صفحه نخست
تماس با من
آرشیو
درباره من
من متولد مرداد 69 هستم. اسم دختر خورشید از اونجایی میاد که خورشید علامت برجمه. دلم می خواد بنویسم.اینجا برای همینه. جایی برای نوشته هام.
پیوندهای روزانه
اگر پدر من بود
آن پریشانی شب های دراز و غم دل...
کادوی تولد من ! (از پانی)
قایم موشک بازی با گشت ارشاد !
منع استفاده از لوبیا چشم بلبلی !
دوستان
نوشته های پیشین
سه شنبه، 21 خردادماه 1387
دیشب خواب دیدم یکی از عموهام فوت کرده بود.بین مسیر خونه ی مادربزرگم و قبرستان شاید، می گشتم دنبال مرده شور برای مصاحبه...! رفتم حیاط پشتی خونه ی مادربزرگم و پدرم رو دیدم با یکی دوتا از عموهای دیگه که خوب خاطرم نیستن، که داشتن پارچه ی بزرگ مشکی رو کف حیاط می شستن...چیزی مثل کفن انگار که بعدا جنازه رو روش باید می ذاشتن...چهره ی بقیه یادم نیست.فقط قیافه ی پدرم واضح بود با یک عالمه غم و اندوه...طوری که فکر می کردم این یکی رو دووم نمی یاره...فضا مثل مرگ عموییم بود که قبل از عید فوت کرد...توی خواب از پشت دیوار که پدرم رو دیدم نا خوداگاه گریه م گرفت...و بلافاصله پلک هام باز شد...اصلا اهل تعبیر خواب نیستم و خود جبرییل هم به خوابم بیاد که تو اولین پیغمبر زن شدی محاله جدی بگیرم ! ولی نمی دونم از دلتنگی بود...از اینکه الان دور هستم از خونواده م...یا از چی...که سریع به خودم گفتم خواب زن برعکسه ! و بی برو برگرد یعنی طول عمر برای عموم ! بعدش اما بین حالتی که می خواستم چشم هام رو ببندم یا بیدار شم، نگرانی عجیبی اومد سراغم...حس اینکه همین الان اتفاق بدی برای پدرم می افته و توی این لحظه ی خاص من نباید توی رختخوابم دراز کشیده باشم...
بعدش که بیدار شدم فرصتی برای تماس نبود. و گیرم هم نمی یاد تا سر شب، همین وقت ها.درگیری طول روز تقریبا صبح رو از یادم برده...که یکدفعه یادم می یاد به خونه زنگ بزنم...نگرانیه کمرنگ تر از اونی شده که بهش فکر کنم دیگه...تلفن خونه که جواب نمی ده، موبایل پدرم رو می گیرم...اعتقادی ندارم به این اتفاقات و الهامات و ... ولی بین بوق اول و دوم تا سوم هم اونقدر فاصله کش می یاد که لحظه شماری کنم برای الوی اون طرف خط...که جواب نمی ده و تماس قطع می شه...
زنگ می زنم به موبایل مادرم.بعد چندتا بوق یه الوی نا مفهموم می یاد...و بعد قطع می شه...دوباره می گیرم و دوباره همون...منتظر می شم بهم زنگ بزنن که نمی زنن...
از خیر زنگ زدن با موبایلم می گذرم، با تلفن اتاقم زنگ می زنم به متصدی هتل و می پرسم که چطور به خارج از کشور زنگ بزنم؟ می گه عدد 912 رو بگیرم و بعد شماره تلفنم. 912 رو که می گیرم صدای زنی به ترکی مدام جمله ای رو تکرار می کنه...دوباره می گیرم و اینبار سعی می کنم به زنه گوش ندم...موفق که نمی شم دوباره به متصدی زنگ می زنم. شماره رو به خودش می دم، که نمی تونه بگیره.باز می گه 912 و بعد تلفن خودم.ازش می پرسم شاید باید کد رو بدون صفر بزنم؟ می گه دو صفر و بعد 9 و بعد شماره تلفنم.این رو هم امتحان می کنم و چند فرمول جدید رو هم از ترکیب دومی و 912 اولی...که دوباره متصدی گوشی رو بر می داره ! این دفعه هم اعصابم خورد می شه که بلد نیستن آدم رو راهنمایی کنن، هم دیگه خجالت می کشم بابت هزار بار پرسیدن یه سوال تکراری ! بدون حرف گوشی رو می ذارم.
موبایل برادره هم که کلا قیدش رو زدم.اون رو که اصلا نمی شه گرفت. چند روز پیش هم برگشته دانشگاه بین اعتصاب کننده ها...مثل اینکه یه عده رو بردن بیمارستان...و به بقیه هم اجازه ی ورود و خروج نمی دن دیگه...نگرانی سلامتی و این هاش یک طرف، نگرانی توبیخ و اخراج و ممنوع التحصیلی از طرف دیگه...اون هم برادر من که هنوز گزینش صد در صد قبولش نکرده...و تمام و کمال هم شامل این ها که منتظر بهانه ن ازشون، هست...
براش آف هم گذاشتم، از روز اول اما دسترسی به اینترنت نداشته اونجا...
می شه یک نفر هم به من بگه اونجا چه خبره ؟! چجوری تماس بگیرم باهاتون دیگه...
پی نوشت : کلیه دوستانی که درباره ی پست قبل ایمیل زدید، آف گذاشتید، یا در گفتگوی آنلاین تهدید به بهتر شدنم ! کردید، مرسی. نمی دونم بگم چطور بود...حس خوبی بود ولی...با بستن کامنت دونی هم اصلا انتظارش رو نداشتم...یکجوری این معرفت آف گذاشتن یا به خصوص زحمت ایمیل زدن ( برای من که زحمته!) حسابی غافلگیرم کرد...مرسی.
از اینجا به بعد به دسته ی بالایی مربوط نمی شه :
من اینجا با اسم واقعی خودم می نویسم.برای همین هم پیدا کردنم خیلی کار ساده ایه.جدا از این، بعضی دوست های آشناتر هم ادرس اینجا رو دارن.با همه ی این ها خیلی سعی می کنم دچار خودسانسوری نشم.
برای همین برای آشناتر ها به خصوص : برای تعیین مرز خصوصی نوشته هایی که قابل اظهار نظر نیستن، و نوشته های شخصی دیگه از احساسات یا اتفاقات اطراف که ممکنه گاهی منتظر همدردی یا نظری هم از دوست ها باشم، روی تشخیص خودتون حساب کردم.برای همین درباره ی هر کلمه ی نوشته شده ی اینجا مایل نیستم حرف بزنم یا توی شوخی و جدی درباره ش بشنوم.
مثالش هم اینه که وقتی من یک پست نوشتم که حالم فلان قدر بده و کلی دلتنگ هستم و دنیا به درد نمی خوره و الان اگه خودکشی نکنم کی بکنم و ...اون وسط یه سیگاری هم کشیدم، اولا سعی کنید وقتی کامنتدونی بسته ست نظر ندید.دوما اگه می خواید ادای دسته ی بالا رو در بیارین، می تونین از حال ادم توی اون لحظه بپرسین، جای اینکه بگین اِ سیگارم می کشی؟!!
سوءتفاهم نشه برای دوستانی که مخصوصا مخاطب قرار گرفتن. فقط توضیحی برای این بود که دیگه از این صحبت ها نداشته باشیم. و این هم یه مثال بودش فقط.اما مسلما تنها مورد نیست.