صفحه نخست
تماس با من
آرشیو
درباره من
من متولد مرداد 69 هستم. اسم دختر خورشید از اونجایی میاد که خورشید علامت برجمه. دلم می خواد بنویسم.اینجا برای همینه. جایی برای نوشته هام.
پیوندهای روزانه
کادوی تولد من ! (از پانی)
قایم موشک بازی با گشت ارشاد !
منع استفاده از لوبیا چشم بلبلی !
بی دسر، بی دردسر
چگونه به صورت کاملا قانونی آدم بکشیم؟!
دوستان
نوشته های پیشین
چهارشنبه، 8 خردادماه 1387
1.تلفن خونه قطع شده بود.تقریبا یک روز در میان کافی نت بودم. هی بگو خونه dial up اِ، کافی نت adsl، من می گم هیچ جا خونه نمی شه...چند روزه انگار زندانی بودم.
2.رفتم آرایشگاه.بعد از اینکه یکماه به ابروهام دست نزدم تا کاملا پر بشه.می خواستم مدلش رو تغییر بدم.می ریم آرایشگاهی که مامان می شناسه.سرم رو تکیه می دم به صندلی، زنه می یاد بالای سرم.تمام مدت درباره ی اینکه چطور ابروهای دخترا رو مرتب می کنه که زنونه نشه حرف می زنه و موچینش رو باز و بسته می کنه.تموم که می شه آینه رو می ده دستم.دو ردیف کامل نازک تر شده.هم بد نشده، هم حرص می خورم.این رو دیگه هرچقدر بذارم مثل اولش پر نمی شه...این ها رو به آرایشگر خودم می دادم معجزه می کرد...چقدر خرم.بعد یکماه، درست وقتی می خوام مدلمو تغییر بدم یادم می افته آرایشگاهمو عوض کنم...کی می دونه یکماه دست نزدن به ابرو، با اون موهای اضافی که بالا و پایین روی پلک در می یان چقدر مقاومت می خواد ؟! حالا من نمی دونم زنونه ها رو چطور درست می کنه !؟
3.فردا امتحان ادبیات دارم.و دیگه پایان 12 سال امتحان دادن...بعدا باید درباره ش بنویسم.وقتی تموم شد...فعلا برم بخونم !
4. فال قهوه گرفتم. گفت قبلا کسی رو دوست داشتی...حالا نمی دونم، عشقی برات نیفتاده...اما این عشق نافرجام بوده...یا بهش نرسیدی یا گذاشته رفته... زد تو خال.یعنی همه ی اینا رو رو هوا می گن؟
5. دو هفته ای می رم ترکیه.نمی دونم اونجا دسترسیم به اینترنت چطور خواهد بود.دسترسی هم که داشته باشم، نمی دونم حس آپ کردن خواهم داشت یا نه.می گم که من باید پای کامپیوتر خودم باشم...
نگران هم هستم...چیزی مثل همیشه نیست...انگار هم می دونم، هم خودم رو می زنم به نفهمی...منتظر معجزه م...؟ نگرانم...می ترسم زود دلتنگ بشم...چیزی مثل همیشه نیست آخه...دو هفته خیلی زیاده...
6.با پسری از دوست ها میونه م شکراب شده.از سفر ترکیه ی قبلی.چیزی گفت، چیزی گفتم، و بعد دیگه این آدم اون آدم قبلی نیست برام...
قرار بود این هفته برنامه ای درست کنم.ایمیلی می پرسه اگر نمی رسم، اون بره سراغش.دیر می بینم.دیر جواب می دم.می ره و برنامه رو می سازه.امروز بهش زنگ می زنم که اگه اون می خواد بره، من دیگه نمی رم.می گه جواب ندادم و برنامه رو ساخته.هم بهم بر می خوره، هم دلخور می شم، هم عصبانی.می خوام بهش بگم جای دزدیدن برنامه های بقیه فکر خودش رو به کار بندازه. و باید بدونه که من بیست و چهارساعته پای نت نیستم تا ایمیل هام رو جواب بدم، کار ضروری اگه داره باید زنگ بزنه.ولی فقط مودبانه و شاید کمی دوستانه، خداحافظی می کنم.
7. خسته م. خوابم می یاد. درس دارم. و یک عالمه می خوام بنویسم...انگار اندازه ی همه ی این روزهایی که به اجبار نتونستم...ولی فعلا می رم سراغ این امتحان آخر. و بعدش دلی از عزای دوستان هم در بیارم که این مدت جسته گریخته بهشون سر زدم.ولی اول درس، بعدا وبگردی ! حالا اگه همین رو نیفتادم !! تا من باشم ادای درسخون ها رو در نیارم !
واقعا می رم درس بخونم.فقط اگه خوابم نبره ! چشمام به زور بازن...
راستی فالگیره گفت هفت برام عدد شانسه. ( برای کی نیست؟! همه می گن هفت خوش یمنه)