صفحه نخست
تماس با من
آرشیو
درباره من
من متولد مرداد 69 هستم. اسم دختر خورشید از اونجایی میاد که خورشید علامت برجمه. دلم می خواد بنویسم.اینجا برای همینه. جایی برای نوشته هام.
پیوندهای روزانه
قایم موشک بازی با گشت ارشاد !
منع استفاده از لوبیا چشم بلبلی !
بی دسر، بی دردسر
چگونه به صورت کاملا قانونی آدم بکشیم؟!
آگهی استخدام
دوستان
نوشته های پیشین
دوشنبه، 23 اردیبهشتماه 1387
پنج دقیقه به دهه.نیم ساعت دیگه امتحان فیزیک دارم...
دیروز به چند نفر زنگ زدم.اول خاله هه...گفتم این می تونه کمک کنه...درباره ی زن سی ساله ی محکوم به اعدام.اول خجالت می کشم...هیچ وقت که به فامیل ها زنگ نمی زنم من...بعد یکم احوالپرسی گفتم زنی هست که به اعدام محکوم شده...به جرم کشتن شوهرش که 54 سال از خودش بزرگتر بوده...کمی از گذشته ش می گم...از شوهر اولش که وقتی سیزده سالش بوده عقدش می کنن...از بچه ش که چهارسال نمی بیندش...حس اینکه حرف مهمی دارم با حس خجالت قاطی شده...خاله م برای اینجور فعالیت ها مضایقه نمی کنه...شماره حساب رو می پرسه بهش می دم...می گم کسی رو هم اگه می شناسه از همکارها و دوست هاش که بتونن کمک کنن بهشون خبر بده...مهمه که افراد بیشتر باخبر بشن...تشکر می کنه که بهش خبر دادم...
خداحافظی که می کنیم فکر می کنم بد هم پیش نرفت...می خوام به دایی و عمو هم زنگ بزنم و بعد برم سر درسم.فیزیکی که هیچی ازش بلد نیستم...
به دایی که زنگ می زنم نتیجه ی چندانی نمی ده...توی خیابون بود، گفت شب زنگ می زنه شماره حساب رو بگیره.زنگ نمی زنه یا فراموش می کنه...فراموش می کنه...خیلی در بند این ها نیست...من هم دیگه روم نمی شه زنگ بزنم...
ماجرا به خودی خود اهمیتش واضح هست...زنی سی ساله که داره اعدام می شه...کمک برای برگردوندن زندگی به یک زنه...روی بر گردوندن ازش اما به فاصله ی یک چشم بر هم زدنه...کافیه یک لحظه چشم هات رو روی هم بذاری...کاملا بی تفاوت می شی...مثل همه ی مرگ ها و اعدام ها...برای اینکه غافل نشی باید هر لحظه به خودت یادآوری کنی که کسی داره می میره...چند روز دیگه فرصت هست...؟
به زن عموم زنگ می زنم...نمی دونم چجوری برم سر اصل مطلب...خبر رو تعریف می کنم...می گم مهمه که افراد بیشتری باخبر بشن...اگر مایل باشید کمک کنید...شماره حساب رو می پرسه...تشکر می کنم و خداحافظی...بعد از تلفن احساس می کنم آب شدم توی زمین...کسی داره می میره...خجالت برای چیه...؟
تا شب هم فیزیک رو شروع نمی کنم.زنگ می زنم به یکی از خانم های آشنا.استقبال می کنه...این یکی مثل خالمه...می گه به دوست هاش خبر می ده و سعی می کنه حتما کمکی جمع کنن همه...
تلفن ها که تموم می شه فیزیک رو باز می کنم...خوندن فایده ای نداره...من هیچی از این موج های مغتاطیسی و مدل اتمی بور و طیف های جذبی خطی نمی فهمم...ساعت 12 شب دیگه می ذارمش برای فردا...
صبح 7 بلند می شم...کمی با دفتر و جزوه ور می رم...برگه ای حاضر کردم برای تقلب...خیلی کوچیک...و ستون ستون توش با خط ریز می نویسی و بعد تاش می کنی اندازه ی یک لوله ی نیم سانتی...فایده ای نداره اما...نه حس تقلب هست نه ذره ای خوندن...
یک ربع دیگه به امتحان مونده...هیچ چیز نخوندم...با پنج نمره هم می شد سر و تهش رو هم آورد...پنج نمره هم میان ترم و پاس می شد...از همین هم مطمئن نیستم...صبح تلفن خانم دیگه ای رو یادداشت می کنم که از مدرسه برم ببینمش...برای اون هم تعریف کنم ماجرا ی زن رو...بعد از ظهر هم که می رم کلاس قراره به معلم عربیم بگم...و بعدش هم معلم زبان...نمی دونم کمک می کنن یا نه...فقط می خوام افراد بیشتری باخبر بشن...
به زن فکر می کنم...تلاش فقط برای زندگی دوباره...به دخترش که همسن منه...و امروز شاید امتحان فیزیک داره یا چیز دیگه ای...
بی تفاوت شدن فاصله ی یک چشم به هم زدنه اگه در بطن ماجرا نباشی...پشت درهای زندان نیای و نری...دنبال رضایت خانواده ی مقتول نبوده باشی...اگر دخترش رو حتی یکبار ندیده باشی...اگر نزدیک نباشی، باید مدام به خودت یادآوری کنی که زنی داره می میره...چقدر وقت باقی مونده...؟ ده دقیقه به امتحان مونده...
دلم می خواست مثل وقت هایی که از خونه می زدم بیرون و به جای مدرسه توی خیابون ها می گشتم یا می رفتم کافی نت بزنم از خونه بیرون...چند امتحان دیگه هست...شیمی و فیزیک گذشتن...بقیه درس هایی که نیستن که براشون عذا بگیرم...می خوام به خودم بگم جبران می شه...می دونم اگه یک هفته هم مهلت می داشتم، اگر همین الان امتحان لغو می شد...فرقی به حال من نمی کرد...هیچ چیز بلد نیستم...وقت لازم ندارم...نتیجه همینه که امروز بگیرم...
دیگه خیلی دیره...مادرم اگه الان خونه بود کلی دعوا کرده بود که دیرم شده...بعدش می رم پیش اون خانوم آشنا...و ظهر پیش دوتا معلم هام...
این فرمول نظریه ی انیشتین چی بود... انرژی مساویه تعداد الکترون ها در ثابت پلانک در سه در ده به توان هشت بر لاندا...این کجا استفاده می شد...؟
5 دقیقه به امتحان...