صفحه نخست
تماس با من
آرشیو
درباره من
من متولد مرداد 69 هستم. اسم دختر خورشید از اونجایی میاد که خورشید علامت برجمه. دلم می خواد بنویسم.اینجا برای همینه. جایی برای نوشته هام.
پیوندهای روزانه
تغییر برای برابری، برنده جایزه ویژه گزارشگران بدون مرز
یادداشت های مردی که دوست دخترش به سفر رفته بود !
شیر طلایی برای هنر و رسانه ایران
دماغ عزیز یک بوس بده
گفتگوی معلم و شاگرد
دوستان
نوشته های پیشین
سه شنبه، 9 مهرماه 1387
من بی نهایت احساس ضعف می کنم.تا وقتی خودم هستم و اینجا و دوست های مجازی یا حقیقی صمیمی، همه چیز خوبه.پام رو که از این دایره فراتر بذارم، آدم هایی هستن که نگاهشون بهم جور دیگه ایه...نگاهشون آزار دهنده ست...تحقیر آمیزه...دلم می خواد می تونستم دست چندتا از این دوست های دنیای خودم رو می گرفتم و می بردم بهشون نشون می دادم و می گفتم ببینین من چقدر دوست دارم.این ها فکر نمی کنن من یه دختر خنگ یا بی شعور هستم.
اما ته دلم می دونم فایده ای نداره.نگاه عاقل اندر سفیهی بهم می ندازن و با ترحم یه ذره بهم توجه می کنن.دوستای من و دنیایی که توش نه خیلی خوب، می تونم یه آدم عادی باشم، برای این ها ارزشی نداره.من پیش این ها ضعف دارم.
دوست داشتم یک کسی واسطه می شد، به این ها از من می گفت.می گفت که من واقعا دختر خوبی هستم.بعضی وقت ها شاید عصبی بشم...شاید نگران بشم...خب من هم آدمم، شاید گاهی هم دست و پام رو گم کنم...بعضی وقت ها هول می شم...اما همیشه هم اینطور نیست...بعضی وقت ها خوب حرف می زنم.شوخ می شم.مهربان هستم گاهی...بعضی وقت ها باهوشم...
می دونم اما که فرقی نمی کنه.واسطه رو هم قبول داشته باشن، نمی پذیرن...فکر می کنن چقدر ساده ست...تحت تاثیر ظاهر من قرار گرفته...یک وقتی می فهمه که ارزشش رو نداشتم.
می رسم به اینجا که اینجوری هم نمی شه، دلم می خواست یک کار خیلی بزرگی می کردم.یه کاری که توی دنیا صدا می کرد...یه کتاب فوق العاده می نوشتم...یه انقلابی توی علم می کردم...یه کشف بزرگ...یا یه فعالیت خیلی بزرگ حقوق بشری می کردم...زندانی سیاسی مشهوری می شدم...یک کاری می کردم ولی...
که شاید کمی تحت تاثیر قرار می گرفتن...شاید یک وقتی که با هم رو به رو می شدیم، اونطور آزار دهنده نگاه نمی کردن...که شاید فقط برای از سر باز کردن نبود، اگر جوابم رو می دادن...شاید گاهی، خیلی کم، اشتیاقی پیدا می کردن برای سر حرف رو باز کردن...
ولی باز می دونم هیچکدوم از این اتفاق ها نمی افتاد.نگاه می کردن به داستان پرفروش و سری تکون می دادن...بعدها توی وبلاگ های شخصیشون می نوشتن به نظر من اونطور ها هم نبود...کشف تازه رو می شنیدن و می گفتن اون؟ بعیده ! بعد هم می خندیدن...حتی این همه علم و دانش، من رو ذره ای در نگاهشون جذاب تر نمی کرد...خبر فعالیت و ها زندان رفتن رو که می شنیدن، می گفتن اُه، دختره ی طفلکی...توی حل مشکل خودش مونده، می خواد اینجوری مطرح بشه...به چشمشون بیمار می اومدم...عقده داشتم.
هیچ کاری نمی شه کرد.هر اتفاقی که بیفته، هر کاری که بکنم، هر آدمی که بشم، پیش این ها ضعف دارم.
مهم نیست تا وقتی که اهمیتی ندی.مدت هاست تصمیم گرفتم آدم هایی رو که فقط احساس کنم کم محل باشن، به درک بفرستم و از همه ی زندگیم پاکشون کنم و حتی دل هم براشون بسوزونم.
اما آخ، که اگر یکی از این آدم ها کسی باشه که بهش اهمیت می دی...
چند روزه می خوام به یکی از این ها ایمیل بزنم...همه ی کلمات یادم می رن...انگشت هام روی کیبورد یخ می زنن...ضعف، آروم آروم می یاد زیر پوستم...توی رگ هام...تا برسه به قلبم...به اینجا که می رسه، دلتنگ دلتنگ می شم...صفحه رو می بندم...و فکر می کنم شاید بعدا نوشتم...و بعدا و بعدا و بعدا...