پشت تلفن، انگار همونجوری موندم... انگار که مست باشی...به خودت بپیچی...چشمات رو ببندی...گوش بدی به صدای پشت خط...و دستت انگار به طور غریزی خودش کشیده بشه روی بدنت...و همه جا رو لمس کنه...و لذت...از گوشِت، از اون راه دور...برسه به نوک انگشت هات...و پخش بشه روی کل بدنت... یک شوک دوباره می خوام تا بلند شم برگردم سرکار و بار عادی...یکی که پاشه محکم تکونم بده...وگرنه انگار تا ابد می تونم همینجوری بمونم... همه ی وجودم اون صدا رو می خواد...که یکبار دیگه بیاد...بگه جووون...و من نفسم بند بیاد...
نوشته شده توسط بهاره
لینک ثابت