صفحه نخست
تماس با من
آرشیو
درباره من
متولد مرداد 69 هستم.اسم دختر خورشید از اونجایی می یاد که خورشید علامت برجمه. خبرنگار هستم.با برنامه ی روز هفتم، جمعه ظهرها، از رادیو بی بی سی همکاری می کنم.سابقه ی روزنامه نگاری توی مطبوعات ایران نداشتم اما.گاهی برای مجله ی آنلاین زیگ زاگ می نویسم.آدرسش توی لینک های پایین هست. اینجا خیلی شخصی تر از حوزه ی کاریه.روزنوشت ها یا حرف های خصوصی و عمومی که خواستم بگم.اینجا برای همینه.
پیوندهای روزانه
قایم موشک بازی با گشت ارشاد !
منع استفاده از لوبیا چشم بلبلی !
بی دسر، بی دردسر
چگونه به صورت کاملا قانونی آدم بکشیم؟!
آگهی استخدام
دوستان
نوشته های پیشین
یکشنبه، 16 تیرماه 1387
این مدته بعد از تعطیلی مدرسه، فقط بیکار گشتم و چرخیدم.کلی فیلم دیدم.دوباره پیگیر سریال های تلویزیونی شدم.بر عکس برای کار و بار و رادیو حسابی تنبل شدم...دیدی یه کاری رو هی عقب می ندازی، هی بعدا بعدا می کنی، بعد خود به خود حس انجام دادنش می ره و کسل می شی...اونجوری شدم.حالا خوب می شم البته ! برگشتم دیگه.
دارم می رم مسافرت.و نزدیک یک ماهی هم طول می کشه.یه ده روز وسطش هم ترکیه خواهم بود دوباره !
من یکبار توی زندگیم گفتم از جایی خوشم نمی یاد، حالا هی می رم، هی می رم ! اصلا نمی دونین شما چقدر من از انگلیس متنفرم !! از اون لندن با هوای همیشه گرفته ش...اون شهر دیگه که رفتم کجا بود...شفیلد ! شهر قدیمی دلگیر مزخرف !! (حالا ببینیم جور می شه باز اونورا هم بریم !)
این یک ماه، از دسترسی به اینترنتم هم مطمئن نیستم.به هرحال امیدوارم یه سواخ سنبه ای پیدا کنم.نمی شه که یکماه به هرحال کاملا قطع !
پی نوشت 1: دیدید اون توضیحات کنار وبلاگ عوض شده؟ یادم نیست یکبار درباره ی چی حرف زده بودم...یک چیزی هم درباره ی خبرنگاری گفته بودم...یکی کامنت گذاشته بود که " منم بچه بودم خیلی توهم خبرنگاری داشتم" ! خلاصه این عقده شده بود که من اینو توضیح بدم که مال من یه ریزه از توهم واقعی تره.البته فقط همون یه ریزه !
پی نوشت 2: درباره ی پست قبل، من واقعا دوست داشتم نظرات خواننده های دیگه رو هم می دونستم.برای همین هم اصلا بیانش کردم.و گرنه در حالت عادی که کامنتدونی اینجا بازه و این یعنی آزاد برای هر کسی اگه بخواد نظر بده.
اما خب یک وقتی هست خود آدم بیشتر مایل به شنیدن نظرات بقیه هست.درباره ی پست قبل، متاسفم که این اتفاق نیفتاد.این یعنی همه ی خواننده های دیگه ای که به اینجا سر می زنن رو اصلا نمی شه اندازه یک جو معرفت کوچیک روشون حساب باز کرد.اینکه اصلا اگر خواننده ی جایی هستیم، مسئولیتی درباره ی اون وبلاگ داریم یا نه، بحث دیگه ایه احتمالا که من نمی خوام واردش شم.اما فکر می کنم اگه به جایی سر می زنیم و خواننده ثابتش هستیم، اونوقت اشکال نداره اگه گاهی که ازمون می خوان خودی هم نشون بدیم...این مثل یه رابطه دوستی می مونه بین یه نویسنده وبلاگ و خواننده هاش.اینکه می شه روی کمکشون حساب باز کرد.
همچین انتظاری هم نمی داشتم، اگر گاهی برای یک شوخی یا حتی جدی درباره ی اینکه بگم چقد دلم دوست پسر می خواد !،یکدفعه کامنت ها و ایمیل های ناشناس از کسایی که مدت هاست اینجا رو می خونن ! به دستم نمی رسید.ولی به نظر روی این قشر فقط در همین حد می شه حساب باز کرد.اینجور موقع ها هم همه منتظر فرصتی بودن که خودشون بگن، حالا اتفاقی با وقتی که خودم گفتم اگه کسی به من نظر داره بیاد بگه ! یکی شده.با همه شون هم بی نهایت شبیه هم هستیم.تازه بعضی هاشون هم از اولین نوشته م رو تا آخریش رو خوندن و حتی بعضی هاش رو با تاریخ و زمان نوشته حفظن !
بنابراین به این دسته از خوانندگان که هیچ وقت نمی شه روشون حسابی باز کرد، و فقط در چنین مواردیه که اگه خواننده ی ثابت هم نباشن، اما یکهو با دیدن یه حرف ساده ی اینجوری سریعا (با عرض پوزشش) سیخ می کنن، و به هول و ولا می افتن که سریع ایمیل بزنن و خودشون رو معرفی کنن که انگار کاپ طلای سرعت می خواد بهشون تعلق بگیره، باید بگم که اگه می شد برای یه وبلاگ سد زد، حتما اینکارو می کردم که این عده پشت دیوار بمونن.برای اینکه احیانا اینجا رو می خونین، واقعا متاسفم.ترجیح می دادم اینکارو نکنید.و در اخر اگه اهمیتی می دین، اندازه ی جرز لای دیوار برام ارزش ندارین.
کلا هم کاری از دستم بر نمی یاد.می تونین اینجا رو بخونین یا نه.فقط اگه دست من بود، عمرا این قدرت انتخاب رو نداشتین !
می گم که برای اینکه اینجا کامنت بذارید یا نه، وظیفه ای ندارید.اما وقتی خوب می دونین که فقط خواننده ی کدوم ها باقی بمونین و کی ها اظهار وجود کنین، اونوقت همینقدر که می بینین ازتون بدم می یاد.
نوشته شده توسط بهاره
لینک ثابت
نظرات25
سه شنبه، 11 تیرماه 1387
امروز داشتم آپ می کردم که دوستی آنلاین شد.وسط آپ و حرف زدن، بحثی پیش اومد که حواسم رو داد به چت و از آپم منصرف شدم.حالا تصمیم گرفتم بیام و اینجا عنوانش کنم.
دوستم می گفت برای خوندن وبلاگی، به تعداد کامنت ها و بازدیدش دقت می کنه.
من می گفتم اشتباست.تعداد کامنت ها که هیچ وقت ملاک محسوب نمی شن.وبلاگای مشهور زیادی هستن که کامنت های کمی می گیرن.هیچ کس اما در شهرتشون شک نمی کنه.این به دلیل موضوعیه که عنوان می کنن شاید که خواننده ها میل زیادی برای بحث درباره ش ندارن، یا سرعت آپ که فرصت نمی ده به همه برای کامنت دادن یا هر دلیل دیگه ای.از نمونه هاش هم وبلاگ زنانه ها و عصیان.
اما درباره ی تعداد بازدید کننده ها، به نظر من این ملاک انتخاب یک وبلاگ برای خوندن نیست.شما یا از وبلاگی خوشتون می یاد یا نمی یاد.اینکه بقیه چی فکر می کنن نمی تونه روی سلیقه ی آدم تاثیر بذاره.نمی گم وبلاگ خوبه پر خواننده کمه.که زیاد هم هست.اما وبلاگ خوب، کم خواننده هم زیاده.وبلاگ هایی که اونقدر شناخته شده نیستن.این دلیل بد بودن نوشته های اون ها نمی شه.
من برای خودم دو دسته وبلاگ وجود داره.دسته ی اول که از دوستا هستن و بهشون سر می زنم برای اینکه از حالشون باخبر بشم و گپی بزنیم توی وبلاگشون...دسته ی دوم که عاشق نوشته هاشون هستم.بهشون سر می زنم چون از خوندن نوشته ها لذت می برم.و البته دسته ی سومی هم هست که تلفیقی از این هاست.یعنی دوستانی که از خوندن نوشته هاشون واقعا لذت می برم.
اما اینکه این وبلاگ ها چقدر بازدید کننده دارن، هیچوقت برام مهم نیست.به نظر من آمار یه وبلاگ یه امر کاملا شخصی و مربوط به نویسنده وبلاگه.بعضی ها اصولا اهمیتی به شناخته شدن وبلاگشون نمی دن.حسی می نویسن...و اصلا مهم نیست براشون کسی بهشون سر بزنه یا نه...و گاهی اونقدر حس نوشته هاشون زیباست که اگه اتفاقی پیداشون کنی مثل باز شدن در شانس به روت می مونه.
خیلی وقت پیش ها هم مطلبی خوندم توی وبلاگی.گفته بود بعضی ها هرچقدر داد بزنن که اعتماد به نفس دارن، اون مخفی بودن آمار وبلاگشون داد می زنه که اعتماد به نفس ندارن.اگر یادم باشه نازلی بود...
من مخالفم.برای ما چه اهمیتی داره که این وبلاگی که سر می زنیم روزی بیست بازدید داره، یا پنجاه تا، یا صد تا...؟! یا اصلا مدت هاست که از انگشت های یه دست بالاتر نمی ره...تو اگه خوشت می یاد از اونجا باز هم سر می زنی.سیستم امارگیری برای نویسنده ست اگر بخواد باخبر بشه از کسایی که سر می زنن به نوشته هاش.هرچند تشخیص آمار نسبی یه وبلاگ خیلی هم سخت نیست...وبلاگخون که باشی، وبلاگ های شناخته شده تر رو می شناسی...تبادل لینک ها رو می بینی...هرچند هیچکدوم از این ها به نظر من نمی تونه معیار مناسبی برای انتخاب وبلاگ خوب باشه.وبلاگخون که باشی، سلیقه ی خودت رو توی وبگردی ها پیدا می کنی...اونوقت صرفا دنباله روی یه عده نمی شی.شاید بشه نتیجه گرفت که یه وبلاگ پر بازدید، اونقدر خوب هست که ارزش اینکه خواننده ش بشی رو داشته باشه، اما این حکم نه همیشگیه نه قطعی.به راحتی خلافش پیدا می شه.
انکار نمی کنم، برای شخص من، بازدید مهمه.اما نوشتنم تحت تاثیر خواننده ها نیست.و به عنوان یک وبلاگ نویس، خواننده هایی رو که اینجا می یان به خاطر نوشته هام، به کسایی که احیانا به خاطر بازدید یا هر دلیلی از این دست می یان ترجیح می دم.حتی یک وقت هایی خواننده هایی هستن که از اون اول ها با آدمن...که هنوز کسی نمی شناستت...و این ها باهاتن و حتی گاهی رابطه ای شکل می گیره از دوستی...این خواننده ها برای آدم ارزش دارن...نه اینکه اگه دنبال جمع اومدی باید برگردی.اما مهمه که بعدا هنوز تحت تاثیر همونی که مثلا طرف مشهوره...یا اینکه واقعا خوشت اومده و موندی...
همه چیز هم حول خواننده ها نیست.برای نویسنده هم مهمه.خواننده های مشترک با وبلاگ های دوستان، خواننده های شخصی که می دونی فقط مال خودتن، خواننده های کامنت بده و نده.
درباره ی خودم، به واسطه ی چند تبادل لینک شناخته شده تر، نه که خیلی مشهور باشم دیگه ! اما می دونم حد متوسطی از بازدید ها رو دارم.هرچند کامنت دهنده ها معمولا همون دوست های صمیمی تر هستن.کمتر خواننده های دیگه شده کامنت بذارن. بعضی از کامنت نده ها رو می شناسم.دوستانی هستن که مرتب سر می زنن.ارتباط ایمیلی و چتی هم داریم.اما کامنت به ندرت و خیلی کم...
شناخت اون بقیه، جالبه گاهی...دوست داری کامنتی ازشون ببینی...هرچند اون ارتباطی که با بقیه هست با این ها نیست...خودم به عنوان خواننده، مدت ها هم که وبلاگی رو بخونم، اگه ارتباطی با هم نداشته باشیم، معمولا شروعش هم سخته...به خاطر مدت ها تعقیب نوشته هاش خوب می شناسیش...احساس صمیمیت می کنی...اما نمی تونی راحت کامنت بذاری...مثل غریبه هایی...به عنوان نویسنده هم که بهش نگاه می کنم سخته...نمی تونم صمیمیت بی جا رو از کسی که نمی شناسم قبول کنم...گیرم که مدت هاست من رو می خونه...اصلا از کجا معلوم...؟!
بحث چیز دیگه ای بود که به اینجا رسید.درباره ی معیار انتخاب وبلاگی برای خوندن بود.حالا این بار درباره ی این بحث مایلم نظر خواننده های اینجا رو بدونم.و بنابراین خواهش می کنم نظرتون رو کامنت بذارید.
لازم به گفتن نیست که در صورت رد شدن درخواستم، این دو خط آخر رو حذف می کنم ! قرارمون که رو ضایع شدن من نیست ؟!! دوست باشیم دیگه !
نوشته شده توسط بهاره
لینک ثابت
نظرات16
جمعه، 7 تیرماه 1387
12 سال درس خوندم، اون اول ها خیلی زیاد، خیلی با علاقه، وسطها متعادل تر، و آخر ها افتضاح ! و حالا امروز، بعد از کنکور زبان، تموم شد.
من نمی دونم چه احساسی دارم؟! به اینکه سال بعد دانشجو می شم یا نه، اینجا ادامه می دم یا خارج، فکر نمی کنم.فقط به این احساس تموم شدن همه چیز فکر می کنم...
عجیبه...مثل اینکه توی دل آدم خالی بشه...حداقل تا اومدن کارنامه ها که هیچ کس نمی دونه می ره دانشگاه، یا دوباره برای سال بعد شروع می کنه، این فاصله ی زمانی یکماهه، تعطیلی و رکود همه چیزه...هیچ درسی نیست برای خوندن...و نه هیچ تکلیفی برای انجام دادن...همه چیز تعطیله...12 سال، هرسال مثل یک عادت منتظر شروع دوباره ی مدرسه هستی...مثل اینکه یک کار مهمی رو تموم کردی...نه که تموم کرده باشی...انگار از تو گرفتن...گذاشتن روی دوش دختر پسر های کوچیک 7 ساله...انگار نه که خودت بخوای، بی رحمانه کنارت می ذارن تا جدیدترها رو وارد کنن...
و این کنکور...این غول بزرگ بی شاخ و دم که انگار هر لحظه از این 12 سال منتظرش هستی...اول ها نمی دونی...اهمیتی نداره...داغی هنوز...تازه الفبا یاد گرفتی...کِی به فکر این حرف ها هستی...بزرگتر که می شی، اونم باهات بزرگتر و بزرگتر می شه...تا می بینی یک وقتی همه ی دغدغه ت همینه...که یا هی بهش فکر می کنی و ناخن هات رو می جوی و موهات دسته دسته می ریزه...یا یکجورهای هی سعی می کنی از زیرش فرار کنی...می زنی به بی خیالی اینکه درس برات مهم نیست...یا برنامه ریزی می کنی برای ادامه درس خوندن اونور آب...بالاخره یکجورهایی درگیرش هستی...و یک وقتی که به خودت می یای که روی صندلی نشستی، منتظر توزیع سوالات آزمون سراسری...مثل آخرین نبرد هری پاتر و ولدمورت توی کتاب هفتم...ولدمورتی که چندسال با یک سایه ی تاریک وحشتناک بالای سر مردم حکومت کرده و حتی بعد نیمه نابود شدنش، کسی جرئت به زبون آوردن اسمش رو نداره...جادوگری که بعد هر رویارویی هری باهاش توی کتاب های قبلی کلی هیجان و نگرانی به آدم می ده، یک وقتی توی کتاب هفت می بینی چطور با مسخرگی تمام همه چیز تموم می شه...کنکور همینه...بعد از کلی کلاس رفتن و هزار جور آزمون آزمایشی شرکت کردن، وقتی که برگ سوالات رو جلوت می ذارن، فرقش توی همون نوشته ی "آزمون سراسری" ه روی دفترچه ست...به اضافه ی اینکه زمان واقعا سریع می گذره...خسته می شی ها...گردنت درد می گیره از این همه پایین افتادن...گرمت می شه...کمر شلوارت حتی اگه تنگ باشه برای چندساعت نشستن حسابی اذیتت می کنه...ولی فکر نمی کنی زمان زیادیه که اونجا نشستی...چون هربار که به ساعتت نگاه می کنی فقط کمبود وقت یادت می افته...
و بعد از همه ی این ها فکر می کنی کنکور دادم...! و اونوقته که تازه احساس می کنی چقدر مسخره تموم شد...درست مثل کتاب آخر هری پاتر...
رویایی با این حقیقت کنکور، تموم شدن دوره ی 12 ساله ی مدرسه رفتن...و حالا یکماه تعطیلی کامل، فارغ از هر نگرانی درسی، نگرانی آشنای همیشگی...مثل یک حس ناشناخته می مونه...شاید یک شادی غم انگیز...یک چیزی که می خواستی، اما نه به این قیمت انگار...مدرسه شاید یک کلاس دلگیر بود...با یک معلم جدی...و درس های خسته کننده...با فقط آروزی تموم شدن زودترش...یک چیزی باید وجود می داشته اما...چیزی که مثل یک نسیم مطبوع توی همین کلاس دلگیر می وزید...که حتی باعث می شد بعد از این همه سال درس خوندن، وقتی برمی گردی و به گذشته نگاه می کنی، مدرسه، با رنگین ترین و شادترین تصویر توی ذهنت نقش ببنده...
لزوما نباید حتی عاشق مدرسه می بودی...مدرسه رفتن عادت بود فقط...و ترک عادت، موجب مرض...
دلتنگم...فردا که بیدار بشم شاید...با اولین آفتاب روز جدید...شروع تعطیلی تمام و کمال...فرصتی خواهم داشت برای تجزیه و تحلیل این فصل جدید زندگی...
امشب فقط...احساس می کنم یک کار مهمی تموم شده...یک عادت همیشگی زندگی بهم خورده...خیلی هم بد نیست شاید...فرصتیه برای تجربه های جدید...
تا فردا...
نوشته شده توسط بهاره
لینک ثابت
نظرات17
شنبه، 1 تیرماه 1387
برگشتم.
سرعت اینترنت خونه وحشتناک پایین اومده.چندشب پیش، دقیقا نیم ساعت منتظر باز شدن جی میلم بودم.هیچ جایی رو بدون دردسر باز نمی کنه و اینه که منم قید اینترنت خونه رو زدم.
چندوقت یه بار می یام کافی نت.و هرچند قبلا کلی غر به جون اینترنت ADSL اینجا می زدم، و Dial up خونه رو حلوا حلوا می کردم، الان اصلا چشم ندارم کامپیوتر خونه رو ببینم ! نه واسه اینترنتش هم فقط.همیشه قاطی می کنه.سرعتش پایین می یاد...وهی باید ببریش دکتر فرمت بشه.
خلاصه اینم وضعیت منه.برای همین مثلا آپ بعدی ممکنه تا آخرت به تاخیر بیفته ! یا سر زدن به بقیه...گلگی نداریم دیگه.
یک عالمه چیز روی هم تلنبار شده که می خوام بنویسم، اما فعلا نه وقتش رو دارم، نه یکجورهایی با این وضعیت، حسش رو.الان هرچند کافی نت رو به خونه ترجیح می دم، اما خب باز اونقدر راحت نیستی واسه نوشتن...
فقط این رو حتما بگم، که از یه نفر به شدت عصبانی ام.بد نیست اگه آدم بی هوا توی یه جایی قرار می گیره که بالاتر از لیاقتشه، سعی کنه حداقل طوری رفتار کنه که خیلی توی چشم نزنه.نه اینکه راه بری و دستور بدی و بچه بازی در بیاری.بدم می یاد طرف بیست و پنج سالشه مثلا، عین بچه های دو ساله رفتار می کنه.
و از یک چیز دیگه هم خیلی بدم می یاد.این آدم بزرگا، همین 25 ساله ها و این دور و برا، خوب هم رو درک می کنن.هرچقدر لوس باشن یا بچه بازی در آرن، هوای هم رو دارن.خیلی هم به نظرشون طبیعیه و از مسخره ترین رفتارهای احمقانه ی همدیگه به راحتی می گذرن یا شاید اصلا نمی فهمن.
بعد تو اگه سنت کمتر از همه باشه، مدام توی چشمی.گوری بابای همه شون.اندازه ی من که سهله، نصف نصف نصف من هم شعور ندارن بعضی ها، بعد دلشون خوشه قد کشیدن، سنشون بالا رفته، فک می کنن عقلشون هم زیاد شده.بعد اصولا چون خودشون توی همین سن هم اینقدر بچه گانه رفتار می کنن، هی تعجب می کنن از رفتار به جای یه کوچیکتر.نیست مثلا سن من که بودن تنها دلخوشی شون آبنبات چوبی بوده، اینه درک نمی کنن کم سن تر ها اگه چیزهای دیگه ای هم می فهمن استثنایی نیستن، خودشون عقب مونده بودن.
خیلی از خودم تعریف کردم؟ همه ی بقیه هم بی عقل و بی شعور جا زدم؟ همینه که هست ! چاردیواری اختیاری.برن وبلاگ بزنن دفاع کنن !
یه حس ناخوشایندیه مجبور باشی با یه عده بزرگتر از خودت کنار بیای...نه همیشه ها.این سن من، و اون سن اون ها.چندسال دیگه بهتر می بود حتما...
همینجا گفته باشم این یه بار دیگه بخواد به من چیز یاد بده پا می شم می رم می زنمش ! دهه !
زت زیاد !
نوشته شده توسط بهاره
لینک ثابت
نظرات15
سه شنبه، 21 خردادماه 1387
دیشب خواب دیدم یکی از عموهام فوت کرده بود.بین مسیر خونه ی مادربزرگم و قبرستان شاید، می گشتم دنبال مرده شور برای مصاحبه...! رفتم حیاط پشتی خونه ی مادربزرگم و پدرم رو دیدم با یکی دوتا از عموهای دیگه که خوب خاطرم نیستن، که داشتن پارچه ی بزرگ مشکی رو کف حیاط می شستن...چیزی مثل کفن انگار که بعدا جنازه رو روش باید می ذاشتن...چهره ی بقیه یادم نیست.فقط قیافه ی پدرم واضح بود با یک عالمه غم و اندوه...طوری که فکر می کردم این یکی رو دووم نمی یاره...فضا مثل مرگ عموییم بود که قبل از عید فوت کرد...توی خواب از پشت دیوار که پدرم رو دیدم نا خوداگاه گریه م گرفت...و بلافاصله پلک هام باز شد...اصلا اهل تعبیر خواب نیستم و خود جبرییل هم به خوابم بیاد که تو اولین پیغمبر زن شدی محاله جدی بگیرم ! ولی نمی دونم از دلتنگی بود...از اینکه الان دور هستم از خونواده م...یا از چی...که سریع به خودم گفتم خواب زن برعکسه ! و بی برو برگرد یعنی طول عمر برای عموم ! بعدش اما بین حالتی که می خواستم چشم هام رو ببندم یا بیدار شم، نگرانی عجیبی اومد سراغم...حس اینکه همین الان اتفاق بدی برای پدرم می افته و توی این لحظه ی خاص من نباید توی رختخوابم دراز کشیده باشم...
بعدش که بیدار شدم فرصتی برای تماس نبود. و گیرم هم نمی یاد تا سر شب، همین وقت ها.درگیری طول روز تقریبا صبح رو از یادم برده...که یکدفعه یادم می یاد به خونه زنگ بزنم...نگرانیه کمرنگ تر از اونی شده که بهش فکر کنم دیگه...تلفن خونه که جواب نمی ده، موبایل پدرم رو می گیرم...اعتقادی ندارم به این اتفاقات و الهامات و ... ولی بین بوق اول و دوم تا سوم هم اونقدر فاصله کش می یاد که لحظه شماری کنم برای الوی اون طرف خط...که جواب نمی ده و تماس قطع می شه...
زنگ می زنم به موبایل مادرم.بعد چندتا بوق یه الوی نا مفهموم می یاد...و بعد قطع می شه...دوباره می گیرم و دوباره همون...منتظر می شم بهم زنگ بزنن که نمی زنن...
از خیر زنگ زدن با موبایلم می گذرم، با تلفن اتاقم زنگ می زنم به متصدی هتل و می پرسم که چطور به خارج از کشور زنگ بزنم؟ می گه عدد 912 رو بگیرم و بعد شماره تلفنم. 912 رو که می گیرم صدای زنی به ترکی مدام جمله ای رو تکرار می کنه...دوباره می گیرم و اینبار سعی می کنم به زنه گوش ندم...موفق که نمی شم دوباره به متصدی زنگ می زنم. شماره رو به خودش می دم، که نمی تونه بگیره.باز می گه 912 و بعد تلفن خودم.ازش می پرسم شاید باید کد رو بدون صفر بزنم؟ می گه دو صفر و بعد 9 و بعد شماره تلفنم.این رو هم امتحان می کنم و چند فرمول جدید رو هم از ترکیب دومی و 912 اولی...که دوباره متصدی گوشی رو بر می داره ! این دفعه هم اعصابم خورد می شه که بلد نیستن آدم رو راهنمایی کنن، هم دیگه خجالت می کشم بابت هزار بار پرسیدن یه سوال تکراری ! بدون حرف گوشی رو می ذارم.
موبایل برادره هم که کلا قیدش رو زدم.اون رو که اصلا نمی شه گرفت. چند روز پیش هم برگشته دانشگاه بین اعتصاب کننده ها...مثل اینکه یه عده رو بردن بیمارستان...و به بقیه هم اجازه ی ورود و خروج نمی دن دیگه...نگرانی سلامتی و این هاش یک طرف، نگرانی توبیخ و اخراج و ممنوع التحصیلی از طرف دیگه...اون هم برادر من که هنوز گزینش صد در صد قبولش نکرده...و تمام و کمال هم شامل این ها که منتظر بهانه ن ازشون، هست...
براش آف هم گذاشتم، از روز اول اما دسترسی به اینترنت نداشته اونجا...
می شه یک نفر هم به من بگه اونجا چه خبره ؟! چجوری تماس بگیرم باهاتون دیگه...
پی نوشت : کلیه دوستانی که درباره ی پست قبل ایمیل زدید، آف گذاشتید، یا در گفتگوی آنلاین تهدید به بهتر شدنم ! کردید، مرسی. نمی دونم بگم چطور بود...حس خوبی بود ولی...با بستن کامنت دونی هم اصلا انتظارش رو نداشتم...یکجوری این معرفت آف گذاشتن یا به خصوص زحمت ایمیل زدن ( برای من که زحمته!) حسابی غافلگیرم کرد...مرسی.
از اینجا به بعد به دسته ی بالایی مربوط نمی شه :
من اینجا با اسم واقعی خودم می نویسم.برای همین هم پیدا کردنم خیلی کار ساده ایه.جدا از این، بعضی دوست های آشناتر هم ادرس اینجا رو دارن.با همه ی این ها خیلی سعی می کنم دچار خودسانسوری نشم.
برای همین برای آشناتر ها به خصوص : برای تعیین مرز خصوصی نوشته هایی که قابل اظهار نظر نیستن، و نوشته های شخصی دیگه از احساسات یا اتفاقات اطراف که ممکنه گاهی منتظر همدردی یا نظری هم از دوست ها باشم، روی تشخیص خودتون حساب کردم.برای همین درباره ی هر کلمه ی نوشته شده ی اینجا مایل نیستم حرف بزنم یا توی شوخی و جدی درباره ش بشنوم.
مثالش هم اینه که وقتی من یک پست نوشتم که حالم فلان قدر بده و کلی دلتنگ هستم و دنیا به درد نمی خوره و الان اگه خودکشی نکنم کی بکنم و ...اون وسط یه سیگاری هم کشیدم، اولا سعی کنید وقتی کامنتدونی بسته ست نظر ندید.دوما اگه می خواید ادای دسته ی بالا رو در بیارین، می تونین از حال ادم توی اون لحظه بپرسین، جای اینکه بگین اِ سیگارم می کشی؟!!
سوءتفاهم نشه برای دوستانی که مخصوصا مخاطب قرار گرفتن. فقط توضیحی برای این بود که دیگه از این صحبت ها نداشته باشیم. و این هم یه مثال بودش فقط.اما مسلما تنها مورد نیست.
نوشته شده توسط بهاره
لینک ثابت
نظرات18
شنبه، 18 خردادماه 1387
زن و مردی اینجا هستن میانسال.عکاس و تهیه کننده ی رادیو.همکار هستن تقریبا. با هم تدریس می کنن.به یه عده کارآموز تازه کار...
باید اینجا باشی تا ببینی جطور "دوست داشتن" لای هر حرف و نگاهشون به طرف هم پرتاب می شه و باز برمی گرده و باز می ره به طرف دیگری...
عشق رو اگه می خوای پیدا کنی امروز بین زوج های تازه ازدواج کرده نیست...دختر پسرهای جوون...یا زن و شوهرهای چندساله...اینجاست فقط...بین این زن و مرد میانسال...بین لحظه هایی که مرد حرف می زنه و زن با دوربینش چلیک چلیک عکس می گیره ازش...و وقت هایی که زن درس می ده و مرد سراپا گوشه انگار...
دلم برات خیلی تنگ شده...به اندازه ی همه لحظه هایی که نداشتیم...همه ی دوست داشتنی که نبود...همه ی نفرتی که ازت پیدا کردم یک وقت...با حرف زدن هم خوب نمی شه...یا ایمیل زدن...یا حتی دیدنت از دور یا نزدیک...باید به اندازه ی یک آغوش بزرگ به من وقت بدی...و یک فنجون قهوه...پشت یه میز کوچیک دو نفره توی یه کافه ی تاریک...اندازه ی یه لحظه که فقط مال من باشی و بعدها هروقت دلتنگت شدم یادم بیاد و شاید شادتر بشم یا غمگین تر...
برادرم دیروز این لینک لعنتی رو فرستاد...و حالا که این ها رو می نویسم موسیقیش توی گوشمه...و یک جاسیگاری نیمه پر کنارم روی میز...پرده رو کشیدم...نور زرد لامپ کوچیک هست فقط با سفیدی صفحه ی لب تاب...
دلم شلوغی و فراموشی و عادت کردن نمی خواد...دلم سکوت، تنهایی، یه اتاق تاریک و تا ابد غمگین بودن می خواد...ویک کمی تو، که یادم بیارم بعضی وقت ها...
اینجا از فعلا تا معلوم نیست بسته ست.
امکان کامنت وجود نداره.
نوشته شده توسط بهاره
لینک ثابت
پنجشنبه، 16 خردادماه 1387
هواپیما که از تهران بلند شد چنگ زدم به گردنبدم...مرجان قرمزی که به یاد تو خریدم...تا مدت ها بعدش هم ازم جدا نمی شد...از کی یک دفعه کنار گذاشتمش...؟ چی شد دوباره گردنم انداختم...؟ که حالا اینطور وقت بلند شدن هواپیما راه نفسم رو بگیره...میندازمش ته کیفم...نفسم سخت بالا می یاد...زنجیز نازک الله رو هم در می آرم...به جز یه لایه ی نازک چشم هام بیشتر تر نمی شن...
استانبول همه چیز خوبه...هوا کمی سرده هنوز و من لباس گرمی همرام نیست.جاهای بیشتری رفتم این بار...بازار بزرگ...بازار ادویه...سلطان احمد...ایاصوفیه بدون اینکه داخل بشیم البته...مسیر گذرمون بود...جزیره هم رفتیم.با کشتی ! بار اولی بود که سوار می شدم.تقریبا مطمئن بودم دریا زده می شم ! نشدم ولی.همه چیز خوب بود...بستنی خوردم...غذای ترکی...امشب هم تنها رفتم پیتزا هات...توی رستوران نه چندان شلوغ چندتا خانواده ی ایرانی بود...وقت کافی دارم برای خرید...یا چندنفر همسفر بودم.به نظر واقعا بچه های خوبی هستن...گوشه ی یکی از ناخون هام پرید...همه رو از ته گرفتم...انگشت هام آب رفتن انگار...با پسری توی چت آشنا شدم.بعد کلی دروغ به هم بافتن، شماره ی هتل رو به اسم خوابگاه می دم.زنگ می زنه و نصفه شبی کمی مزخرفات بار هم می کنیم...تو فکرم براش آف بذارم که همه چی رو فراموش کنه و برای من از حد یه شب بیشتر نبوده که آفش می رسه که متصدی هتل اسمم رو بهش گفته...لازم شد به توضیح و عذرخواهی...به متصدی هتل هم گفتم هیچ تلفنی رو دیگه وصل نکنه مگر از طرف خونواده م.اینجا توی اتاقم کمی آلبالو ترش دارم که از ایران آوردم.امروز هم یه بسته چیپس و پفک خریدم برای شب های پای نت...اینترنت پرسرعت دارم...کتاب های درسی رو چیدم توی کمد.لاشون رو باز نکردم و مطمئن نیستم که بکنم...لوازم آرایشی رو گذاشتم کنار...به جز دو روز اول، برای کرم زدن هم تنبل شدم...
همه چیز خوب بود...نباید یکدفعه می خواستم که از حالت باخبر بشم...خراب کردم همه ی این مدت بی خبری رو...زود بود برای اینکه دوباره بهم بریزم...مرجان قرمز رو آویزون کردم به گوشه ی لب تاب.سایه ش روی منوی سمت راست صفحه ایه که توش می نویسم...با این گردنبد من برات ذکر گفتم...مثل تسبیح...شب ها که نماز می خوندم...هر نمازی رو دوبار...یکبار برای خودم...یکبار برای تو...
حرف مدت ها پیشه...بعدها که همون ایمان تازه ظهور کرده رو هم از دست دادم...به خاطر خودت بود باز...همه چیز به خاطر تو بود...درس ها...خوندن و نخوندن...برداشتن ابروها...اولین آرایش ها...رژیم های سخت ! پرخوری های الان...همه ی زندگی...بدون دلیلت نمی شه هیچ کاری کرد...
دوستت که داشتم، پر بودم از غرور...زندگی عجیب سرور انگیز بود...مثل لمس همه ی تجربه های ناشناخته...طوری که هرگز یادت نیاد قبل از این آشنایی زندگی چطور بود؟ اصلا وجود داشت...؟ انگار خود تولد بود...اولین تولد...
اوضاع رو به راهه...به جز همین چیزها...فردا هم باید زود بلند شم...خوبیه ماآدم ها اینه عادت می کنیم...به حرفه البته این خوبی...شیره ی آدم رو می کشه تا عادت بده...آخرش ولی باز هم خوبه...همه چیز که به حال عادی برگشت باز هم فرصت زندگی دوباره هست و تولد های دیگه و تجربه های جدید...دوست داشتن تنها چاهیه که آدم چندبار درش می افته...خدا به بقیه ش رحم کنه...