صفحه نخست
تماس با من
آرشیو
درباره من
من متولد مرداد 69 هستم. اسم دختر خورشید از اونجایی میاد که خورشید علامت برجمه. دلم می خواد بنویسم.اینجا برای همینه. جایی برای نوشته هام.
پیوندهای روزانه
اگر پدر من بود
آن پریشانی شب های دراز و غم دل...
کادوی تولد من ! (از پانی)
قایم موشک بازی با گشت ارشاد !
منع استفاده از لوبیا چشم بلبلی !
دوستان
نوشته های پیشین
جمعه، 7 تیرماه 1387
12 سال درس خوندم، اون اول ها خیلی زیاد، خیلی با علاقه، وسطها متعادل تر، و آخر ها افتضاح ! و حالا امروز، بعد از کنکور زبان، تموم شد.
من نمی دونم چه احساسی دارم؟! به اینکه سال بعد دانشجو می شم یا نه، اینجا ادامه می دم یا خارج، فکر نمی کنم.فقط به این احساس تموم شدن همه چیز فکر می کنم...
عجیبه...مثل اینکه توی دل آدم خالی بشه...حداقل تا اومدن کارنامه ها که هیچ کس نمی دونه می ره دانشگاه، یا دوباره برای سال بعد شروع می کنه، این فاصله ی زمانی یکماهه، تعطیلی و رکود همه چیزه...هیچ درسی نیست برای خوندن...و نه هیچ تکلیفی برای انجام دادن...همه چیز تعطیله...12 سال، هرسال مثل یک عادت منتظر شروع دوباره ی مدرسه هستی...مثل اینکه یک کار مهمی رو تموم کردی...نه که تموم کرده باشی...انگار از تو گرفتن...گذاشتن روی دوش دختر پسر های کوچیک 7 ساله...انگار نه که خودت بخوای، بی رحمانه کنارت می ذارن تا جدیدترها رو وارد کنن...
و این کنکور...این غول بزرگ بی شاخ و دم که انگار هر لحظه از این 12 سال منتظرش هستی...اول ها نمی دونی...اهمیتی نداره...داغی هنوز...تازه الفبا یاد گرفتی...کِی به فکر این حرف ها هستی...بزرگتر که می شی، اونم باهات بزرگتر و بزرگتر می شه...تا می بینی یک وقتی همه ی دغدغه ت همینه...که یا هی بهش فکر می کنی و ناخن هات رو می جوی و موهات دسته دسته می ریزه...یا یکجورهای هی سعی می کنی از زیرش فرار کنی...می زنی به بی خیالی اینکه درس برات مهم نیست...یا برنامه ریزی می کنی برای ادامه درس خوندن اونور آب...بالاخره یکجورهایی درگیرش هستی...و یک وقتی که به خودت می یای که روی صندلی نشستی، منتظر توزیع سوالات آزمون سراسری...مثل آخرین نبرد هری پاتر و ولدمورت توی کتاب هفتم...ولدمورتی که چندسال با یک سایه ی تاریک وحشتناک بالای سر مردم حکومت کرده و حتی بعد نیمه نابود شدنش، کسی جرئت به زبون آوردن اسمش رو نداره...جادوگری که بعد هر رویارویی هری باهاش توی کتاب های قبلی کلی هیجان و نگرانی به آدم می ده، یک وقتی توی کتاب هفت می بینی چطور با مسخرگی تمام همه چیز تموم می شه...کنکور همینه...بعد از کلی کلاس رفتن و هزار جور آزمون آزمایشی شرکت کردن، وقتی که برگ سوالات رو جلوت می ذارن، فرقش توی همون نوشته ی "آزمون سراسری" ه روی دفترچه ست...به اضافه ی اینکه زمان واقعا سریع می گذره...خسته می شی ها...گردنت درد می گیره از این همه پایین افتادن...گرمت می شه...کمر شلوارت حتی اگه تنگ باشه برای چندساعت نشستن حسابی اذیتت می کنه...ولی فکر نمی کنی زمان زیادیه که اونجا نشستی...چون هربار که به ساعتت نگاه می کنی فقط کمبود وقت یادت می افته...
و بعد از همه ی این ها فکر می کنی کنکور دادم...! و اونوقته که تازه احساس می کنی چقدر مسخره تموم شد...درست مثل کتاب آخر هری پاتر...
رویایی با این حقیقت کنکور، تموم شدن دوره ی 12 ساله ی مدرسه رفتن...و حالا یکماه تعطیلی کامل، فارغ از هر نگرانی درسی، نگرانی آشنای همیشگی...مثل یک حس ناشناخته می مونه...شاید یک شادی غم انگیز...یک چیزی که می خواستی، اما نه به این قیمت انگار...مدرسه شاید یک کلاس دلگیر بود...با یک معلم جدی...و درس های خسته کننده...با فقط آروزی تموم شدن زودترش...یک چیزی باید وجود می داشته اما...چیزی که مثل یک نسیم مطبوع توی همین کلاس دلگیر می وزید...که حتی باعث می شد بعد از این همه سال درس خوندن، وقتی برمی گردی و به گذشته نگاه می کنی، مدرسه، با رنگین ترین و شادترین تصویر توی ذهنت نقش ببنده...
لزوما نباید حتی عاشق مدرسه می بودی...مدرسه رفتن عادت بود فقط...و ترک عادت، موجب مرض...
دلتنگم...فردا که بیدار بشم شاید...با اولین آفتاب روز جدید...شروع تعطیلی تمام و کمال...فرصتی خواهم داشت برای تجزیه و تحلیل این فصل جدید زندگی...
امشب فقط...احساس می کنم یک کار مهمی تموم شده...یک عادت همیشگی زندگی بهم خورده...خیلی هم بد نیست شاید...فرصتیه برای تجربه های جدید...
تا فردا...