صفحه نخست
تماس با من
آرشیو
درباره من
من متولد مرداد 69 هستم. اسم دختر خورشید از اونجایی میاد که خورشید علامت برجمه. دلم می خواد بنویسم.اینجا برای همینه. جایی برای نوشته هام.
پیوندهای روزانه
کادوی تولد من ! (از پانی)
قایم موشک بازی با گشت ارشاد !
منع استفاده از لوبیا چشم بلبلی !
بی دسر، بی دردسر
چگونه به صورت کاملا قانونی آدم بکشیم؟!
دوستان
نوشته های پیشین
پنجشنبه، 16 خردادماه 1387
هواپیما که از تهران بلند شد چنگ زدم به گردنبدم...مرجان قرمزی که به یاد تو خریدم...تا مدت ها بعدش هم ازم جدا نمی شد...از کی یک دفعه کنار گذاشتمش...؟ چی شد دوباره گردنم انداختم...؟ که حالا اینطور وقت بلند شدن هواپیما راه نفسم رو بگیره...میندازمش ته کیفم...نفسم سخت بالا می یاد...زنجیز نازک الله رو هم در می آرم...به جز یه لایه ی نازک چشم هام بیشتر تر نمی شن...
استانبول همه چیز خوبه...هوا کمی سرده هنوز و من لباس گرمی همرام نیست.جاهای بیشتری رفتم این بار...بازار بزرگ...بازار ادویه...سلطان احمد...ایاصوفیه بدون اینکه داخل بشیم البته...مسیر گذرمون بود...جزیره هم رفتیم.با کشتی ! بار اولی بود که سوار می شدم.تقریبا مطمئن بودم دریا زده می شم ! نشدم ولی.همه چیز خوب بود...بستنی خوردم...غذای ترکی...امشب هم تنها رفتم پیتزا هات...توی رستوران نه چندان شلوغ چندتا خانواده ی ایرانی بود...وقت کافی دارم برای خرید...یا چندنفر همسفر بودم.به نظر واقعا بچه های خوبی هستن...گوشه ی یکی از ناخون هام پرید...همه رو از ته گرفتم...انگشت هام آب رفتن انگار...با پسری توی چت آشنا شدم.بعد کلی دروغ به هم بافتن، شماره ی هتل رو به اسم خوابگاه می دم.زنگ می زنه و نصفه شبی کمی مزخرفات بار هم می کنیم...تو فکرم براش آف بذارم که همه چی رو فراموش کنه و برای من از حد یه شب بیشتر نبوده که آفش می رسه که متصدی هتل اسمم رو بهش گفته...لازم شد به توضیح و عذرخواهی...به متصدی هتل هم گفتم هیچ تلفنی رو دیگه وصل نکنه مگر از طرف خونواده م.اینجا توی اتاقم کمی آلبالو ترش دارم که از ایران آوردم.امروز هم یه بسته چیپس و پفک خریدم برای شب های پای نت...اینترنت پرسرعت دارم...کتاب های درسی رو چیدم توی کمد.لاشون رو باز نکردم و مطمئن نیستم که بکنم...لوازم آرایشی رو گذاشتم کنار...به جز دو روز اول، برای کرم زدن هم تنبل شدم...
همه چیز خوب بود...نباید یکدفعه می خواستم که از حالت باخبر بشم...خراب کردم همه ی این مدت بی خبری رو...زود بود برای اینکه دوباره بهم بریزم...مرجان قرمز رو آویزون کردم به گوشه ی لب تاب.سایه ش روی منوی سمت راست صفحه ایه که توش می نویسم...با این گردنبد من برات ذکر گفتم...مثل تسبیح...شب ها که نماز می خوندم...هر نمازی رو دوبار...یکبار برای خودم...یکبار برای تو...
حرف مدت ها پیشه...بعدها که همون ایمان تازه ظهور کرده رو هم از دست دادم...به خاطر خودت بود باز...همه چیز به خاطر تو بود...درس ها...خوندن و نخوندن...برداشتن ابروها...اولین آرایش ها...رژیم های سخت ! پرخوری های الان...همه ی زندگی...بدون دلیلت نمی شه هیچ کاری کرد...
دوستت که داشتم، پر بودم از غرور...زندگی عجیب سرور انگیز بود...مثل لمس همه ی تجربه های ناشناخته...طوری که هرگز یادت نیاد قبل از این آشنایی زندگی چطور بود؟ اصلا وجود داشت...؟ انگار خود تولد بود...اولین تولد...
اوضاع رو به راهه...به جز همین چیزها...فردا هم باید زود بلند شم...خوبیه ماآدم ها اینه عادت می کنیم...به حرفه البته این خوبی...شیره ی آدم رو می کشه تا عادت بده...آخرش ولی باز هم خوبه...همه چیز که به حال عادی برگشت باز هم فرصت زندگی دوباره هست و تولد های دیگه و تجربه های جدید...دوست داشتن تنها چاهیه که آدم چندبار درش می افته...خدا به بقیه ش رحم کنه...