صفحه نخست
تماس با من
آرشیو
درباره من
من متولد مرداد 69 هستم. اسم دختر خورشید از اونجایی میاد که خورشید علامت برجمه. دلم می خواد بنویسم.اینجا برای همینه. جایی برای نوشته هام.
پیوندهای روزانه
بهشت از آن تو که سیگار نمی کشی و غصه نمی خوری
لطفا کمک کنید تا جان زنی را نجات دهیم
هیلاری ! ما فقط دو تا گیلاسیم
پذیرش آماده ی پذیرش است
فراخوان همبستگی با فرزاد کمانگر معلم محکوم به اعدام
دوستان
نوشته های پیشین
چهارشنبه، 11 اردیبهشتماه 1387
من اینجا توی اتاقم هستم...پشت کامپیوتر، روی صندلی پلاستیکی سفید...کنار پرده ی قرمز و نارنجیم...سعی می کنم فکر نکنم که تو کجا هستی...حالا نباید تنها باشی...آه خدای من...بهش فکر نمی کنم...فردا روز شلوغی می شه...باید چند جزوه کپی بگیرم...پوست لبم خشک شده...یه تیکه ی روی لب پایینی رو اینقدر کندم که برآمده شده...بهش که دست می زنم می سوزه...الان خونه هستید؟...شاید بیرونید...حتما با هم شام خوردید...ظهر باید برم کلاس...بعدش قراره یکی از دوست هام رو ببینم...حتما کلی طول کشیده شام خوردنتون...حرف هم زدین؟...من و تو که بیرون رفته بودیم، تو یک پیتزای بزرگ سفارش دادی...یادت هست؟...چقدرش در سکوت گذشت؟...چقدرش من تلفنی حرف زدم؟...تلفنم که زنگ زد خوشحال شدم که از زیر نیاز حرف زدن با تو در می رم...شما چی خوردید؟...تو خیلی شوخی...حتما کلی هم خندیدین...ما هم خندیدیم...یک کمی...اون قسمت لبم رو که دست می زنم زیر انگشتم برآمدگیش رو حس می کنم...یه تیکه پوست اضافی داره...می سوزه...نمی تونم بکنمش...توی خیابون که قدم می زدین دست هم رو گرفتین؟...حتما گرفتین...اونطوری که انگشت هاتون حلقه شده توی دست هم و با کمی فاصله راه می رفتید...من دست تو رو نگرفتم...این تیکه پوست اضافی خیلی اذیت می کنه...فردا باید زود بلند شم...وقتی قدم می زنید دستش رو حلقه می کنه دور بازوت؟...مثل من که بازوت رو گرفتم چسبیدم بهت...کمی بعد دستت رو کشیدی...از دست اون نمی کشی...حتما بهش نگاه می کنی که چسبیده بهت...از همون فاصله ای که من بودم...از اون نگاه های جذابت...اون ها که چشم هات با خنده برق می زد...باید جزوه های کپی شده رو ببرم مدرسه...بعد از ظهر دوستم می یاد برای کتابش...من که نیستم یادم باشه به مامان بگم بهش بده...به این یکی فکر نمی کنم...نه...نمی پرسم...خیلی خب لعنتی...بگو بغلش هم کردی؟...دست هات رو بندازی دور کمرش...فشارش بدی به خودت...جای دست هات رو احساس می کنم روی کمرم...لبم می سوزه...زبون می زنم به قسمت برآمده لبم...طعم تیکه پوست اضافی فرق داره با لبم...همونطور که بغلش کردی اون هم دست هاش رو حلقه کرده دور گردنت...قدش کوتاه تر از منه نه؟...حتما بیشتر خم شدی...توی آغوشت که بودم می خواستم زمان می ایستاد...می تونستم در لحظه بمیرم...توی آغوش تو...بین فشار دست هات...از مدرسه که برگشتم باید از آرایشگاه هم وقت بگیرم...دیر وقته...فردا خواب نمونم...تو هم حالا می خوابی؟...رفت یا اونجاست هنوز؟...پوست اضافی لبم رو بین ناخون هام گرفتم...کوتاه تر از اونه که کنده بشه...عجله ندارین برای خداحافظی...می دونم...نیازی به پرسیدن نیست...مثل وقت هایی که عجله داشتی برای خداحافظی از من...شب آخر یادت هست؟...شب یلدا بود...من موندم پیش تو...می گفتی برو...دوست داری وقتی با هم هستید؟...من دوست داشتم وقتی با تو بودم...پشتت بهم بود...همون سکوت سنگین همیشگی...من فکر می کردم شب یلدا با تو هستم...این تنها یلدای خاطره انگیزم می شه...تلفن رو برداشتی زنگ زدی به اون...من هدفون رو گذاشتم توی گوشم...چندبار اون آهنگ مسخره رو شنیدم با صدای کف زدن ها و سوت ها؟...تو شوخی می کردی...صدای خنده هاش از اون دور می اومد...آهان دارم می کنمش این تیکه پوست اضافی رو...جای ناخنم روی لبم می سوزه...من دهنم خشک شده بود...می خواستم چیزی بگم...پشتت به من بود...لم داده بودی روی صندلی...با سیم گوشی بازی می کردی...من می دونستم اگر چیزی بگم صدای من رو می شنوه...حتما می فهمه تنها نیستی...بهت می گه من اونجا چیکار می کنم...دهنم خشک شده بود...انگار هیچ صدایی در کل وجودم نیست...می رم آب بخورم...بر که می گردم هنوز حرف می زنین...دیگه نمی دونم کی تموم شد...من آماده شده بودم برای رفتن...من چرا بغض کردم...آخه توی لعنتی نمی فهمیدی من چند سال...چند ماه...چند شب برای دیدن تو بی تابی کردم...این شب آخر بود...حالا که این همه گذشته...همون شب که بغض نکردم...شب بعدش هم...رفتم کنار اون رودخونه ی بزرگ شهرتون...نیم پاکت سیگار کشیدم...یک تیکه ی کوچیکش رو کندم فکر کنم...لبم می سوزه...رسیدم هتل با کفش و لباس افتادم روی تخت...همه ی بدنم کرخت شده بود انگار...سنگینی و خستگی نمی دونم از مستی بود یا چیز دیگه...بیهوش شدم...روز بعدش که با لب های سیاه شده از سیگار دیشب بلند شدم، تازه فهمیدم انگار...تا یک هفته هر لحظه بغضم می شکست...اونجاست حتما هنوز...با اون موهای بلند مشکیش...من ناخواسته موهام رو کوتاه کردم...قبل از دیدار بود...می دونم...موهام بلند هم که می بود...موهای قهوه ای طلایی مواجم...تو باز موهای اون رو دوست داشتی...موهای لخت مشکی...دیر وقته دیگه...به من بگو رفته یا اونجاست هنوز؟...اون که بره، صبح یا همین امشب، تو بهش فکر می کنی؟...فکر می کنی...وقتی دراز کشیدی توی تختت...هیچکس نیست...لحظه های خصوصی زندگیت...بهش فکر می کنی...آخ...یک دفعه انگار سوزن فرو کنی به لبم...کندم تیکه پوست اضافی رو...رد یک قطره خون خیس روی ناخنم می مونه...من هم گاهی به تو فکر می کنم...دروغه که برام مهم نیست دیگه...هنوز بهت فکر می کنم...دیروقته...باید بخوابم...از لبم خون می یاد...
نوشته شده توسط بهاره
لینک ثابت