صفحه نخست
تماس با من
آرشیو
درباره من
من متولد مرداد 69 هستم. اسم دختر خورشید از اونجایی میاد که خورشید علامت برجمه. دلم می خواد بنویسم.اینجا برای همینه. جایی برای نوشته هام.
پیوندهای روزانه
قایم موشک بازی با گشت ارشاد !
منع استفاده از لوبیا چشم بلبلی !
بی دسر، بی دردسر
چگونه به صورت کاملا قانونی آدم بکشیم؟!
آگهی استخدام
دوستان
نوشته های پیشین
شنبه، 21 اردیبهشتماه 1387
چند شب پیش خواب جالبی دیدم ! درباره ی شراگیم ! قسم می خورم نه شام سنگینی خورده بودم نه قبل از خواب بهش فکر می کردم ! (این آخری رو البته مطمئن نیستم!)
خواب دیدم شراگیم توی کلبه ی چوبی زندگی می کرد...که شکل یه مستطیل دراز بود...من و مرد دیگه ای بیرون کلبه جر و بحث می کردیم...من سعی می کردم مانع بشم که مرد چندبار با تفنگش به طرف در کلبه شلیک کرد...و بعد هر دو دوییدیم داخل کلبه...شراگیم طرف دیگه ی کلبه توی تختخوابش بود و با سر و صدا بیدار شده بود و همونجا توی تختش نشسته بود...به طرف در که شلیک شده بود، تیرها به دیوار رو به رو خورده بود و کمی خون دیوار پاشیده شده بود روی سینه ی شراگیم...(خون دیوار چون آدم دیگه ای که توی کلبه نبود...اون خونم نمی دونم دیگه از کجا در اومده بود!) من سریع رفتم پیشش و درحالیکه فکر می کردم حالش به خاطر خون های رو سینه ش خیلی وخیمه (از نظر روحی!) مدام به مرد می گفتم دیدی اشتباه کردی و اونجا نبود !! البته منظورم این نبود که اشتباه شلیک کرد و باید تخت رو نشونه می گرفت، توی خوابم اگه شراگیم اون لحظه ی پشت در می بود، یعنی داشته نماز می خونده ( بخدا نمی دونم چرا اینجوری بود این خواب ! ) و این بد بوده و بنابراین اگه کشته می شد حقش می بود ! و درواقع من به مرد می گفتم دیدی نماز نمی خوند و بیخودی بهش شک داشتی ! و هر از چندگاهی هم یادآوری می کردم که ممکن بود کشته بشه ! ( درحالیکه اگه کشته شده بود یعنی داشته نماز می خونده که باید کشته می شده ! نمی دونم چرا اینجوری هم می گفتم...دیگه توی اون شرایط بحرانی! حالا یه چیزی هم گفتم!)
از اینجا به بعدش رو واقعا متاسفم که دیدم...ولی دست خودم نبود به هرحال...هرچند چشمام بسته بود ! می شه گفت ندیدم! اما این اتفاق افتاد که :
شراگیم رو بردم حمام...! هیچ خواب مثبت +18 ای هم نبود.فقط به خاطر اون چند قطره خونی که روی سینه ش پاشیده بود نمی دونم من اینطوری فکر می کردم یا کلا نمی تونست که خودش حموم کنه و برای همین به کمک نیاز داشت ! البته احتمالا همینطوری بوده وگرنه من داشتم می رفتم تو حموم، اون که زبون داشت بگه نیا خودم می تونم ! خلاصه من درحال کیسه کشیدن شراگیم! بودم و درباره ی اون اتفاق تیراندازی هم صحبت می کردم...شری هم همون حالتی که توی تختش نشسته بود توی وان هم نشسته بود و فقط به رو به رو نگاه می کرد...و از اول خواب یک کلمه هم صحبت نکرده بود...اصلا هم شبیه شراگیم نبود ها !! یعنی مثل دوتا عکس کوچولویی که من ازش توی 360 دیدم...! قد و قواره همون بود البته...کمی ته ریش داشت...ولی خب توی خوابم شراگیم بود !
اینقدر هم فضا ساده بود آدم رو یاد داگ ویل مینداخت ! یعنی مثل اینکه با گچ مرزها مشخص شده بودن...حموم فقط وانی بود که شراگیم توش بود و صحنه ای که من می دیدم بالاتنه مون بود در حدی که من دست هام رو تکون می دادم و شراگیم از قسمت شونه ها به بالا...
بعدش تلفش زنگ زد...مرد شکارچی (همونی که شلیک کرد) گوشی رو برداشت و گفت با من کار داره...مجسمه ی شراگیم روی صندلی نشسته بود و برای اولین بار در خواب من کمی به سمت چپ چرخیده بود ! گوشی رو گرفتم و سلام کردم...دختر اون طرف هم سلام کرد و احوالپرسی صمیمانه...جواب دادم و حالش رو پرسیدم...بعدش ازش پرسیدم که من نشناختمش...با تعجب از اون طرف گوشی مثل اینکه به مادرش گفت من رو نشناخته...! بهم گفت دخترداییتم...(من اصلا دختر دایی ندارم) داشتم فکر می کردم این بچه ایه که دایی و زن داییم بعد از بیست سال منتظرش هستن...! (دایی و زن داییم بعد از بیست سال یا همون حدودا دنبال دکتر و درمان هستن برای بچه دار شدن) بهش گفتم خب همسن منی؟! گفت آره ! گفتم خب امتحانات چطوره؟!! و در همین حال داشتم چشم و ابرو به شراگیم تحویل می دادم ! ( یعنی فکر نکنید تموم شد ! هنوز حضور داشت ما خونه ی اون بودیم ها مثل اینکه!) و درگیر و دار همین تلفن مشکوک که اسم دختره هم مهسا عزیزی ! بود ( اگه کسی می شناسه بگه چون فامیل دایی من که این نیست...شاید دختر دایی یکی دیگه بوده خط رو خط افتاده) شراگیم لب هاش هم جنبید و البته حرف نزد...اما یک لبخند تحویل من داد که این صحنه ی لبخند رو صندلی واضح تر از همه ی قسمت ها جلوی چشمامه الان ! :))
دیگه من ساعت شیش صبح بود که بلند شدم شیمی بخونم ! که امروز ده و نیم امتحان داشتم.نمی شه گفت عالی بود...اما بد هم نبود ! بستگی مستقیم به نمره ی میان ترمی داره که امتحانش رو ندادم البته ! ولی خب خودم دلم روشنه...شما هم دعا کنید...انشاالله که پاس می شه !
حالا تعبیر این نماز و خون و شراگیم و دختردایی من و البته، ربطشون به هم ! رو هر کسی بتونه پیدا کنه، به تعداد دلخواه دامین و کلی مگابایت فضای خالی همراه با آموزش وبلاگ نویسی و تضمین لینک در همین وبلاگ و سعی در واسطه ی لینک در وبلاگ شراگیم ! ( دیگه اونجا که دست من نیست!) تعلق می گیره.
آهان در ضمن یادآور بشم من واقعا به این پسر نظر ندارم ! نمی دونم چرا اینجوری شد...! خیلی هم پایه م اگه خانوم شین کلاسی بذاره نفر اول برم ثبت نام که چگونه اگر در دام عشق پسری افتادیم، دامی بس وسیع تر پهن کنیم که با پای خودش بکشانیمش آن تو و ور دل هم خوش باشیم و عاشق ! پسرای من که فرار می کنن ! چسب چوب بریزم کفه دام مگه که گیر کنن ! و گرنه هرجوری شده در می رن ! :))