صفحه نخست
تماس با من
آرشیو
درباره من
من متولد مرداد 69 هستم. اسم دختر خورشید از اونجایی میاد که خورشید علامت برجمه. دلم می خواد بنویسم.اینجا برای همینه. جایی برای نوشته هام.
پیوندهای روزانه
منع استفاده از لوبیا چشم بلبلی !
بی دسر، بی دردسر
چگونه به صورت کاملا قانونی آدم بکشیم؟!
آگهی استخدام
بهشت از آن تو که سیگار نمی کشی و غصه نمی خوری
دوستان
نوشته های پیشین
پنجشنبه، 12 اردیبهشتماه 1387
این پست جهت اعلام همبستگی با فرزاد کمانگر معلم محکوم به اعدام هست.که مثل اینکه امروز باید اسم وبلاگ ها رو تغییر می دادیم، من خواستم که توی یه پست اعلام کنم.لولگوش هم که خواستم بذارم پایین این ستون سمت چپ، رفت اون بالا ! به هرحال خوب شد البته.چون بیشتر دیده می شه حالا.
دفتر خاطراتم رو ورق می زنم...دفتری که معلم ها و آشناها و دوست ها برام توش خاطره نوشتن...
کلاس اول و دوم که مسلما عقلم به این کارها نمی رسیده...برای همین از اون ها چیزی نیست.خانم سالاری معلم کلاس اولم و خانم هریوندی معلم کلاس دوم. زاهدان بودیم اون سال ها.خانم سالاری رو خوب یادم نیست...نباید با من بد بوده باشه.معلم ها من رو دوست داشتن همیشه.حداقل تا همین چندسال پیش که اینطور گند بزنم به همه ی درس ها ! اما یادم هست خیلی می گفت کوفت ! من اون سال ها کل دفتر و کتاب هام رو نوشته بودم کوفت ! نمی دونم این چه تاثیری بود که من از این معلم گرفتم به هرحال سال های بعد وقتی می خواستم به کسی نشون بدم کتاب های اول ابتداییم رو به سختی پاک می کردم اون فحش ها رو...آخرش هم جاش موند.به ما می گفتن باید الفبای فارسی رو که آخر کتاب بود حفظ کنیم.روز اول سال بعد ازمون می پرسن.من حفظ کردم.ازمون نپرسیدن.به هرحال هنوز هم الفبای فارسی رو حفظم بابتش هم خیلی خوشحالم.همه حفظ نیستن.
خانم هریوندی رو همون سال اول که دیدم ازش خوشم نیومد...چهره ی این هم خوب خاطرم نیست...کک مکی بود شاید...با خال های ریز...کلاس دوم که رفتم، اولین روز کافی بود تا عاشقش بشم.معلم خوب من بود.بعدها مسیرمون هم یکی بود.گاهی با هم بر می گشتیم خونه...بعد از امتحانات ثلث دوم رفتیم کرمان.یادم نیست معلم پایانی اون سال رو...
خانم اکرم زاده رو یادم هست.معلم کلاس سوم.این یکی بداخلاق بود...من رو دوست داشت ها.با بقیه ی درس نخون ها دعوا می کرد.همیشه هم به من می گفت درسخون ! البته من زرنگ بودم دوران ابتدایی! ولی درس نمی خوندم.بلد بودم معمولا ! همون موقع ها بود که درس ها ساده بود و من یاد می گرفتم...هیچ وقت دیگه نفهمیدم درس رو باید خوند.این عادت موند تا دبیرستان و پیش دانشگاهی...و حالا داره نشون می ده آثارش رو !
معلم کلاس چهارمم فرشته بود.خانم ستاری.چون ازش یه عکس دارم خوب چهره ش رو یادمه.یکبار هم من رو با ماشینش رسوند خونه مون که بابتش کلی به بقیه بچه ها پز دادم !
کلاس پنج برگشتیم زاهدان باز.خانم سالاری رو بی نهایت دوست داشتم (نه همون معلم کلاس اول).به ما الفبا رو با شعر یاد داد که هنوز ریتمش یادمه.وسط های سال عوض شد.رفت به یه مدرسه ی غیرانتفاعی و معلم اون مدرسه اومد کلاس ما.چندتا از شاگردای معلم جدید باهاش اومدن.کلاس عملا شده بود دو دسته.قدیمی ها که متنفر بودیم از معلم جدید، و جدیدی ها که خودشون رو برای ما می گرفتن ! ما می گفتیم معلم جدید سوال ها رو به شاگردها ی خودش می ده ! اون ها پشت سر معلم قدیم ما حرف می زدن و اینکه چقدر بچه هایی که موندن از دستش عاصی ان ! اون موقع ها من زنگ می زنم به خانم سالاری، یک ساعت و نیم تلفنی حرف می زدیم! (فکر کن بچه ی 8 ساله! واقعا این معلم فرشته بود.تصور نمی کنم خودم اینقدر یه بچه ی نیم وجبی رو تحویل بگیرم) شایعه های معلم جدید رو براش تعریف می کردم و اون هم همه رو رد می کرد.
متاسفانه هرچند از هر دوی این دبیرها توی دفترم نوشتن برام، اما نمی تونم خاطره ی معلم دوم رو پیدا کنم...یعنی مطمئن نیستم خودش بوده باشه...من مدرسه ها رو ننوشتم و تاریخ نزدم...فکر می کنم خانم میرکاظمی بود.
بعدها من و چندتا از شاگردای دیگه می رفتیم خونه شون تا باهامون خصوصی کار کنه برای نمونه و تیزهوشان.همون سال هم راهنمایی نمونه قبول شدم.بعدها دیگه جو قدیم و جدید از بین رفت.معلم خوبی بود.مهربان بود.بابت اون کلاس های خصوصی حاضر نمی شد پول بگیره.
راهنمایی یک دفعه هجوم معلم ها بود ! برای همین هرچند بعضی ها یادم هستن به چهره یا درسشون اما اسم ها خوب یادم نیست.توی این دفتر هم یک عالمه خاطره از معلم و ناظم دارم با اسم کوچیک و فامیل اما نمی دونم کی معلم چی بوده اصلا ! سه سال راهنمایی هم بین سه شهر گشت.
دوران دبیرستان تنها دوره ای بود که هر سه سال رو یکجا درس خوندم.هم سه سال مداوم بود هم یک دوره ی کامل دبیرستان...برای همین باید باشه هنوز که از جلوی دبیرستانم می گذرم به تابلوش نگاه می کنم...دلم تنگ می شه براش بعضی وقت ها...حیاط بزرگش...کلاس های شلوغ...نیمکت ها...دبیرستانم رو برای همه ی این ها دوست داشتم.
از اولین معلم مردم هم نام ببرم پس.آقای ورشوکار.دبیر ریاضی سال اول دبیرستانمون بود.و تقریبا همه عاشقش بودیم ! و می شه گفت این اولین باری بود که من فهمیدم از مردهای میان سال خوشم می یاد ! برای روز معلم چند نفری پول جمع کردیم و براش ربع سکه خریدیم.یه دختر همسن و هم اسم من هم داشت.برای همین من بابت اسمم خیلی خوشحال بودم.چون فکر می کردم روی دخترش گذاشته یعنی دوست داره دیگه...!
دومین معلم مردم که عاشقش شدم، آقای بنکداری بود.دبیر ریاضی بود این هم.کلاس های تابستونی بیرون از مدرسه.این یکی واقعا مرد رویاهای من بود.تقریبا 45 سالی داشت.قدش بلند بود، موهای جو گندمی...و یک کم هم شکم داشت.خیلی هم شوخ بود.من ساکت ترین و درواقع بی خاصیت ترین شاگرد اون کلاس بودم ! همیشه فقط به عشق خودش سر کلاس می رفتم.یک شب خوابش رو دیدم...اینقدر عجیب بود که تا مدت ها بعدش به سختی می تونستم احساسم رو سر کلاسش کنترل کنم و یکدفعه نرم و محکم بغلش کنم!
هنوز آموزشگاه که می رم برای کلاس زبان، می بینمش.و قلبم خفیف تر از قبل یه پت پتی می کنه !
دلم نمی یاد این آخری از دبیر هندسه م ننویسم.سال اول.و سال دوم هم دبیر آمار بود.اسمش رو الان یادم رفته لعنتی...این زن هم عشق من بود.خونسرد، آروم.توی شلوغی و سر و صدا طوری با آرامش درس می داد فکر می کردی ناشنواست ! خیلی زن نازنینی بود.
روز معلم به همه ی معلم های خوب تبریک.این هم شغل سختیه ها...من دبیرستان که بودم همیشه فکر می کردم معلم ها چقدر شجاعن ! برای اینکه تقریبا همه مسخره می شدن ! من و دوستانم که اهل این حرف ها نبودیم.ما شیطنت های مودبانه می کردیم...در می رفتیم...کلاس ها رو کنسل می کردیم...وسایل ممنوعه مدرسه می بردیم...معلم ها رو مسخره نمی کردیم اما ! این ها کار بچه ها پر رو بود.راهنمایی ادم هنوز بچه تر از اونه که به ذهنش برسه به معلم می شه خندید ! همین پارسال، سال سوم، دختری داشتیم ادای همه رو در می آورد ! خدای مسخره بازی بود این دختر...چقدر می خندیدیم...سوای همه ی این خندیدن ها هم البته، جای معلم های خوب همیشه در قلب ما هست !
تبریک مخصوص این روز هم، به فرزاد کمانگر و همه ی معلم های رنج کشیده و در بند.