صفحه نخست
تماس با من
آرشیو
درباره من
من متولد مرداد 69 هستم. اسم دختر خورشید از اونجایی میاد که خورشید علامت برجمه. دلم می خواد بنویسم.اینجا برای همینه. جایی برای نوشته هام.
پیوندهای روزانه
شیر طلایی برای هنر و رسانه ایران
دماغ عزیز یک بوس بده
گفتگوی معلم و شاگرد
حامیان حقوق زنان کجائید ؟
وبلاگ آزادی عشا
دوستان
نوشته های پیشین
پنجشنبه، 7 شهریورماه 1387
بالاخره تونستم برگردم به اینجا.این مدت هرکاری می کردم نمی تونستم از توی لپ تاپم صفحه ی اینجا رو باز کنم.نوار ویرایشگرش نمی اومد و نوشتن غیر ممکن بود.
چند روزی به تهران رفته بودم.
تهران که می رم، از همون چند کیلومتر مونده به کرج، یکدفعه انگار همه چیز رنگ دیگه ای می گیره...طبیعت خشک و یک دست کنار اتوبان با اون گیاه های زرد بلند، بیشتر از هر چیزی به نظرم زیبا می یاد.به تهران که می رسم، مثل اینکه یک خوشی پنهانی زیر همه ی لایه های زندگی بره، همه چیز به طرز باور نکردنی خوشایند می شه.ترافیک و شلوغی و دود و همه چیزش رو دوست دارم.حتی دوست دارم به صدای آدم ها گوش کنم که حرف می زنن.مدتی که تهران باشم، مثل اینکه زندگی رنگ دیگه ای به خودش بگیره، با همه ی روزهای دیگه فرق داره.از تهران که برمی گردم، همه ی شهرها، همه ی خیابون ها، همه ی مردم، یک رنگ هستند.یک رنگ مات خسته کننده.توی هر حالی که باشم، فکر می کنم تهران حالم رو بهتر می کنه.قدم زدن توی خیابون هاش یا توی تاکسی، پشت ترافیک موندن، همش یک حس شخصی از لذت داره...
چندسال پیش، یکسالی کرج بودیم.کرج احتمالا بهترین شهری بود که زندگی کردیم.از شیراز و زاهدان و کرمان و یزد و ... .شاید به خاطر همون نزدیکیش به تهران بود.حالا یادم نیست اصلا اون موقع هم اینطوری احساس می کردم یا نه.فقط الان مدت هاست می دونم چقدر عاشق تهران هستم.و از این علاقه نسبت به یک شهر، به یک خاک، احساس عجیبی دارم...توام با اطمینان.
چند وقت قبل پولی بهم رسید.بیشتر از اونی که بود، باعث خوشحالی شد.اول نمی دونستم چطور باید برای خرج کردنش نقشه بریزم.حالا ولی، مقدار زیادی ته حسابم نمونده.بخشی صرف هزینه های جزئی شد و یک مقدارش هم رفت به لباس و مانتو. و یک مقدار زیادی کتاب از انقلاب تهران که احتمالا اصلا بهش فکر نمی کردم ولی دیدن اون همه کتاب فروشی با هم واقعا وسوسه کننده ست.تونستم چند کتاب از مسعود بهنود بخرم که همیشه می خواستم.و چندتا از پائولو کوییلو که همیشه دوست داشتم سری کامل کتاب هاش رو داشته باشم.همین طور چندکتابی از آلبا دسس پدس، به ترجمه ی بهمن فرزانه، که حالا سری کتاب های این نویسنده رو که داشتم، کامل کرده.یک سری کتاب هم از صادق هدایت خریدم.البته هیچ وقت اونطوری که باید با این آخری ارتباط برقرار نکردم.تقریبا هرسال که می گذره، شروع می کنم چند صفحه ای از بوف کور رو خوندن تا شعورم رو نسبت به سال قبل بسنجم و با کمال تاسف هرسال نتیجه ی یکسان می گیرم...هیچ وقت چیزی نمی فهمم!
راستی، تهران که بودم نوشین نجفی رو دیدم.(در صورت تمایل، توی گوگل سرچ کنید.)به اتفاق دوستم، مریم میرزا.که من رو همراه خودش برای مصاحبه به خونه ی نوشین نجفی برد.مصاحبه ای انجام نشد ! ولی آشنایی دلپذیری بود.انتهای یک کوچه ی سربالایی وحشتناک که فکر می کردی تهش به جهنم ختم می شه ! اما فضای دلنشین خونه ش، با اون دیوارهای رنگی و دکور چوبی فانتزی، و صمیمیت فضا، گذر زمان رو نامحسوس می کرد.بابت اینکه ناخوانده مهمان اون جمع شدم، از مریم ممنونم.
همین ها دیگه...مدت هاست ننوشتم و داشتم فکر می کردم چطور یک وقتی هر روز حرف برای گفتن داشتم و عمدا عقب می نداختم تا پشت سر هم آپ نکنم.حالا هم بعد از مدت ها که می یام همیشه چیزهای زیادی هست که دوست دارم بنویسم.اما همیشه عقب می افته و گاهی وقت ها کلا فراموش می شه.و همیشه فقط فاصله ی بین آپ ها بیشتر و بیشتر می شه.بعد یک مدت که خودم نیستم تعجب می کنم که چطور بقیه همچنان آپ می کنن و مثل من گرفتار نشدن یا نوار ویرایشگرشون گم نشده یا وقت کردن یا ... انگار انتظار دارم با نبودن خودم، همه ی دنیای وبلاگستان یک دفعه تعطیل بشه و با خودم، همه برگردن و شروع کنن به تعریف که این مدت چرا نبودن و چیکار کردن...خودخواهیه. اما عجیب هم احساس می کنم طبیعیه.
به هر حال این مدت، تقریبا به همه سر زدم.و همینطوری بهم ثابت شد که همه چیز هم دور محور من نمی چرخه ! به پست های جدید سر زدم و برای بعضی ها کامنت گذاشتم.و آرشیو شراگیم رو با دخترخاله م یکبار دیگه مرور کردم.به طور غیر ارادی، این اولین جاییه که برای تشویق وبلاگ خوانی یک نفر می برمش.
همین ها دیگه...دگیر کتاب ها هستم فعلا.تا مدت ها سرگرمم می کنه.فیلم هم می بینم کمابیش...و زندگی می گذره.