صفحه نخست
تماس با من
آرشیو
درباره من
من متولد مرداد 69 هستم. اسم دختر خورشید از اونجایی میاد که خورشید علامت برجمه. دلم می خواد بنویسم.اینجا برای همینه. جایی برای نوشته هام.
پیوندهای روزانه
شیر طلایی برای هنر و رسانه ایران
دماغ عزیز یک بوس بده
گفتگوی معلم و شاگرد
حامیان حقوق زنان کجائید ؟
وبلاگ آزادی عشا
دوستان
نوشته های پیشین
سه شنبه، 12 شهریورماه 1387
1. توی تمام مدتی که این سریال "ترانه ی مادری" رو می داد، من سرجمع چهار پنج قسمتشو دیدم.اونم با فاصله های چند هفته ای از هم.آخرین قسمتش رو که دیدم، یکماهی از آخرین باری که نگاه کرده بودم گذشته بود.حالا جالب اینجاست که چنان با دیدن قسمت آخر احساساتی شده بودم، که حالا گریه نکن کی گریه کن !! خودم می دونستم که خیلی کار احمقانه ای دارم می کنم ها ! اما کنترل هم نمی تونستم بکنم ! به خصوص اونجایی که بهرام رفت خونه ی لیلا و گفت بذارین دستتون رو ببوسم، دیگه باید بودین منو می دیدین !!! من اصلا از قسمت های زندگی این ها چیزی ندیدم.فقط اولین بار که دیدم، خاله م برام خلاصه ی سریالو تعریف می کرد و گفته بود که لیلا اصلا برای بهرام خوب نبوده و همش پسر خودشو دوست داشته.حالا اونا رو یادم اومده بود، بهرام هم می گفت شما اونقدر خوب بودین که من اصلا نفهمیدم مادر من نیستین، منم جو گرفته بودم که چقدر بزرگوار ! شر شر شر !! پر.یود هم نبودم نمی دونم چه م شده بود !
2.امروز چند نفر از اعضای کمپین یک میلیون امضای اینجا رو دیدم.این دلیل سفرم به تهران بود.همکاری با کمپین.که معرفی شدم به اعضای اینجا که بتونم کارمو شروع کنم.
در صورتی که با این کمپین آشنایی ندارین، لطفا روی لینک کلیلک کنید و سایت رو ببینید.هدف جمع کردن یکی میلیون امضا برای اعتراض به قوانین تبعیض آمیز علیه زنانه.می تونین توی همون سایت فرم امضا رو هم پیدا کنید و امضا کنید.
3. گندم رو دیدم.از سلسله قرارهای وبلاگی. که از همین یکی شروع می شه و به همین هم ختم می شه البته ! کتابی هم برای من آورده بود.داستان های اوالونا از ایزابل آلنده. قبلا هم شده بود با دوستی ندیده، قرار می ذاشتیم.برای من کادویی خریده بودن و من هیچ وقت فکر نمی کردم باید چیزی بخرم ! و فقط وقتی کادو رو می گرفتم فکر می کردم چه بد.من هم باید چیزی می خریدم. به هرحال برای بار چندم به من ثابت شد که بویی از آداب اجتماعی نبردم ! تشکر از گندم عزیز.و دست خالی بودن من رو می بخشی.
4. مادر یکی از آشناهای خانوادگیمون هفته ی پیش فوت کرد.سنش کم نبود.اواخر بیمار هم شده بود.پیرزن دوست داشتنی بود.داغ دیده بود.چهار فرزندش قبلا فوت کرده بودن.و فقط یه دختر و پسر براش مونده بود.که اون ها هم ازدواج کردن و بچه دارن.
صدای گریه ی دخترش توی گوشم تکرار می شه.تا به حال ندیده بودم کسی اینقدر زیبا گریه کنه...صدای گریه ش عجیب دلنشین بود و غمناک.
اینطوری، با این صدای غم انگیز گریه ی زن، که مثل یه آهنگ خوش به گوش می نشست، شرکت توی مراسم ختم رو از هر وقتی سخت تر می کرد.متنفرم از بودن توی جمعی که به ظاهر برای همدردی با خانوادی متوفی جمع شدن، اما در نهایت حضورشون هر حسی بهت می ده به جز همدری.واقعا توهین آمیز نیست بری توی یه جمع سوگوار درحالیکه یک نفر عزیزیش رو از دست داده، صدای گریه و اون همه غمی که توی فضا هست، بعد با صدای بلند با موبایلت حرف بزنی که غذا برای گذاشتم تو یخچال گرم کن بخور، پس ساعت چند می یای دنبالمون؟ می ری بیرون شب زود برگرد مهمون داریم، ... اصلا انگار نه انگار برای چی اونجا هستی.این ها کی آدم رو درک می کنن؟
چطور می شه به این راحتی بگذری از مرگ کسی که یک وقتی می دیدیش، بهت می گفته بهاره جان باز هم بیا پیش سوما...نوه ش بود.چقدر بی تفاوت شدن ادم ها نسبت به مرگ...توی این مراسم که می ری تازه می فهمی پشت این ظاهرهای انسانی، چه قلب های سنگی هست...که هیچ با دیدن گریه ی سوزناک زنی، به تپیدن نمی افتن...
ابا دارم از خوردن غذای فاتحه.حلوا و خرما هم.از مرگ عموم، عید پارسال.نمی دونم چه احساسی به این ها دست می ده که حلوای کسی رو می خورن...یک وقت هایی توی این جمع ها که هستم، بدم می یاد از همه ی اطرافیانم.