صفحه نخست
تماس با من
آرشیو
درباره من
متولد مرداد 69 هستم. اسم دختر خورشید از اونجایی می یاد که این علامت برجم هست. خرافاتی نیستم، به فال چندان اعتقاد ندارم. ولی پیش می یاد دیگه...اسمِ خب. روزنامه نگارم (یا دوست دارم باشم) کما بیش کار می کنم. بعد از گذر از دوران وبلاگ باز کردن و هی بستن، اینجا جاییه که هستم. جایی که دوست دارم.
پیوندهای روزانه
قابل توجه ساکنین مجرد !
برای مادرم- بلوط
حسین درخشان- کیبرد آزاد
جهنم روزنامه نگاران- و حسین درخشان هم
چو عضوی به درد آورد روزگار- برای حسین درخشان
دوستان
نوشته های پیشین
یکشنبه، 26 آبانماه 1387
من این پاراگراف اول رو چندبار نوشتم و پاک کردم.می خواستم از یه نفر بگم که رفتیم یه جایی و اون جا چی شد و این ها، و ازش نتیجه بگیرم و برم توی پاراگراف دوم، ولی چون مطمئن نیستم که تا کجاهاش رو می تونم بگم و همینطور از نظر اینکه برای اون طرف هم مشکلی نباشه، اینه که صرف نظر کردم و مستقیم از پاراگراف دوم شروع می کنم که می شه این :
بعضی از این زن هایی که خودشون رو فمنیست هم می دونن، برای من به شدت جای سوالن.
مگه نه اینکه کار فمنیست ها تلاش برای احقای حقوق نادیده انگاشته شده ی زنا و برابریه؟ توی ایران وقتی حرف از این حق می شه، هم باید با قانون مبازره کرد، همین که بخشی هم فرهنگ و مردم هستن.اصلا من این کمپین یک میلیون امضا رو برای همین دوست دارم.برای اینکه هدفش تغییر قوانین تبعیض آمیز، اما برای این تغییر با مردم رو در رو می شه.به نظر خیلی کار راحتی می یاد که یه برگه بدی دست کسی و بگی بیا امضا کن.ولی به این راحتی ها نیست.
شده برای یک امضا، دو ساعت حرف زدم.(آخرش هم امضا نگرفتم ها! اما منظورم فضاییه که برای حرف زدن فراهم می کنه).این بحث کردن کمک می کنه که فکر و عقیده ت رو با بقیه در میون بذاری.به نظر من فرهنگ اگر بخواد تغییر کنه، راهش اینه.دونه به دونه، فکر به فکر.
حالا برگردم سر این بعضی مثلا فمنیست ها که برام جای سوال بودن.
مثلا طرف رو می بینی، یک پا خودش رو هزارپای فمنیست ! می دونه، بعد از ترس شوهرش نه شماره تلفن به کسی می ده، مثلا از پسرهای همکار اگر زنگ بزنن براش مشکل درست می شه، نه هیچ وقت آفتابی می شه.دزدکی امضا جمع می کنه، دزدکی هم می فرسته !
یا یکی دیگه آفتابی می شه، جلسه ی زنان هم شرکت می کنه، اما پدرش نمی دونه مثلا.
من واقعا با این طرز فعالیت پنهانی نمی تونم اصلا ارتباط برقرار کنم.ما چی رو می خوایم تغییر بدیم؟ همین تفکر مردسالارانه ی شوهرها و پدرها و برادرها و زن ها رو حتی.خیلی به نظرم اهمیت داره که این رو آدم از خانواده ی خودش شروع کنه.
خانواده، برای اینکه چند برتری داره.یکیش اینکه اولا فرصت کافی هست ! یک وقت هایی من توی تاکسی برگه های کمپین رو در می آرم درحالیکه چند دقیقه بیشتر فرصت نیست.این یعنی یا طرف موافقه و امضا می کنه یا به هر دلیلی نه و نمی کنه.بدون هیچ بحثی.اما آدم با خانواده ش همیشه وقت داره.حتی یکبار که موفق نشی، موقعیت بهتری همیشه هست برای شروع دوباره.
دیگه اینکه به فرض وقتی یه آدمی به چیزی اعتقاد نداره، به فرض تحصیلات دانشگاهی برای دختر، وقتی این رو درباره ی دخترهای دیگه ببینه، نمی گم بی تاثیره، اما می تونه تاثیرگذار نباشه.می شه طرف توجیه کنه که طرف بی خانواده ست مثلا (مثال) یا تربیت آن چنانی نداشته، یا شوهر نداشته لابد یا هرچی خلاصه.اما وقتی به فرض می بینه دختر خودش همون خواسته رو داره، نمی گم سریع دیگه تحت تاثیر قرار می گیره، اما موقعیت بهتری برای تاثیر پذیری داره.می بینه این دختر خودشه.خانواده ش که معلومه، تربیتش که کار خودش بوده.خواستگارم که کلی داره.پس چرا این دختر همچین تقاضایی می کنه؟ لازم می شه برگرده و فکر خودش رو تصحیح کنه که پس شاید مشکل اینی نیست که من فکر می کنم، مشکل این طرز فکر کردنمه.
این شوهرها و پدرها همون مردهایی هستن که بیرون باهاشون رو به رو می شیم و برگه رو می دیم دستشون و می خوایم باهاشون بحث کنیم.چرا همیشه از خونواده ی خودمون می گذریم؟ اصلا نه فقط مردها.از زن ها هم می گذریم.
داشتم برای دوستم تعریف می کردم چند شب پیش، از سر شب مامان رو نشونده بودم براش حرف می زدم که اگر دختر و پسری رابطه ی جـ.نسی داشته باشن، (عقل کامل، تمایل دو طرفه) چیزی از دختر هم کم نمی شه و این ها با هم برابرن.(دوستم هم می گقت حتما مادرت هم بهت نگاه می کرده و گریه می کرده :)) ) و تا نصفه شب ما صحبت کردیم در این باره.نه که به نتیجه ای رسیدیم.ولی من اساسا معتقدم نمی شه ما توانایی تغییر تفکر مردم رو داشته باشیم، اما توی خانواده مون ناتوان باشیم.
صد در صد هم نیست البته.آدم هایی هستن که تغییرناپذیرن.شاید پدر یکی از این ها، از این قسم باشه.تلاشی کرده و نتیجه نگرفته.نمی گم نباید سراغ آدم های دیگه هم رفت.اما اونوقت باز من با پنهان کاری مخالفم.باید آدم سر حرفش وایسه.باید خونواده بدونن که این بچه فکرش با ما مخالفه.الان هم داره می ره بیرون همفکرهاش رو پیدا کنه.دزدکی فعالیت کردن به هیچ دردی نمی خوره.
اگر زنی دور از چشم شوهرش، کار کنه، کتاب بخونه، من نمی گم چرا پنهان؟ شاید این زن شجاعت مبارزه رو نداره.ولی ادعاش رو هم نداره.سعی می کنه زیر زیرکی از زیر محدودیت هاش شوهرش در بره و حق خودش رو هم همون پنهانی می گیره.
اما این یه کار فردیه. وقتی کسی اسم خودش رو می ذاره فمنیست، فعالیت اجتماعی می کنه، با بقیه بحث حقوق زن می کنه، این نمی تونه یواشکی شعار بده، در حالیکه عملا خودش تن داده به اون زندانی که داره ازش انتقاد می کنه.نمی شه بگی زن و مرد با هم برابرن، و وقت ازدواج هیچکدوم از اون شروط ضمن عقد رو که کاستی های قانون رو برات جبران می کرده، امضا نکرده باشی.نمی شه بگی بچه داری بین مادر و پدر باید تقسیم بشه، اما عملا بچه رو خودت که زنی بزرگ کنی و از شوهرت تقاضای وظیفه ش رو نکنی.
این ها شعاره.چندرغاز هم نمی ارزه.اون چیزی اعتقاده که آدم پاش وایسه.
توضیح اضافی اینکه، من درباره ی هیچ چیز با قطعیت صد در صد صحبت نمی کنم.نمی گم همیشه از خانواده شروع کردن نتیجه می ده.حتی نمی گم همه ی خانواده ها مستعد بحث های فمنیستی هستن.فقط با قطعیت تمام، با پنهان کاری مخالفم.فکر نمی کنم اینجوری بشه چیزی رو عوض کرد.
آخیش.سر این دلم مونده بود این ها رو بگم. چقدر هم طولانی شد.بمیرم برای خودم.می گفتم این روزها چقد دلتنگم، خب ببین اینا چقدر جا گرفته بودن.جا نبود دیگه واسه چیزای دیگه.تنگ شده بود اون تو.مگه چقده آخه !
پی نوشت : قبلا نوشتم.بی ربط نیست.