صفحه نخست
تماس با من
آرشیو
درباره من
من متولد مرداد 69 هستم. اسم دختر خورشید از اونجایی میاد که خورشید علامت برجمه. دلم می خواد بنویسم.اینجا برای همینه. جایی برای نوشته هام.
پیوندهای روزانه
بهشت از آن تو که سیگار نمی کشی و غصه نمی خوری
لطفا کمک کنید تا جان زنی را نجات دهیم
هیلاری ! ما فقط دو تا گیلاسیم
پذیرش آماده ی پذیرش است
فراخوان همبستگی با فرزاد کمانگر معلم محکوم به اعدام
دوستان
نوشته های پیشین
دوشنبه، 19 فروردینماه 1387
خیلی کوچیک که بودم، حدودا 8 ساله، رفته بودیم چابهار. چیزی که یادم می یاد به جز دریا، هوای شرجی و مارمولک هاش، بازار شلوغش بود. حداکثر فاصله مثلا نیم سانت بود.توی این شلوغی که هرجا بخوای وایسی جمعیت با خودش می برتت، احمقانه ترین کار خریده. اما خب تقریبا همه ی جمعیت از همین احمق ها بودن (ما هم توشون!).
من دست پدرم رو گرفته بودم و شاید به عروسکی که خریدم (یا بعدش خریدم، یادم نیست) فکر می کردم...به هرحال غر نمی زدم.بچه ها فکر می کنن هر اتفاقی که می افته حتما باید بیفته.و مثلا اینکه ما توی اون هوای گرم توی اون پاساژ شلوغ هستیم حتما اتفاق درستیه.
بعدش توی اون شلوغی، کسی از پشت به من دست زد.وقتی برگشتم همه ی جمعیت داشتن راه خودشون رو می رفتن.کسی که دقیقا پشت سرم بود ( و قد خیلی بلندی داشت.اما قیافه ش یادم نیست) کاملا روش طرف دیگه ای بود و انگار دنیای دیگه ای باشه.ولی باز هم اینکار رو کرد...و هی دست زد و دست زد...من دیگه تقریبا نزدیک بود اشکم در بیاد.جای خلوت تری رسیده بودیم و من مدام پشت سرم رو نگاه می کردم که باز هم دنبال ماست؟! به پدرم گفتم کسی من رو اذیت می کنه.خندید و پرسید چیکار می کنه؟! گفتم دست من رو می کشه.گفت اگر باز هم کشید، مچشو بگیر سریع !!
الان هنوز از چابهار بدم می یاد.فکر می کنم همش مثل یه بازار شلوغه و مدام بهت دست می زنن.
از چیزی که خاطره ی بدی برای من بمونه، تقریبا دیگه محاله که تصورم نسبت بهش عوض بشه.حتی اگر از اون تجربه های قشنگ باشه، دیگه دلم نمی خواد تکرار بشه.و البته دیگه به نظرم قشنگ هم نمی رسه !
مثل سفرم به استامبول.که قبل از عید رفتم.
به نظر من ترکیه مثل ایرانه.همه بهت نگاه می کنن.پیشنهاد می دن...من که ترکی متوجه نمی شدم، شاید متلک هم می گفتن ! همچین چیزی وقتی توی کشور خودته، باز تو راحت تر هستی.حداقل احساس می کنی می شناسی مردم اطرافت رو.تو هم نگاه می کنی یا جواب می دی یا اگر هم هیچکدوم، باز هم احساسش خیلی فرق می کنه با یه جای غریبه.
یکبار با یکی از دوست هام رفته بودیم طرف های آکسارای، محله ایرانی های استامبول. از کسی (غیر ایرانی) چیزی پرسیدم.گفت می یای بریم دیسکو؟!! من هم خیلی مودبانه گفتم نه، و دوباره سوال خودم رو پرسیدم ! گفت می خوای اول شماره بدیم شب صحبت کنیم؟!! دیدم هیچ جوری امکان نداره جواب من رو بده و کار خودش رو می کنه! ازش خداحافظی کردم ورفتم.
کمی پایین تر، دوستم توی یه مغازه بود و من بیرون وایساده بودم.دیدم از یه گوشه اومد بیرون و گفت یه لحظه بیا اینجا ! هوا تقریبا تاریک بود، زبون هم رو درست متوجه نمی شدیم، ما هم تنهای تنها بودیم.و من بیشتر از اینکه بدم بیاد، واقعا ترسیده بودم.
تاکسی گرفتیم و برگشتیم هتل.
حالا ترکیه، به واسطه ی همین یک تجربه ی استامبول، برای من جاییه که هیچ وقت دوست ندارم دوباره برم.
اتاق بزرگم توی هتل، اینترنت مجانی، غذاهای خوشمزه (در مقایسه با لندن که تقریبا سه هفته در رژیم تحمیلی سر کردم)، خرید هایی که کردم، .... هیچکدوم جالب نبود. تقریبا جایی رو هم نگشتم خیلی...خرید ها هم انگار اجباری باشن...
الان، در حد همین که بگم مثلا رفتم ترکیه برام جالبه ! اصلا خوش نگذشت.