صفحه نخست
تماس با من
آرشیو
درباره من
من متولد مرداد 69 هستم. اسم دختر خورشید از اونجایی میاد که خورشید علامت برجمه. دلم می خواد بنویسم.اینجا برای همینه. جایی برای نوشته هام.
پیوندهای روزانه
یادداشت های مردی که دوست دخترش به سفر رفته بود !
شیر طلایی برای هنر و رسانه ایران
دماغ عزیز یک بوس بده
گفتگوی معلم و شاگرد
حامیان حقوق زنان کجائید ؟
دوستان
نوشته های پیشین
یکشنبه، 7 مهرماه 1387
دیشب با دوستم قرار می ذاریم که امروز صبح هم رو ببینیم.
دیشب چیزی نمی گم.صبح که بیدار می شم، به مامانم می گم که می رم دیدن دوستم.(مامان می شناسه دختره رو.) یکم بعد دوست پسر گرامی زنگ می زنه و همینطور که دارم گوشی به دست از این اتاق به اون اتاق می رم و حرف می زنم و می خندم، یه دستی هم لباس عوض می کنم و کرم می مالم و مانتو تنم می کنم و هر از چند گاهی هم به مامان که می گه کیه؟ می گم هیچکس ! و ادامه می دم.
خلاصه که تلفن رو قطع می کنم که برم بیرون، که مامان می گه اصلا معلوم نیست با کی حرف می زنی و با کی به این سرعت داری می ری سر قرار !! دوباره تذکر می دم که با هیچکس ! و الانم با دوستم دارم می رم بیرون.خداحافظی می کنم و تیر نگاه مادر تا سر کوچه هم من رو بدرقه می کنه.
دوستم رو می بینیم.یکمی می گردیم، دو تا سی دی کارتون می خریم، دو تا لاک و می ریم توی یه پارکی می شینیم.یکمی هم اونجا صحبت می کنیم و بلند می شیم برگردیم که سر راه که از کنار یه گلفروشی رد می شیم، می گم بریم گل بخریم.تصمیم می گیریم یه شاخه گل بخریم و ببریم خونه و ببینیم این مامان های ما هی دم از اعتماد می زنن چقدر واقعا به ما مطمئنن ! دو شاخه گل رز می خریم و راه می افتیم.
حالا تصور کنید دوتا دختر رو، هر کدوم یه شاخه گل رز بلند مثل هم دستشون، توی خیابون، بسیار سنگین و متین و موقر ! در حال پیاده روی.نگاه مردم از دور زوم می شد روی گل دست ما، و بعد نزدیک که می شدن با یک قیافه های عاقل اندر جلفی ! خودمون رو برانداز می کردن.این نگاه مردم به یکی که شاخه گل رز دستشه خیلی جالبه واقعا.یکی بیاد یه فیلم مستندی چیزی در این باره بسازه.اگه صدتا جایزه نبرد ! بعدشم من خودم می رم باهاش مصاحبه می کنم.
بالاخره جدا شدیم از هم و من هم سوار تاکسی شدم که برگردم.می رسم خونه، مامان نیست.گل رو می ذارم رو اپن آشپرخونه و خودم می رم توی اتاق.نیم ساعتی طول می کشه تا مامان برگرده.صدای در رو که می شنوم از توی اتاق با صدای بلند سلام می کنم.سلام می کنه و گل رو می بینه.از همون بیرون می گه این گل رو از کجا آوردی؟ با بی خیالی می گم از بیرون ! می یاد توی اتاق می گه شوخی نکن، کی بهت داده؟ می گم که هیچ کس و خودم خنده م می گیره ! حالا هی گیر می ده که یعنی چی هیچ کس و تو که همیشه می گی و بیا اینم بگو چرا دروغ می گی !!!! ( واقعا من شیفته ی این اعتمادی هستم که توی این خونه ی ما موج می زنه!) می گم از هیچ کس نگرفتم دیگه.می گه بیا و راستشو بگو، دوستت آمریکاس یا همینجاس؟!! :)) می گم اگه می خواد زنگ بزنه خودش ببینه کجاس.می گه نمی زنه ! ( حالا نه که منم می ذاشتم!) دیگه حرف نمی زنه.می ره تلفن کنه به چندجا و منم از اون اتاق می رم یه اتاق دیگه.گلم با خودم می برم روی تختم و همزمان فکر می کنم عجب شوخی احمقانه ی جالبی !
بگو مرض داریم ما؟! خانواده با صلح و صفا داریم زندگی می کنیم، حالا حتما از این امتحان ها نکنیم، نمی شه؟!! فقط خیلی جلوی خودم رو می گیرم که نرم دعوا کنم.خیر سرم خودم شروع کردم با این شوخیم، یخ کنم ! حالا برم دعوا هم خیلی بده دیگه ! شروع می کنم کتاب خوندن و مامان می یاد تو. یه چند تا سوال عادیه چی می خونی و تلفن کی بود و چه خبر رد و بدل می کنیم تا دوباره چشمش میفته به گله.بر می داره می گه حیف نیست این رو با این همه احساس تقدیم کردن بهت، اینجوری انداختی اینجا ! همزمان که فکر می کنم این شوخی دیگر دارد سرش بسیار دراز می شود و کنترل اعصاب جانفرسا ! می گم که گل رو خودم با دوستم خریدیم.می گه پس صبح با کی حرف می زدی؟ می گم با پسره. می گه نه، اصلا تو امروز مشکوکی !! ( ای بابا !) می گم دیشب با دوستم قرار می ذاریم هم رو ببینیم، صبح با پسره حرف می زنم، بعد هم می رم دوستم رو می بینم، الان هم که برگشتم.کجاش مشکوکه؟
براش تعریف می کنم که اتفاقا وسط راه مادر دوستم هم زنگ می زنه که کجاست؟ ( اون کلا اصلا نگفته بود می یاد بیرون با من) اونم گفته بود با من و منم سلام کرده بودم که مامانش بشنوه و مامانش ناراحت شده از اینکه دخترش فکر کرده بهش اعتماد نداره و با صدای من بهش ثابت کرده.بعدش به مامانم گفتم همه تون اینجورین، اعتماد ندارین بعد که بدونین چیزی نیست، بهتون بر می خوره ! انگار از اول خودتون می دونستین !
حالا دیگه باور می کنه و می بینیه که از این آزمایش دختری ! با سرافنکدگی بیرون اومده ! مهربون می شه و می ره گل رو می ذاره توی گلدون و هی می گه آخه تو مثل آدم حرف نمی زنی !! ( نمی گه یه بلانسبت هم بگه!) صبح با اون وضعیت می ری بیرون، الانم هر چی می گم این گل رو از کجا آوردی می گی از هیچ جا، هر هر هم می خندی ! :))
می گم بالاخره ما برنده شدیم ! ( اثبات بی اعتمادی این ها!) می گه که صبح فکر می کنه می خوام برم سر گزارشی، خبری، چیز خطرناکی، به اونم نمی گم که نگران نشه.دوستم هم با خودم قراره ببرم.بعدم کلی می گه خودم رو حاضر کردم چیزی پیش بیاد به مامانش اینا بگم تقصیر ما نیست، دختر شما دست از سر دختر ما بر نمی داره و این ها ! :)) ( با این دوستم ما رفت و آمد خانوادگی داریم.مامان این ها هم رو می شناسن.)
می گم بهش بیخودی توجیه نکنه.اون از رفتن به فرض که اونجوری فکر کرد، گل رو چی؟! لابد سر گزارش، تهیه کننده برنامه به پاس اجرای خوب و زنده و وقت شناسیم بهم داده !
واقعا شوخی دلچسبی بود.اما از توی دماغمون در آوردن ! واقعا چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی ! شوخی شوخی داشتیم گه می زدیم به خونه زندگیمون ! بگو مرض داری؟!! خدا وکیلی بعضی چیزها رو باید از کنارشون گذشت، نیازی نیست آدک به زور و کتک و بدبختی بخواد اثباتشون کنه دیگه ! اعتماد بین والدین و فرزندان هم از این قسم !