صفحه نخست
تماس با من
آرشیو
درباره من
من متولد مرداد 69 هستم. اسم دختر خورشید از اونجایی میاد که خورشید علامت برجمه. دلم می خواد بنویسم.اینجا برای همینه. جایی برای نوشته هام.
پیوندهای روزانه
شیر طلایی برای هنر و رسانه ایران
دماغ عزیز یک بوس بده
گفتگوی معلم و شاگرد
حامیان حقوق زنان کجائید ؟
وبلاگ آزادی عشا
دوستان
نوشته های پیشین
شنبه، 5 مردادماه 1387
این هم اون لحظه ای که این همه بی تابش بودم...18 سالگی...
امروز تولدمه.به ساعت البته ظهر به دنیا اومدم...ولی مطمئن نیستم تا ظهر امروز یکدفعه قرار باشه بزرگتر بشم...پس اگه همین باشم، الان هم 18 سالم شده.خب...نمی دونم چطوریه...یادم نیست برای چی منتظر بودم...مثلا چه غلطی قرار بود بکنم نمی دونم...آهان...تکلیفم رو قرار بود با خودم روشن کنم...نامه ای قرار بود بنویسم...که مثل چندسال قبل که بهت نامه دادم که چطور احساس می کنم، حالا هم برات بنویسم از همه ی این مدت...که بهتر بتونم تمومش کنم...از وقتی این تصمیم رو گرفتم...نامه رو می گم...مدت ها گذشته...خیلی وقته کوچیکترین خبری ازت ندارم...مدت هاست دیگه دنبالت نیستم...تعقیبت نمی کنم...دزدکی توی جی میلت نمی رم...مسنجرت رو چک نمی کنم...نوشته هات رو حتی...مدت هاست که نمی خونم...صدات رو یادم نیست چندوقته نشنیدم...برای دیدن دوباره ت هم سراغ عکس هات نمی رم...خب مدت زیادیه...غریبه شدی...چطور می شه باز بهت نامه داد...حالا ازت یک ردی توی ذهنم هست که باعث می شه حرفت که می شه بپرم وسط و ازت بگم...یا بیخود و بی جهت ازت نقل قول کنم...که بگم چقدر بی نظیری...یا درباره ی هر چیزی چطور فکر می کنی...که بگم عقایدت چقدر منحصر به فرده...که این تنها رد تو رو توی وجودم هی پر رنگ ترش کنم و به همون تصویری که توی این مدت ازت برام باقی مونده هی عاشق بمونم...و بعد همون احساس های تلخ همیشگی...
شروع 18 سالگی، هنوز احساس چند سال قبل رو همراهم دارم...دوستش دارم ها...اما آزار هم می ده...مثل اینکه دوستت داشته باشم اما همزمان بهش فکر هم نکنم...که یادم نیاد نشد و چرا و چه بد و ...
اما این احساس بلند مدت رو که انگار دیگه علی رغم آزار دهنده بودنش بهم زنجیر شده، تا ابد نمی خوام همراه خودم بکشم...
تغییر می خوام...شده با جایگزین...شده با شوخی...دروغ...زور...کتک...ولی تغییر می خوام.
می شد از امشب ببوسمت و بذارمت کنار و برم ببینم جلوترها چه خبره، بد نمی شد...این زنجیرت بدجوری دست و پا و ذهن و قلبم رو بسته...که از حدود تو فراتر نمی ره...که هرچقدر ازت دوری کنم، بیشتر به یادت می چسبم...که باز ته دلم به همون یادت وسوسه بشم...
خب من امروز 18 سالم شد...بهت نامه ی ندادم و نمی دم...مخاطب هستی، خواننده ی اینجا نخواهی بود...مثل اینکه حقیقی نباشی...بعد مدت ها که اینجوری برات می نویسم، مرز حرف هایی که واقعا بهت گفتم و اون هایی که انگار بهت گفتم، نامرئی به نظر می رسه...اینجوری اصلا نمی دونم هیچ وقت حرفی بهت زدم...؟ شاید اصلا هیچ وقت حرف نزدیم...هم رو ندیدیم...شاید اصلا هیچ وقت وجود نداشتی...بعدا اما...شاید روزی هم رو دیدیم...توی خیابون...یا توی یه کافه...و من فکر کنم چقدر آشنا به نظر می رسی...مثل همونی که همیشه عاشقش بودم...
فعلا کارهای زیادی هست که می خوام انجام بدم...18 سالانه می خوام برنامه بچینم...اول از همه اینکه تغییر خواهم کرد...و بقیه ش تا بعد...
* سیم کارتم موقتا قطع شده.تبریکات صمیمانه ی شما رو از همین طریق آنلاین، با کمال میل می پذیرم !
** یک پست قبلی نوشته بودم که به دلیل مشکلات فنی چاپ نشد.بعدش هم به دلیل این تولد غیر منتظره ! عقب افتاد تا بعد.
*** عکس می خواستم بذارم برای تولد.نشد...یعنی یکدفعه فضای سخن که به این سو رفت...دیگه جایی برای کیک شکلاتی و بادکنک نمی ذاره !