صفحه نخست
تماس با من
آرشیو
درباره من
من متولد مرداد 69 هستم. اسم دختر خورشید از اونجایی میاد که خورشید علامت برجمه. دلم می خواد بنویسم.اینجا برای همینه. جایی برای نوشته هام.
پیوندهای روزانه
بهشت از آن تو که سیگار نمی کشی و غصه نمی خوری
لطفا کمک کنید تا جان زنی را نجات دهیم
هیلاری ! ما فقط دو تا گیلاسیم
پذیرش آماده ی پذیرش است
فراخوان همبستگی با فرزاد کمانگر معلم محکوم به اعدام
دوستان
نوشته های پیشین
پنجشنبه، 5 اردیبهشتماه 1387
یک اتفاق عجیب افتاده...چیزی تغییر کرده...نمی دونم چی؟ فقط می دونم چیزی مثل سابق نیست...
تو عوض شدی...یک جوری که من نمی شناسمت...نه اون آدم جذاب مغروری که اوایل فکر می کردم...نه اون مرد مهربون دوست داشتنی که بعدها فهمیدم...نه خودخواه...نه بهانه گیر...نه دروغگو...تو فقط غریبه شدی...
اونقدر غریبه که دیگه نشه باهات حرف زد...الان مدت هاست صفحه ی ایمیلم برای نوشتن نامه ای برای تو باز نمی شه...دیگه نمی تونم چهره ت رو تصور کنم وقتی با هم حرف می زدیم...جوری شدی که نتونم بهت نزدیک بشم...نه که فقط عاشقت باشم...می دونی چقدر ارتباطم باهات وسیع بود...؟ دیگه نیستی و یک جای خالی بزرگ توی زندگیم پیدا شده...
اونم حالا...می دونی من حالا توی چه وضعی هستم...؟ مثل مادری که تازه حامله شده و شوهرش ترکش کرده...دقیقا وقتی که باید باشه...من حالا اینطوری هستم...می بینم بعد از سال ها دوست داشتن، هیجان، نگرانی، شادی، غم...دیگه انگار نمی تونم...می شه آدم سال ها برای رسیدن به کسی خودش رو به این در اون در بزنه...می شه گاهی تا اوج بره...بعضی وقت ها به قعر سقوط کنه...باز بالا بیاد و هنوز تلاش کنه...همه ی این ها می شه فقط اگر دیگری ذره ای...خیلی کم...یک اندازه ی ناچیز...بخواد که دیگری تلاش کنه...من سال ها تلاش کردم...نمی تونی که بگی نه...به من نگاه کن سه سال قبل کجا بودم، حالا کجا ایستادم...همش به خاطر تو بود...اما تو حتی یک ذره نخواستی...حالا انگار من دیگه نمی تونم...حالم خوبه ها.گرفته نیستم...یا توی خودم...با کسی حرف نزنم...نخوام که کسی رو ببینم...اتفاقا بیشتر از هر وقتی دلم شلوغی می خواد...پر حرفی می کنم...سرگرم هستم...فقط کمی ناراحتم...به نظر تو من مقصر هستم اگر دیگه عاشقت نباشم ؟... من حالم خوبه...کمی سخته...مثل اینکه تازه برگشتم به زندگی خودم...آدم ها رو نمی شناسم...به پشت سرم نگاه می کنم...تو و دنیای سیاه و زردت و اون همه آدم های جور واجور...من تحمل تاریکی ندارم دیگه...روشنی می خوام...یک دنیای سفید...با رنگ های سبز...خورشید...کاشکی تو پیشم بودی...یادت هست وقتی که عاشقت شدم تو همیشه حضور داشتی...قبول نمی کردی...ولی بودی...حالا یک دفعه من رو ول کردی بین این دنیاها...من هیچکس رو نمی شناسم اینجا...آشنا هست...می دونم یک وقتی متعلق به اینجا بودم انگار...فقط مدت ها نبودم و حالا احساس غربت می کنم...تو چرا نیستی...چرا همین حالا باید عوض بشی...اون هم وقتی که من اینقدر نیاز دارم که با تو حرف بزنم...که بهت بگم من واقعا عاشقت بودم...تجربه ی عجیبی بودی در زندگی من...چیزی که هیچ وقت نه فراموش می شه نه تکرار...من بالغ شدم در دوست داشتن تو...تقصیر من نیست اگر دیگه بهت عشق نمی ورزم...هنوز بهت فکر می کنم...به اون مردی که عاشقش شدم...اینطوری نبودی...که حالا من بدون خداحافظی بگذرم از مرز دنیای تو...هیچکس نمی دونه...این یک چیزی بود بین من و تو...کس دیگه ای نمی تونه درک کنه...حالا تو هم نیستی...اصلا انگار هیچ وقت به تو مربوط نبوده...چیزی بوده بین من و خودم...یک عالمه دوستت داشتم...نمی تونی تصور کنی...نخواستی که بهت نشون بدم هیچ وقت...کاشکی پیشم بودی...مهم نیست که تو نخواستی...مهم نیست که من فکر کردم که همیشه بودی...فقط کاشکی الان واقعا بودی...
حالا که دیگه عاشقت نیستم جای خالی یک عشق بزرگ توی زندگیم هست...حالا که تو یک دفعه رفتی جای خالی تو هم هست...کاشکی کمی دوست بودیم...دوستی جاهای خالی رو پر می کرد...
من چیکار کنم بدون تو ؟...
نوشته شده توسط بهاره
لینک ثابت