صفحه نخست
تماس با من
آرشیو
درباره من
من متولد مرداد 69 هستم. اسم دختر خورشید از اونجایی میاد که خورشید علامت برجمه. دلم می خواد بنویسم.اینجا برای همینه. جایی برای نوشته هام.
پیوندهای روزانه
چگونه به صورت کاملا قانونی آدم بکشیم؟!
آگهی استخدام
بهشت از آن تو که سیگار نمی کشی و غصه نمی خوری
لطفا کمک کنید تا جان زنی را نجات دهیم
هیلاری ! ما فقط دو تا گیلاسیم
دوستان
نوشته های پیشین
دوشنبه، 9 اردیبهشتماه 1387
دو هفته ی دیگه امتحانا شروع می شه.خواهش می کنم کل وبلاگستان، جمیع دوستان، کاربران اینترنت، در این راه مرا یاری نمایند و خود و دوستانشان از تشر زدن برای درس خواندن ما دریغ ننمایند ! کنکور دیگه منحل شد.(کنکوری های عزیز نفس حبس شده در سینه تون رو آزاد کنید.منظورم برای خودم بود.) حالا اولویتم گذروندن پیش دانشگاهی با معدل بالاست.و بعدش، تابستون، از ایران می رم.
شادی این رفتن مطلقا مربوط به زندگی خارج از کشور، جایی در اروپا یا آمریکا نیست...همین آسیا خواهم بود...همین کشور همسایه...فقط دور می شم از اینجا...که تک تک لحظه هاش رو عاشق بودم...یادم می یاد یک وقتی به یاد تو از همه ی این خیابون ها گذشتم...حالا گذر از همین کوچه ی سرازیری بن بست هم تا رسیدن به خونه و بعد بالارفتن از پله های حیاط دیگه سخت شده...هرگز اینجا نبودی...همه ی اینجا بوی خاطرات تو رو می ده...بوی تک تک لحظاتی که به یادت بودم...هوای اینجا دیگه سنگینه برای نفس کشیدن...
می خوام برم که از جای دیگه ای شروع کنم...آستانه ی هجده سالگی، مثل یک تولد دوباره...اون شعر سهراب چی بود که به این حال و هوا می خورد...
قایقی خواهم ساخت
خواهم انداخت به آب
دور خواهم شد از این خاک غریب
که در آن هیچکسی نیست که در بیشه ی عشق
قهرمانان را بیدار کند ...
* دیروز صبا بهم زنگ زد.اون دوست دیوونه ی دوست داشتنیم.صداش رو نشناختم...پرسیدم چی شده؟ گفت جواد سکته کرده...یک ریز گریه می کرد...متعجب از این همه غم و شوک صبا برای سکته ی شوهر خواهرش، پرسیدم حالشون خوبه؟ گفت مرد...
دختری رو تصور کن که با یک دنیا امید و آرزو می ره تا زندگی مشترکش رو شروع کنه...یکسال بعد بیوه می شه...
خواهر صبا خیلی جوونه.پارسال بعد از رد کردن کلی خواستگار با جواد ازدواج کرده بود...عمر این زندگی به یکسال نکشید...بمیرم برای اون همه خاطره ای که حالا این دختر داره...برای آرزوهایی که یک دفعه ناپدید شدن...برای اون لحظه ای که بی تاب حال شوهرش پشت در اتاق بیمارستان خبر مرگش رو شنید...
غم بزرگی بود...از دیروز نمی دونم چطور سرپام...